
-
بغضی که در لایه بیرونی ِ ناخودآگاه که به سطح ِ پوست میرسد، شکسته انسجام شکل مخیلهی ابر را و این طبیعت ِ حضور آدم است. آدم.
پیش از ابتلا به شکل چیزها، وقتی که بکارت ِ محیط، دریده تر از عنبیهی انسانی ما به خالی های مطلق خیره بود، تودهی سفید، رَم کرد روی جدارهی محیط. ابتدای ِ پیوند خدا به موجودات اینجا اتفاق میافتاد. در اشکال ِ تصنعی زیست ِ گیاه بر روی کف ِ سفید.
( من از نقطهی پیوند بین انگشتان ِ خدا و تودههای شن ریختم بیرون، تن ِ دریایی، منطق ِ شکلپذیر آب، سطح دو بعدی ِ معنا که به محیط میزد تنهاش را، رانهی مرگ، لذت ِ اضمحلال، ضعف، شعف شئ وارگی، ترکیدن ِ عصب در عنبیه در لحظهی دادن، میزایدم. )
پیش از این ها تنی بوده، پیش از این ها تنهایی بوده، و شکل ِ تبادر بوسه، در حافظهی نور میخمد. قطرهی تن را، بستههای جنون ِ را، محیط ِ ابتدایی ما در رحِم زمین، به روی سینه ی ما پاشیده اند.
( حالا تن دریایی می آید، تن دریایی، ارضای مداوم، فراموشی لذت، تن ِ شنی، افق مَدپذیر کلام، رانهی مرگ ِ شعر ِ روی شن، شی وارگی سینهی مرد، عقیمی تن ِ جاندار، وقتی که اشکال ِ منسجم از حضور ِ یک ذهن ِ مبتلا به من، خودش را مییابد که از بوسههای نور، در تن سفیدش منفذی برداشته، مرا گریه می کند. )
( حالا تن اشک میرود. شوری ِ زنده نگاه داشتن ِ چیزی دیگر در لحظهی قطعی مرگ، ادامهی احتمال ِ سلول بودن در بزاق ِ تو.
( به شب ِ تو می رسم. به گریه های تو. به تن ِ مخلخل ِ سفید با حفرههای ماه. من در درون ِ تصویری استفراغ شده، می پذیرم سوختن ِ سینهات را. )
حالا عینیت ِ شب، تن سیاه ِ گسترده، خلل ِ ماه در سینهی شب، گریستن ِ تو، لیوان ِ شیر ِ گرم، زیست مرگ در تن ِ گُلی در لیوان شیر /
اشک ِ تو / بزاق ِ تو هنوز تازه است. میل ِ سوختن ِ سینهات نیست. سینهی تو این است. سینه.
ایستادهام، فرار می کنم، جایی نمیروم. تو می روی و من از حضور ِ تو فرار می کنم. شب میرود. سطح ِ روز، تودهی سفید ابر، حضور قطعی نور در مرگ ِ شئ، تبخیرشدگی ِ آب، گریستن ِ آب، بلعیدن ِ آب، شاشیدن ِ آب، تغییر شکل ِ آب در تعریف پذیریایی که سلول های مرگ میدهد به جای خالی چیزی که خودش را بشکفد در آب. مالیدن ِ آب در درون ِ عنبیه، رحِم، وارگیهای بیرونی، تنهای واقعی در لحظههای ابتدا، در لحظههای دیدن. دیدن ِ آب.
چهرههای مکثر داری، می گرییایی، می خندی، سَر میکشی، میشاشی، روی صلیبی، در لحظاتی پس از برخورد فلز به تن ِ مادرت ، تنهای مثله بیشمار داری. انشعاب داری، کمانه میکنی، از درون ِ تودهی نور به بیرون. از لب ِ بی شکل، تودههای طیف ناپذیر، تجسد ِ جسم عشق در قالب پستان، رحِم، لب، گوش، پوستی که از شدت ِ حرارت میسوزد، ذوب می شود و می ریزد. میل به نهفتگی ِ در مرکز، نمی گذارد تا تبخیر شوم. برای همین گُل بویی ندارد. شکل ِ گل، حقیقت ِ شئ روی ِ آب ایستاده، آب.
تعلیقی ندارد، حقیقت ِ ماه روی شب ایستاده. تعلیقی ندارد و این فهم ِ دهان من از لب ِ توست که کلمهها را در فضا میبیند، ماه را در فضا میبیند، گلی روی شیر را در فضا میبیند. اینها هجوم ِ حافظههای کدام تن ِ در فراموشی روی سینهی توست. ما از کجای مصرف شدگی ِ فضا در چاههای بی انتها به دنبال پیامبر گشتیم. ما از کجای مصرف شدگی بی انتها در چاه گریستیم.
( و شکل کلمه های تو/ حضور ِ تو به ته آب می خورند. به ته ِ تاریکی و صورت ِ توست که دیده نمیشود. )
برای همین است. برای ذهن ِ مبتلای بکر است که در تاریکی به دنبال ِ چیزی می گردد. برای همین است که رویای بارز ِ تو، شکل های احتمالی تو، رَحمهای موقتات، بوسههای فاسدشدنیات، در بسیاری ِ تن ها می افتدد.
تو بی استخوان میافتی. تودهایی. توده.
و در شکل های کودکی ام، علاج استخوان داشتن تن عشق را یافته ام.
آن جا، در نقطهی ثقل ِ دو انگشت از تنهای بسیار، هنوز به دنیا نیامده ایی. کودک تری از استخوان. از تن های منفجرشده با بمباران های بوسه و عشق و شیمی و گل و انزوا. تن غم همیشه تازه می ماند در قلب ِ عتیق. در برف.
شکل هاله ی سینه های او را هزاران نفر دیدهاند، قلبش را چلانده اند و از چرکاب ِ او، به روی صورتم پاشید. صورت ام را رها کردم. او را رها کردم. استخوان نداشتنت آگاهانه ایی بود در خواب. نیامدنت هم. میل ذرات ِ به هم. رم ِ انسان. موجود محقر که تنها دو پا دارد، حافظهی مصرفیاش، میل به شکاندن ِ هندسه محیط، تصنع ِ من است. ساختن من است. شوریدگی حیات ِ هرزی که از لای آوار دستانش را به بیرون میآورد، زیر نور می گیرد، موهایش را در باد میرقصاند و بعد از شدت ِ جراحات وارده میمیرد.
/ پدرم به من زخم می زند، برای شوخی متن هایم را پاره می کند، از تو منزجر می شوم. از این بدنی که داری. به بدن دیگرت پناه می برم. به عقل عتیق ِ آبیام. به لک ِ خون بر برف و توک ِ انگشت بر روی بخار روی شیشه ی بکارت که انسان را از پشت ِ رحِم زمان، به کجایی های تو می رسد.
می روم در درون ِ رحِم آب، همه چیز مسخره است. آلت داشتن پدرم، غلبه ی من بر نبشتن ِ گزاره ها، آگاهانه کسره گذاشتن ِ بعد از نبشتن، بارز بودن ِ فلز وارم. چه کسی می تواند بگوید فلز بی آنکه بگوید. از جای خالی حضور ِ تو در تن های محیط می پرسم. قلب مچاله شدهی مصرفی، لبخند، لب گوشتی، سینه ی سفید، انحنای کف پا، میل به انکار شرارت در معاشقه، منی ِ روی ناف، سبزی ِ نارس ِ مو روی پوست سفید، گوشت ِ اضافهی صورتی، در اصالت ِ تصویر کدریایی مجلاست که می تواند هر چیزی باشد. از پشت شیشهی بکارت، سنگ ِ باران تو، به درون ِ بلور می ریزاند کودکی ها را.
جمله ایی برای پایان نیست، ارضا می شوم و به خواب می روم.
و این یک پایان ِ احتمالی بود،
یک پایان. یک احتمال. احتمالی برای پایان. پایانی برای احتمال.
باید بروم و به سرم شلیک کنم، به تصویری که در آینه میبینم، به تنی که در زیر نور، چشمهایش را در آوار جا گذاشته و بعد از شدت جراحات وارده مرده در زیر حافظهی محیط ِ حقیقی.
فرار می کنم. از کودکیام فرار می کنم. از محیط ِ انسانی که می تواند تا شکلهای متفاوت ِ حضور یا عدم چیزی را، چیزی را بگستراند. از حومهی حرکات شلیک میترسم. از فلز میترسم. و بی آنکه خوابم ببرد، در زیر مساحت ِ آغوش ِ تو، بارز می شوم.
رفتار ِ گُل داری.
رفتار ِ شیر دارم.
( و این ها در آینه اتفاق می افتدد. )









