ادامه مطلب
مرثیه فواحش.

- نهیب ِ درخت میزد پلک، برگ میانداخت. رو به روی من ایستادی. بر اشک ِ من خم شدی و رفتار رنگ در منتهای قرنیهام بازمیگشت به خونی از تنی که من نبود. در تن دیگرم، در فساد ِ جسد کودکام، زیر یخهای عتیق ِ زمین، خورشید ذوب میشد. بر اشک ِ من خم شده بودی و رفتار رنگ در منتهای قرنیه بازمیگشت به خون. در شکل ِ …


















