حباب ِ آب و آیینه ( آ. هیتلر)


-

حباب های متصل به هم، شکست ِ تصویر ترا در هوا تا جایی می‌برند که ابر بگرید. حباب های متصل به هم، مفصل تصویر تو هستند که در اتاق ِ ابری‌ام تن ِ عاشقانه‌ی ترا می گریند. بخارِ هوا، رد سر انگشت بر روی پنجره که اشاره دارد به جای خالی ِ ابری که یکه دارد بغض اش را از هویت ِ سر انگشت. میان ِ هجوم های کودکی ِ تو، سر انگشت، تو، ترکیدن ِ تصویرت، اتم ِ حضور ِ منی ِ من روی تن ِ تو، وقتی که از زیر ِ پستان‌ات به بیرون نگاه می‌کردم و می‌سوختی، رنگ تعریف ِ خودش را در زیر پارچه‌ایی سفید از دست می‌داد. به ساق‌های یخ‌زده‌ی پات وقتی که در قبر جا نمی‌شد، به جای گرم ِ بوسه‌ی سرب بر پیشانی‌ات، بر پیشانی تو و معشوق‌ات، به لحظه‌ی قبل از شلیک ِ اول، به اعتماد به سر انگشت های دیگری برای کشتن ِ خود در شکل ِ یخ زده‌ی ساق پات وقتی که درون ِ قبر جا نمی‌شود تصویر کدام لبخند ِ شفاف را بیاویزم که زمان در طیف ِ مخیله‌ی حقیر انسانی ِ ما به رنگ بازگردد؟ حباب‌های متصل به هم، دایره‌های خالی، جای سرب بروی پیشانی، بروی زیر فک که تا مغز را شکافته، در هندسه‌ی تن ِ تو، زیر باران ِ منیِ مرگ خودش را ادامه می‌دهد در محیط ِ بی پایان.

دریا اینجا شکافته است، تن می سوزد، سر انگشت نور که در خورشید خلاصه می‌کند خودش را می‌سوزد، تصاویر به هم تنه می زنند، قطره‌های باران، حباب های منفصل، حضورهای الهی ِ خمپاره و گلوله و بوسه و تن به هم تنه می زنند و این قطعی ست که از شکاف ِ پوسته‌ی نازک ِ هوا پروانه قیام کند. پروانه، انداختن پرده‌ی بکارت بر روی دو صورت ِ شکافته با گلوله، پنهان کردن بوسه‌ی گلوله در عشق های انفرادی، در خانه‌های شکننده‌ی شفاف ِ چشم های کروی تو، عادی ست. بر من اوریب می شوی، نوک ِ سر انگشت اشاره‌ات به درون ِ شکافته‌ی خیس ِ بی‌من‌ام خیره می‌شود، جایی از درون ِ پستان ِ من را نشانه گرفته‌ایی که به درون ِ من می‌سوزی. سایه داشتن، رنگ داشتن ِ سایه، تفسیر پذیر بودن ِ هیات ِ سایه در درون ِ خاک شکافته قیامی از شفیره‌ی لب دارد که شلیک می‌کند رنگ ِ بال ِ پروانه را به محیط. در سر انگشت ِ تو حل می‌شوم. در شکل‌های بی‌شمارت، در هجوم ات به کودکی ِ جهان، به هجوم تن‌های بی‌شمار تو به حباب ها، من قطره‌ایی از درون ِ بغض رحم ترا در شکل ِ کره‌ی چشمی بی رنگ خاهم گریست و با آن چشم به جاهای خالی ابر، باران، بوسه و سرب نگاه خاهم کرد. در رحم های بسیار تو، مرگ را تمرین خاهم کرد، در تمرینِ شکل دادن به تن‌های عتیق ِ یخ زده‌ی عشق که در درون ِ من جا نمی گیرند تن تورا تمرین خاهم داد، حافظه‌ی بوسه را متلاشی خاهم کرد تا فضا یکدست ِ چگال بروی بال ِپروانه بنشیند. و بال ِ پروانه، جنون ِ محض در ادراک ِ لامسه‌ی حافظه، زمان، نپذیرفتن ِ زخم ِ در درون ریه، وقتی که با تمام ِ وجود به شمع فوت می کردی در کودکی‌ات، به سَر آتش خورشید، خمپاره، حباب، شستن ِ تن در منی، در آب، وقتی که شوری ِ زخم ِ نور می شکافد از درون ِ هسته‌ی تن‌ات ریه را، من آن‌جا در رحم ِ باکره‌ی تو مرگی را به آینه تمرین خاهم داد که از سر انگشت ِ تو، چهره‌اش را پاک کند.

وقتی که در حمام، از آینه صورت‌ات را می شویی.

در بخار، در شکل ِ حباب های متصل.