اضلاع ِ مست .

-

 

به شرم آبی که بر نماز ِ قلبی سرد می نشیند روی برف چهره‌ی مجلای ترا می یابم که می خندی. به تصویر مخمری بر آب های سرخ ، به رقص های فلز به هجوم ِ فلز به تصویر تکرار شونده‌ی به حبس زیبایی در ریه های محیط که از تصعید محیط ریه ایی در زیر رگ تو به پوسته‌ی بهار می رسد. 

من در این مستی مجلا، به دوباره‌ی تو می‌رسم، از کنار زیبایی تو بی تفاوت می گذرم، در شکل ارتعاش شکستن خودم، می ماسم، در شکل ماسیدن به پیشانی معشوق ام، شکل های ابتدایی حنجره‌هام، در خلا می خاهم تا ترا به یاد بیاورم، در سینه‌های خورشید که نام ترا در خودشان ذوب می کنند، در ابتلای من به کلمه ، در غریزه‌ی شعرم، در ترس نداشتن‌ام از افتادن تمام اینه ، آینده در آب در تخمیر آب ، در زوال فاسدشدنی برف وقتی نام ترا در درون حافظه ام وقت خداحافظی ام به تو گفتم ، در شکل رسوب نمک در درون نام حک شده‌ی بروی سنگ توسط میلیاردها میلیارد حافظه‌ی مخمر کامپیوتری، در تسلیم شدن ام به زیبایی ، وقتی که رقص طبیعت خشک پوست لب های تو ، برف ، انسجام نمک روی محیط که آب می کند ، در شکل ارتعاش ام نام ترا ، این ها برای توست ای نام ترا مقدس باران / ای شکل شکستن هوا در حنجره‌ام که جا گذاشته می شود غمی از من برای نباریدن، من دیوانه ی پیچیدن پیچکی در انتهای جهان ام که حضور تو محیط ام را احاطه می کند، در خو پذیری به موسیقی فارسی ، در ادبیات  ِ الهام پذیر یک گل به که طبیعت کویر تنت می ریزد ، در التماس زمین ، التماس آسمان و بی تفاوتی باران که حدمعیار حنجره‌ام برای خارج نشدن مدار سیاره ها از نت صدا زدن تو ، مستی ام را بر من ببخش ، بی وزنی ام را ، دیوانگی های فردا هام را ، تو که در پوسته‌ی سایه‌ی خورشید شکفتی ، تو که به قدر ارتعاش هوای در حنجره‌، هوا، بطالت شگفتی !

-

به اضمحلال پوسته‌ی لبخند، جریدن دهان و بیرون زدن آوای گوشت ، تمدن ، نمیدن ِ باران از درون چهره‌ی در آب که در زیر چکمه‌های فلزی که به درون جشن ِ تنی از ستاره که درون حفره‌های خالی هجوم می برند، من در تصویر غریبگی هزار بار پاشیدن در چهره‌ایی که در گذشته مقدس‌اش می داشتم ، هجوم می برم. این امتداد تصویر یک سرایت قلبی‌ست که در هزارها هجوم ماه انگشت‌های ترا حبه می کند به شکل ِ حضورش را . تو از درون سینه هات حضورت را دوباره شروع می کنی، از شکل فلز ِ درونی یک قلب ، که باران ِ افق می شکند خط عموداش را .

باران ها باریده ست ، زمان ِ ماه گذشته ، تو پس همه‌ی تصاویر ایستاده ایی. من فکر می کنم به اینکه تو شکل عشق هستی که در کف دست من ، فاجعه‌ی دلبستگی هستی ، تو اولین شکل از بلوغ بودی ، تو اولین شکل از اتفاق افتادن خیانت به کلمه بودی ، در سکوت چرا که سکوت در کلمه اتفاق می افتاد و تو افتادی از زیر پای مانده در خاک ِ ابتدای انسان . اینجا انسان ،  در خواب های رویا، در پیشانی های ماه که انسان می افتاد از اسب ِ رویا در تاریکی مطلق ِ ادبیات انسان ، من به خون سر سپرده‌ام ، در پستوی نهانی گستردگی پوست ِ رنگ ِ ابلق ِ منزوی ، تو به کجای تاریکی‌ام می‌دری ، کدام شکل از نفس های تو ، چوب  ِ تن ام ، پوست میوه‌ی بلوط ام ، شکوفتن لبخندی از مشتی که فک ِ آهنی کلمه را می شکاند در انشعاب ِ دو رگ ، در گذرندگی نمک که رسوب زمان را باید بگذراند در محیط ، دیار ِ تو متلاشی می شود ، نبض تو ، شکل معماری کدام قلب از محیط است که هیچ خانه‌ایی در جای ترا ندارد در خودش / این سکوت من است. که در هیچ محیطی نمی افتدد کلمه ام ، در جنون درونی محیطی از شب تسلی می دهد خاطرش را ، و تمام شاعران به من نگاه می کنند ، به من و کلمه هام و می نویسند ماه و گستردگی پوست تن تو انقدر گسترده است که تمام محیط شعر را در جوان ِ قرنیه‌ی تو، عشقی می دهد به درون فاسدشدنی ِ مفهوم ِ انسان. 

من ایستاده ام، اینجا، در درون ِ آینه‌‌ام و سکوت‌ام، دو رگ موازی ِ آسفالت ام را زده‌اند و کودکی ِ تو ایستاده است. 

تمام کودکی تو در یک حبه‌ی روی پیشانی ام جمع شده است، و رویاهای تن مکعبی سفید تو که برای هندسه عجیب است را فرستاده به قعر آسمان . در آسمان در ابتدای ماهی های ابر، در ماسیدن ِ سنگ به رگ ِ درون نور ، که درون ِ دریا ، منظره‌ی غروب را به ‌پایانشان ( در شب ) قسم می دهند .

 

-

 

.