مرثیه فواحش.

   

-

نهیب ِ درخت می‌زد پلک، برگ می‌انداخت. رو به روی من ایستادی. بر اشک ِ من خم شدی و رفتار رنگ در منتهای قرنیه‌ام بازمی‌گشت به خونی از تنی که من نبود. در تن دیگرم، در فساد ِ جسد کودک‌ام، زیر یخ‌های عتیق ِ زمین، خورشید ذوب می‌شد. بر اشک ِ من خم شده بودی و رفتار رنگ در منتهای قرنیه بازمی‌گشت به خون. در شکل ِ تن ِ درختی که من بود، می افتادم در بهار  ِ یخ که می‌شکفت آب را در رنگ، وقتی که از حرارت ِ تن خورشید، بازمی‌گشت به ابر. بر اشک ِ من خم می‌شدی. بر ابتدای پلک‌ام، بر تاریخ ِ غمی که از بکارت ِ آب می‌گرفت تصویر  ِ درخت را و در سینه‌ی تو گم می‌شد. در سینه‌ی تو گم می‌شوم، گریه می‌کنم، در سینه‌ی دیگری بیدار می‌شوم، چشم تو خم شده بر من، بر خودت می‌گری‌ایی، بر زهدانت، بر تنی که روی آن یخ می‌گذارند تا فاسد نشود، و آب ِ اشک ِ تو، زخم ِ تو، شوری دریایی که خورشید را در سینه‌اش خابانیده تاریخ را از زمان می‌زداید. در ابتلا به اولین فردای بدون ِ تو، صورتی بی‌اجزام، تنی بی‌شاخه‌ام، سرفه‌ی فرم در معنای برگی شفاف‌ام که نور می‌پراکند به ذهن ِ آسمان. خفته‌ایی در زیر من، در زیر دست‌های بسیارم که به شکل ِ خفگی ِ دور گردن ِ تو، طیفی از پوست ِ تعبیرپذیر انسانی را می‌دهند که در بوسه‌ایی قربانی شوی. با بوسه پلک‌هام را می‌جوری، زیر  ِ تخلخل آخرین برگ در بهار  ِ ابدی، در چیزی که تنها یک بار اتفاق می‌افتاد، بکارت ِ خورشید همیشه بود. خورشید همیشه خورشید بود، آب، پلک، خون، همیشه در فرمی ثابت از بکری ِ نرُستن ِ دستی در درون ِ جنون ِ اضلاع رنگ همیشه بود. در لحظه‌ی گریستن ِ بر زهدانت، وقتی که پلک ِ مرا نور  ِ سفید درید، در اطلاق ِ نوک بکر  سینه‌های تو، سیب ِ کوچکی از دهان ِ محیط افتاد و به دست‌های من رسید و در روز ِ پس از ابتلای به جهان، وقتی که فرم ِ لب، جنون ِ چشم و نوک ِ پستان، در طیف های تعریف پذیر آدمی تکرار می‌شد، چشم ِ همیشگی ِ خیس تو که از پس ِ رگبار  ِ خورشید رنگ می‌گریست به کدری سفید رسید تا در لحظه‌ی باز شدن ِ یخ از تن ِ پرنده، تو رفته باشی. خونابه‌ی شکستن ِ دندان ِ شیری‌ام از مشت ِ پستان، در آب طیف می‌اندازد. بر آب خم می‌شوم، پلک‌ام نهیب می‌زند به خاب ِ اشتراکی‌مان، در رویای حضور  ِ من و خالی‌ایی دیگر. در خالی‌ایی دیگر، وقتی که نهایت ِ انگشتِ درخت به خالی می‌خورد می‌افتدد سیبی از دهان ِ درخت/ تا جای خالی قلب ترا به محیط نشان دهد. محیط بر تو عمود می‌شود و می‌گرید. پلک‌اش نهیب می‌زند، پلک‌اش شاخه‌ایی‌ست در گلوی نور که سرفه می‌اندازد در ادراک ِ کلمه. و ترا با اشک نوشتن. با طیف نبض ِ درد ترجمان داشتن، ادامه پیدا می‌کنی در شعر و به صورت چیزی اضافه نمی‌شود، جز سنگینی ِ جرم ِ پرواز  ِ ‌‌پرنده‌ی بوسه بر لب و ُ لب تو می‌خورد. موج تو می‌خورد، به درون ِ کلمه‌ی خورشید می‌رود، به درون ِ حدقه‌ی فلزی تو که پرتاب می‌کند از خودش، به خودهای بسیارش، تا حضور  ِ بکارت‌اش را ابدی کند. گیاه ِ هرزی‌ست تعلیق ِ در محیط، سرگردانی میان ِ عشق و تصویر  ِ تو با فلز که در ذهن ِ کودک سرب می‌نشاند روی بال ِ پرنده. پرنده حالا، از تکه‌ی عقیم ِ ابر، مشتی باران به صورت ِ خاک می‌زند. خاک به تو می‌خورد، به درون خالی و من و از درون ِ خالی ِ خاک، منی رسته که نهیب ِ درخت می‌زند پلک را، برگ می‌اندازد. 
برگ، سرفه می‌اندازد در حنجره‌ی محیط، تا نام ِ کودک ِ ترا مثله شده از هجای نور به درون ِ یخ ِ عتیق ابدی کند. می‌رخشی، در ابتدای بکارت‌ات رنج می‌بری. در هرباره‌ی تن ِ جدیدات رنج می‌بری، هیچ‌گاه شکافته نمی‌شوی. همیشه کره‌ایی نو داری در حدقه که زیر طیف تعبیرپذیر انسانی ما، به زمان‌های بی‌تاریخ ِ درخت سبز می‌دهد. سبز تری حالا، پس از پژمردن‌ات. و هر بار مادر می‌شوی بی تن ِ جدید، در ابتلای روز پس از پاییز. جنون ِ رنگ داری و با ضخامت ِ تن ِ یک برگ ِ افقی، نظم ِ تصویر  ِ عمودی را می‌ریزانی، و درخت می‌افتدد، وقتی که پلک می‌بندی. در ادامه‌ی تو فریاد می‌زنم. زیر آب‌ات، وقتی که بر اشک خم شده‌ایی و رفتار  ِ هیچ    ِ   مطلقی را می‌بینی که غم ِ مفصل های تمام ِ مادیان‌های جهان را در جوریدن ِ پلک ِ شفافی می‌شکاند.