در احتمالات بلور

-


مکث ِ میان ِ لمس ِ تن و ُ ادراک ِ فضایی یک ستاره در هیأت ِ حافظه‌ی قلب، حقیقتی‌ آبی‌تر از بوسه در آب حل می‌کند که از مرگ‌های تن، رنگ ِ یکی از اضلاع ِ بهار را بگیرد و در همان سوگ، به زیبایی ِ تو برساند زمان و محیط را، در رگی کاملا واقعی. حالا که از طبع ِ مرگ پذیر ِ آب، شکست ِفضایی را در عمق ِ شنوایی ِ من می‌آرد ْ به خواب و از استوای ستاره‌ها،حرکات ِ قلب ِ منزوی من در فضایی منبسط تر از فهم ِ عشق می‌رود تا زیست ِ انسانی را به سطح ِ آب بیارد. دریا حالا می‌تواند خالی باشد، دریا حالا می‌تواند از عمق ِ قلب من سطحی‌تر باشد و در سطح ِ زخم ِ یک تپش، صورت‌های ترا می‌آرد که گریستگی ندارند، که از عمق ِ درون ِ عنبیه‌های تو، تر شدن ِ خورشیدی را خواهند داشت که روز را به فضایی انبساط یافته تر از عشق و انسان بیارد. من در غرقگی‌های میان ِ تن و دریا، حافظه‌ی یک رنگ ِ دریایی را به واقعیت ِ تن ِتو نزدیک می‌آرد که نمی‌شکند و بدون ِ فهم ِ از رنگ، رجعتی دارد به زجاجیه‌های رنگ پذیر ِ بدون نور که در بطن ِ ‌رخدادهای محیطی، انزوایی از فضا را می‌آرد. فضا حالا در جرمی از مماسی ِ دست تو بروی سینه‌ی من حائلی دارد که از تبخیر ِ محیط به عمق ِ قلب، دایره‌ای فلزی را سنگین‌تر از خورشید به درون ِ فهم‌های شیشه می‌آرد و شیشه در مواجهه شدن ِ با منظره به حجم‌های ابری که انبساط ِ محیط را در ‌پرده‌های انسانی خواهند پوشاند، شلیک می‌کند تا باران ببارد. از میانه‌های پهلوی تو، تبادر ِدریایی‌ست که رخوت ِ آب را به شکست‌های درونی ِ قلب ِ من نزدیک‌تر می‌دارد و از مسخ‌شدگی‌های آب، حافظه‌ی مرگ من، تازه می‌شود در وقت.
در چگال ِ حجم ِ ماه که خون می‌آرد به فضا، آسمان سهمی عمیق‌تر از نابودگی را در چشم‌های من می‌آرد که بکارت را از منظره سلب می‌کند و ُ تو می‌افتدد از رنگ. باران حالا در میانه‌های حنجره‌ی شعرْ مَد آسمان را به فضا می‌کشاند از سکوت و در ریختگی ِ فضا که به محیط می‌زند ضلع ِ انسانی ِ من، عقوبت ِ مرگی جز وقت نیست. مدید می‌شود حالا تن که از درون ِ مکث ِ شب، به فضای بیرون ِ تن بزند و از موجِ دریا به هندسه‌ی صورت ِ تو تاب بدهد.در مهیای شبی که از کف ِ دست‌های تو آب را عبور می‌دهد از رم ِ فلز بدن ِمبتلا به مرگ ِ من، مسافتی از تن ِ تو تنها با لمس دارد و اینجا تشنگی ِ سخت من از دقت‌های وقت که می‌ریزد، حجمه‌های سوختگی ِ خورشید، احیای تن ِ همیشگی ِ من‌ است در زمان تولدِ واقعیت ِ تو از زهدان ِ تن ِ یک زن. از مشاعر ِ آفتاب که برمی‌خیزد محیط، من در مسافتی از دلتنگی برای سپیدی ِ ناف تو تا ابتدای جهان به دوّاریّت رنجی برخواهم خاست که نفی ِ رنگ را از چشم‌های تو در حافظه‌ی خودش درونی کرده و ُ در کلمه می‌میرد. منش ِ کلامی ِسکوت که از نفی ِ لبه‌های جهان، تبادر‌های اشکالِ عشق را به درون ِفضای سینه می‌برد و در ریختگی ِآب در اندرون ِفضای‌ سینه، بلوغی عمیق‌تر از زمان را در مکاشفت‌های لحظه‌ی نور خواهد داشت قرنیه. به واقعیت‌های خالی حالا تو نگاه خواهی کرد و من در آنجا خواهم بود، تو به واقعیت های خالی نگاه خواهی کرد و از ریختگی جرم ستاره در کف سینه‌ات حجم ِ آسمان تبخیر می‌شود و در روند ِ کاهیدن ِ تن ِ آسمان از محیط، تو آبی‌ای عمیق‌تر خواهی بود، حتی اگر آسمان را لمس کنی. فاصله باید درک شود پس، چون نور میان فاصله است، بین تو و من ِ شهید، نور در طیفی از فاصله، عناد به مرگ ِ من در زمان ِ تو خواهد داشت و عصب ِقلب ِ من به کشانندگی ِ جهان در تمام ِ احجام ِ گوشتی، قطعه‌ایی فلزی خواهد گذاشت که از میانِ پیشانی و بوسه‌های تو، به آینه بازگردد تا بکارت ِ نور دیده شود. در لفاف ِ تعریف ِ انسان از سوختگی‌های آفتابی ِ فلز اما مکث ِ میان تن و ادراک ِ فضایی‌ست که در زن تاخیر می‌اندازد، در تن، در انسان و در نزدیک‌ترین شکل ِ اصابت ِ بدن به بدن و وقت با لحظه تاخیر می‌اندازد وُ ربایش ِ کروی ِ سبز که از سپیدی ِ تن ِ تو طبع ِ گیاه‌ایی خشن دارد را به جرعه‌های حجم ِزمان نزدیک می‌دارد از حنجره‌ی خواستگی ِ سکوت از لبِ دنیا و بوسه و کودکی و عشق در زیر استخوان‌های تن ِ من باران‌های فراموش شده‌ایی از ابر را به اصابتی می‌آرند در دمِ فراموشی نور، از آفتاب‌بودگی‌اش - در احتمالات ِ بلور - .