
-
-
از کجای تو رجعت گرفته نور ، از کجای تو آغاز می گیرد پایان ِ دیدن . من که یک حجم ِ فلزی خالی ام که صدای دیدن های ترا در خاب پژواک می کنم در بدنی که ندارم، معدهی کلمه را از دهان ِ گل می رویانم. حالا که حجم یک حبه اشک ام روی گل های شنی، مفصل من به کدام خاب ِ نور در یکی از تن های احتمالی تو بر خورد می کند ؟ سفید ترم حالا از خلا مشترک ِ بوسه در فضایی بسته که رنگ را در حرارت ِ محیطی تصعید می کند. در خاب ِ یک ابر، که بوییدن یک تن ِ احتمالی را در شفیرهی مشکی پروانه میلاد می کند، از احتمال چرخش ِ حرکت ِ نور روی بال پروانه تو پرسیدی، لحظهی قطعی ِ مرگ نور را. و من در اتاق ِ خودم شلیک میشوم به حفرههای خالیایی که می کشانَد انبساط ِ محیط را به مفصل ِ بوسه. مفصل حقیر بوسه که افق رویا را در خط ِ شعر مچاله میکند و می خواهد تا به فهم ِ خفتهایی از خون، تعبیر ِ نبض بدهد. قلب ِ خالی نداشتهی دریایی که در اشک میریزد. فاصله داشتن با مسافت ِ روییدن رنگ در جوانهی قارچ، فرمی از تنهایی ِ مرطوب پاهای تورا در راه به دریا میریزاند. اینجاست یکی از حفرهها که در فضای خالی به بطن میزند و از دهلیز میجهد و قلب خالیست هنوز. قلب ِ ابر، تشعشع صدای باران، فضای خالی ِ آسمان ِ سوراخ ، غضروف ِ ستاره ،جمجمهی ماه ، سوختن ِ خاب در ادامهی چشم ِ مات به کدر شدگیایی سفید که در آب پایان میپذیرد. و شصتی بر روی زهدان جنین پرندگی میکند و جنین با گلبرگ های فلزیایی از گل در دست پایان جهان را در کوه فریاد میزند.شصت اینجا نمیماند. شصت به درون ِ دهان برده و مکیده می شود تا در احتمال حضور ِ هر مادری، سکوت ِ تو، او را از بودناش در بیتنی بباراند، به خاب. و در رطوبت ِ نوک ِ انگشت ات ، مفصل ِ میان خدا و بدن های دیگرش شکست. و خدا قطع شد از لحظهی معلوم شدن رد ِ انگشتش بر روی پوستهی خاب.
من در بدنهایم می ریزم، خدا در بدنهایش میریزد ، تو در آب به درون ِ پوستهی شفیرهی اشکی میزنی که پروانگی ِ غمی را در شکل های نورانی ِ در آب به پایان ِ خودش مماس کند. این حافظهی خورشیدی ست که از یاد برده میشود. این حافظهی خورشیدی ست که در شکل ِ ریختن ِ رنگدانههای تاریخ از بدن ِ گیاه به درون ِ آب های بی انتهای تو خودش را تبخیر می کند تا در خلا، احتمال ِ بروز هر فرمی از ریه امکان داشته باشد. در همین فرم ِ تنفس خاب در مشت ِ حقیر کلمه که به فک ِ تصویر میخورد، مفصل ِ شعر قطع میشود و از خواب برمیخیزم. از کجای تو رجعت گرفته نور ِ ریخته روی چشمام ، روی لبام که از بوسه کاسته کلمه را تا در سکوتی ِ پس از بکارت ِ خورشید، سفیدی بی حد نور از تن، طعم ِ رنگ را از خاک بر دارد.
و حالا دقیقا از کجای تو رجعت می گیرد نور.
و
حالا.









