ادامه مطلب
۱۴-

در باغ ِ سیب افتاد. باران آمد. از خودش به سطحی خارجی ریخت که دروناش را به او جلا تر می نمود. انگار تمام دشت آیینهایی شده بود که صورتهاش را در آن میدید. صورتی بی جز، بی اجزا، چرا که حافظههاش را از یاد برده بود. قوت دستهاش را از یاد برده بود تا دستی بگیرد. قلبش می خاست دندههاش را بشکاند و به بیرون ِ شفیرهی تناش در …
















