سکوت ِ ماهی ها را کسی نمی‌شنود.

سکوت ِ ماهی ها را کسی نمی‌شنود.
- شکل ِ خاکستر گلی که شئ‌وارگی خورشید را می‌برد به احشأی محیط، در خلوص ِ ساکت ِ شعر می‌کارد روی تن ِ تنهای من زمان. اینجا تنهاترم: وقتی که شب از میانه‌ی حافظه‌ی انسانی‌ام گذر می‌دارد برش‌هایی از ماه را در چند پرده‌ی مثله از بدن‌ها، اینجا تنهاترم: وقت ِ اعتراف‌ام به بوسه. و کجای بودن‌ام، کجای رقیق‌شدگی ِ خون تنهام وقت ِ آمیختن ِ تصویر ماه به رگ‌‌ام …
ادامه مطلب

فهم ِ بروتالیستیک

فهم ِ بروتالیستیک
-   خمش رفتار بتن در هنگام برخورد ِ با شکل بیرون زننده‌ی یک شفیره که در اضمحلال الفبا خودش را می‌کاود، ایستاده بود روی لبه‌ی چشم‌های تو و به غمی نگاه می‌کرد که از آن کوچ می‌برد به قلب ِ تو ها. و در آن جا گم می‌شد، علت ِ ساخت ِ سازه که بیرون زده‌ بود از کلیت ِ تو. تو، توی دنباله‌دار که ماهیچه‌های مقطعِ  شب را …
ادامه مطلب

پرسش ِ نور.

پرسش ِ نور.
- -   از کجای تو رجعت گرفته نور ، از کجای تو آغاز می گیرد پایان ِ دیدن . من که یک حجم ِ فلزی خالی ‌ام که صدای دیدن های ترا در خاب پژواک می کنم در بدنی که ندارم، معده‌ی کلمه را از دهان ِ گل می رویانم. حالا که حجم یک حبه اشک ام روی گل های شنی، مفصل من به کدام خاب ِ نور در …
ادامه مطلب

تعادل ِ خالی.

تعادل ِ خالی.
- دریا کانون ِ من بوده. همیشه خالی ِ دریا می‌کاشتم تا انتهای خودش، نهایتی از هیچ ِ معظم را تا در آن حبه‌ی جهان را به تن‌ام اضافه کنم. تنی گل‌وار که خالی ِ شفیره‌ایی و رجعتی به نور داشت، حبه‌ایی از سوگ ِ زمینی در باب ِ پروانه‌بودگی ِ رنگ را می‌گریست بر پوسته‌ی تن‌اش، به رویایی صادقه در خواب‌هایی بیدار تر از بوسه‌های عفونی. سترون می‌شد صورت …
ادامه مطلب

۳-۳

۳-۳
- سکوت ِ شخصیْ مفصلی از تجرید قلب را در رسای باران می گریاند، روی پوست ِ نمک. بوسه‌ی تو تبخیر آن تن است. خشمِ سفیدی ِ کودک در پیدا کردن  ِ شکلی به جز پستان در ابر که احتمال ِ مکیدن ِ باران را در نوج ِ گیاه ناممکن می‌سازد. من پذیرفته بودم ترا. من‌ تن‌های بی شمار عشق را به درون ِ خودم پذیرفته بودم. این اعتراف من است. …
ادامه مطلب

۲-۲

۲-۲
-   هنوز هم  به آخرین شکل زوال حافظه در دوست داشتن تو، خودم را رها می کنم تا اصابت ِ کلمه به مواجه‌ی با تو، تو نباشد. ادامه‌ات می دهم در شکل ِ زوال نوج ِ پنبه در سوختن‌ِ آفتاب درون سینه‌ام. وقتی که فک‌ات می‌ماند و خودت می‌رفت. وقتی که در فرسایش ِ بین چیزها و خودت، محیط عِطر تو می گرفت و تو نبودی، در اتاق تنها …
ادامه مطلب

1-1

1-1
- ساق های گیاه در تن بتنی گلو، وقتی که شعر از فرم ِ تن‌ات در محیط ِ اتاق تفاوت ِ در دقت ِ نور است. گیاه ِ ضمنی واقعیت ِ تو، مدامی ِ کارکرد ِ زبان ِ تو در حنجره‌ی محیط. تعلیق ِ بین ِ فضای تن و سایه‌اش که دقتی در شعر دارد. شکل ِ ایستای بوسه / طرز  ِ ایستادن بوسه بر لبه‌های کف ِ موج / …
ادامه مطلب

3-

3-
۳ - مادر ِ جوان. گویی که هرگز بکارت نداشته‌ایی. هنوز جنینی چون. تن ِ دیگرت. مجسم ِ رویاهای بی تنی در آب داری، در سبزی ِ تنی فشرده از گوشت، که می‌فکنی‌اش به ناخوانا. می‌خراشی روی پوسته‌ی تن‌ات از دست‌های انسانی تا به عشق مبتلا شوی. تا در پذیرش ِ نیلوفرانگی ِ قتال ِ آب، تن بپذیری. آینه‌وار بر تصویر ِ خراشیده‌ی تن‌ات، گریه می کنی. تن داری که …
ادامه مطلب

2-

2-
۲ - طیف رمنده‌ی سبز که به زمختی ِ نافهم ِ فلز می فهماند ظرافت ِ پوسته‌ی بلور را در عنبیه تو تکرار می شود: مادام ِ نگاه ِ من به تو وقتی که تن‌های دریایی ِ پراکنده را در شکل ِ ابری می گریم- آن جا من نیستم، آینه نیستم، آب یا کمانه‌ی حرکت ِ یک بوسه‌ی آب بر صورت ِ گیاه‌ام تا واضح تر بشوید تصویر ترا از …
ادامه مطلب

1-

1-
۱ - گیاه ِ پنبه، وقت انسجام ِ حرکات ِ طیف ِ نور در درون ِ پذیرش محیط به عمق ِ حدقه‌ی تو زده. بافته اشک بی‌صفتی خود را از سترونی ِ محیط در ابر. چند گزاره‌ی معقول از بهار: مثل شکفتنِ گل، شکافتن ِ خاک/ و گزاره‌ی ابدی حضور  ِ فراموشی روی سطح ِ شن، وقتی که عمق ِ پای روی رحم ارتجاع دارد در زمان: می شکند نور، رنگ …
ادامه مطلب