
-
نگاه داشتهایی شرهی رگ ِ فلزی را میان ِ دوسطح ِ بدن از آب. کمانه میکند رفتار ِ درونی شلیک در سلول منجمد ِ بوسه. آبی تر از خون میپنداری خواب را. تشنهام. و آبی تر از خون میآلایی آب را. تشنهام. باران میآید. به درون ِ پوستهی گلی معلق در آب رفتهام که رگ ِ بریدهاش را در فضا ول داده. بی دقتی بهار ، چگونگی پاشیدن ِ بدن در عمق ِ سطح. چگونه در درون ِ تو راه میروم. صورت ِ نیمهات. نیمهی صورت ِ درگیر با نور، خیرگی ِ به تو، هجوم ِ نور از لای میلههای فلزی در ما، اتاق ِ آبی، دیوار ِ آبی، خون ِ نارنجی، پرتغال ِ خونی، نالهی مادر، برگشتن ِ مچ به درون، به درون ِ مادر، به درون ِ تنی در کرههای تکرار شونده در پرتغال، در تکرار تو در اتاق. دقت ِ سبُک ِ رگی که شرهی خوناش را در فضا عمق میداد به درون ِ مفصل من. به رجعت ِ حافظهام به نیمهی باکرهی صورت، هجوم ِ بوسه، تقطیع شعر با کلمات، تن ِ خونی ِ پرتغال با دندان ِ سفید ِ مادر. تقطیع ِ باران با رجعت ِ تصویری در دل ِ آب که شرهی خونیْ آبی تر از خواب را میپاشد روی دیوار. مسخ میشوم. سوختنام عادیست اینجا. زیر تن ِ تو تبخیر میشوم. رفتار نرمی ِ رگ ِ توست، خلوص ِ مریمست، خلوص ِ نیلوفر است که در سطح ِ تن ِ خود، زیبایی انسان را میگرید. زیر دندان ِ توام. کروی. تکرار شونده. شرهی رگ ِ فلزام، در درک ِ جنون. احترامی به جنون، به پیشانی ِ شکافته توسط ِ فلز. به رقص ِ برق در درون ِ عصب ِ معتمدالدین ِ اشرفی که سطح یازده زن و بیست و چهار کودک را در درون سطح حافظهاش نگاه داشت. به درون ِ عمق قبر ِ روزمرهی ما و اصابت ِ هربارهی انگشتهای معتمد برای خواندن ِ فاتحهی خاطرهایی از به یاد نیاوردن ِ چیزی که در عمق ِ تصویر ِ متلاشی در آب، نگاه میکرد به او.
جبر ِ تلاطم است، سوختن ِ درونی ماه در غلاف ِ شب است.
و او فریاد میزند: نگاه کنید، نگاه کنید! ماه را میسوزانند. و ما می خندیم. و او فریاد میزند: ماه در رحم ِ شب میسوزد. و ما می خندیم. ماه ِ کروی/ شب تکرار شونده، تصویر ِ زنگار گرفته ی روی آینه، دوزهای مشخص ِ منطق که روی سطح ِ حافظهی تو میخوابند، جرمی دارند که تو میبَرَد زمان را. تاب میدهد پرتغال را. زیر یکی از همین سایهها، نیمهی صورت ِ توست. نیمهی باکرهی صورت توست. نیم ِ ساکنات. نیممردگیات. نیم بدون ِ درک ِ نور از تو. و این گونه بود که باکره می ماندی، با یازده زن و بیست و چهار بچه. هرگز به دنیا نمیآمدی. به دنیا نیامدی. روزی در من شکستی بغضات را، و روزی در حمامِ تیمارستان رفتار دریایی همه چیز تا تو، و ُ جنین ِ زمان در دایرههای انسان، شکستن ِ خط ِ افق در پیشانی ِ تو، یکی از مادران ِ کلمات ِ من، اینجا در حبهایی جنون ِ هار ِ زیبایی را به تن ِ آب که نزدیک کردم، جهید به تصویر زیباترش و خرخرهی آب را پاره کرد حبه. حبهی آب، اشک، عرق، فشار ِ الکترود بر سر، در هم ریختگی کلمات، آوار خاطره روی سطح ِ وقت، و آوار جنین روی زمان. در حبهی منی ریخت روی پوست ِ شب. انزال ِ تن ِ رنگ که ریخت روی پوست ِ هوا، شرهی جنون ِ آمیختن ِ دریای مبتدا پیش از آغاز زیبایی، در درون ِ رحم ِ جنین در درون ِ حبه، در درک ِ پیش از میلاد ِ درد، چه قدر حجمی یکه از هندسه دارد.
حبهی فلزی، در گستردگی دامن ِ هیچ ِ معظم کمانههایی از زوال ِ زیبایی را در حدقهی تو عمیق می کند.
از دریا روی برگرداندم. از تکرار زوال تصویرم در آب
زیبایی ِ هم خابگی با ترا به بخشی از ناکجای فراموشی سپردهام، تا باکره باشم همیشه در لحظهی بوسهی تو.
/
و حدقههای فلزی
و -
حدقهی فلز.
اشارتی دارد به ابتدای تاریخ ِ انسان. به ابتدای ساحل ِ تن ِ تو، وقتی که از نوک ِ انگشتان من، می ترکاند تناش را زیر ِ اصابت ِ دو تن که در سطحی از تلاطم نگاه می داشتند خود را روی هوا.
به درون ِ تو میزنم. به عتیق ِ دیوارهی رگات. به تاریخچهی انسان، جنون و الکترود ِ تو میزنم. در درون ِ تو راه میروم. نفسهای ترا از زهدانات میکشم بیرون با دقت ِ سبکسرانهی کودک، که دقیق به نعش ِ مادر نگاه میبرد، از درون ِ رحمات نیمهی صورتام را بیرون میکشم، تو تبخیر میشوی. از حرارت ِ نمک ِ دریا، از داغی ِ سرب ِ فلز، تبخیر میشوی تو و محیط تمام میشود.
در اتاق نشستهام.
تاول پوستهی دور انگشتم میترکد زردیاش، زیر حرارت ِ آخر سیگار. خیره به زردیسرخیسفیداش، سکوت ِ کری دارد انفجار سلولهای مرده. حالا یکی از سلولهای مردهی روی پوستهی لب خشکیدهی در آیینه را می بینم که از حراصت ِ فرد به بلعیدن ِ لباش در خودش می خورد خودش را. تناش را زیر آهن خرد میکند. شره می کند رگ ِ سربیاش، رفتاری دریایی دارد همه چیز تا تو. از چشم های تو می گریزم و در خواب ِ تو رویای ویرانی خودم را در آغوش تو می بینم. در آغوش ِ تو جنینام. کودکام. در اولین خوابی که دیدم، مسخ ِ شکافتن ِ اتم زیبایی در زیر حرکت ِ پلک تو، تصویر ِ درون ِ آینه ام ماند بر جدارهی سفید عنبیه، در حفره. پوست ام از صورتام ذوب می شود در جدارهی بیرون، می ریزد روی آسفالت. از سوختن گذشتهام. کسی نمیداند ریختن تکههای پوست بر روی آسفالت از شدت حرارت ِ انفجار یعنی چه. اینجا عادیترم. سوختنام عادیست. چشمهایم را می بندم. به تصویر جنینی که آماس کرده و از پوستم می ریزد روی تنم خیره میشوم. صورت ترا میبینم. رفتار ِ نگاه ترا در آینه. به خود ِ عدمیام نگاه می کنم.
در آغوش تو به خواب می روم.
بوی پوست ِ پرتغال بیدارم می کند.









