از نور

از نور
-  از نور. -   اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ بَهائِكَ بِأَبْهاهُ وَكُلُّ بَهائِكَ بَهِيٌّ، اللّٰهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِبَهائِكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ جَمالِكَ بِأَجْمَلِهِ وَكُلُّ جَمالِكَ جَمِيلٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِجَمالِكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ جَلالِكَ بِأَجَلِّهِ وَكُلُّ جَلالِكَ جَلِيلٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِجَلالِكَ كُلِّهِ . اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ مِنْ عَظَمَتِكَ بِأَعْظَمِها وَكُلُّ عَظَمَتِكَ عَظِيمَةٌ، اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بِعَظَمَتِكَ كُلِّها : - ( ای نور ) …
ادامه مطلب

مرگ موجه

مرگ موجه
- مرگ موجه      از مفصل ِ درخت، جایی از بدن ِ بهار را ادامه دادی تا از فنس بیرون بریزد حضور ِ طبیعی انسان. شانه‌ایی خالی‌‌تر از باران داری در سکوت  ِ کس‌ات. چگونه متلاشی شده شعر در سه روز. از چه کسی باید چگونه بودن را پرسید وقتی چیزها زیر آرواره‌ی شیشه نابود می‌شوند؟ تو می پرسی آیا من فقط چیزها را بدتر می کنم. و من ِ …
ادامه مطلب

پیش از صبح: قرنیه‌ی آفتابگردان

پیش از صبح: قرنیه‌ی آفتابگردان
-   لحظه ایی از تن تو اینجاست که تفاوت دارد با تن ِ تو. من به کدام یک شلیک می کنم ای گل؟ من. من که باران ِ سفید رنگ را در حنجره‌ی‌ محیط شعری مثله کرده‌ام، در فاصله‌ی هجای تو و تو، خودم را جا داده‌ام- نخانی‌ام. عادت زدایی ِ از رنگ ِ سفید وقتی در خاب به طیف ِ خاکستری زهدان تو پناه می آوردم، در هم …
ادامه مطلب

خواب در کنار ماهی ها.

خواب در کنار ماهی ها.
- دور شدن ِ مدار گلی از کروی چشم ِ بهار، بسط ِ زمان می‌داد به تن ِ تو، تا در آوارگی وقت دقت ِ یک شکوفه را در چشم‌ام بگریم. اینجا آب است و در اینجا، نشأت گرفتن از ریشه‌ی صورت، می تواند حضور احتمالی ترا در هر طیف از غم تکرار کند. اینجا گلی می‌گرید، صورتی در فصل ِ بعدی نور تصعید می‌شود، خط در جایی به جز …
ادامه مطلب

سکوت ِ ماهی ها را کسی نمی‌شنود.

سکوت ِ ماهی ها را کسی نمی‌شنود.
- شکل ِ خاکستر گلی که شئ‌وارگی خورشید را می‌برد به احشأی محیط، در خلوص ِ ساکت ِ شعر می‌کارد روی تن ِ تنهای من زمان. اینجا تنهاترم: وقتی که شب از میانه‌ی حافظه‌ی انسانی‌ام گذر می‌دارد برش‌هایی از ماه را در چند پرده‌ی مثله از بدن‌ها، اینجا تنهاترم: وقت ِ اعتراف‌ام به بوسه. و کجای بودن‌ام، کجای رقیق‌شدگی ِ خون تنهام وقت ِ آمیختن ِ تصویر ماه به رگ‌‌ام …
ادامه مطلب

فهم ِ بروتالیستیک

فهم ِ بروتالیستیک
-   خمش رفتار بتن در هنگام برخورد ِ با شکل بیرون زننده‌ی یک شفیره که در اضمحلال الفبا خودش را می‌کاود، ایستاده بود روی لبه‌ی چشم‌های تو و به غمی نگاه می‌کرد که از آن کوچ می‌برد به قلب ِ تو ها. و در آن جا گم می‌شد، علت ِ ساخت ِ سازه که بیرون زده‌ بود از کلیت ِ تو. تو، توی دنباله‌دار که ماهیچه‌های مقطعِ  شب را …
ادامه مطلب

پرسش ِ نور.

پرسش ِ نور.
- -   از کجای تو رجعت گرفته نور ، از کجای تو آغاز می گیرد پایان ِ دیدن . من که یک حجم ِ فلزی خالی ‌ام که صدای دیدن های ترا در خاب پژواک می کنم در بدنی که ندارم، معده‌ی کلمه را از دهان ِ گل می رویانم. حالا که حجم یک حبه اشک ام روی گل های شنی، مفصل من به کدام خاب ِ نور در …
ادامه مطلب

تعادل ِ خالی.

تعادل ِ خالی.
- دریا کانون ِ من بوده. همیشه خالی ِ دریا می‌کاشتم تا انتهای خودش، نهایتی از هیچ ِ معظم را تا در آن حبه‌ی جهان را به تن‌ام اضافه کنم. تنی گل‌وار که خالی ِ شفیره‌ایی و رجعتی به نور داشت، حبه‌ایی از سوگ ِ زمینی در باب ِ پروانه‌بودگی ِ رنگ را می‌گریست بر پوسته‌ی تن‌اش، به رویایی صادقه در خواب‌هایی بیدار تر از بوسه‌های عفونی. سترون می‌شد صورت …
ادامه مطلب

۳-۳

۳-۳
- سکوت ِ شخصیْ مفصلی از تجرید قلب را در رسای باران می گریاند، روی پوست ِ نمک. بوسه‌ی تو تبخیر آن تن است. خشمِ سفیدی ِ کودک در پیدا کردن  ِ شکلی به جز پستان در ابر که احتمال ِ مکیدن ِ باران را در نوج ِ گیاه ناممکن می‌سازد. من پذیرفته بودم ترا. من‌ تن‌های بی شمار عشق را به درون ِ خودم پذیرفته بودم. این اعتراف من است. …
ادامه مطلب

۲-۲

۲-۲
-   هنوز هم  به آخرین شکل زوال حافظه در دوست داشتن تو، خودم را رها می کنم تا اصابت ِ کلمه به مواجه‌ی با تو، تو نباشد. ادامه‌ات می دهم در شکل ِ زوال نوج ِ پنبه در سوختن‌ِ آفتاب درون سینه‌ام. وقتی که فک‌ات می‌ماند و خودت می‌رفت. وقتی که در فرسایش ِ بین چیزها و خودت، محیط عِطر تو می گرفت و تو نبودی، در اتاق تنها …
ادامه مطلب