
-
خمش رفتار بتن در هنگام برخورد ِ با شکل بیرون زنندهی یک شفیره که در اضمحلال الفبا خودش را میکاود، ایستاده بود روی لبهی چشمهای تو و به غمی نگاه میکرد که از آن کوچ میبرد به قلب ِ تو ها. و در آن جا گم میشد، علت ِ ساخت ِ سازه که بیرون زده بود از کلیت ِ تو. تو، توی دنبالهدار که ماهیچههای مقطعِ شب را در مفصلی از خواب مثله کردی و به درون ِ سینهی بی شکل ریختی. اینجا ایستادهام تا مقطعی از رویای شکستن ِ تو را در طیف های تعبیر پذیر تری از خوابم به رنگ گریه کنم. و کودکی ِ من در شکاندن حبههای باران زیر دندان شیری میگذشت، و بتن کودکی من را در خمشی خرد میکرد تا رفتاری بیرون زننده از حرکت ِ یک بال ِ پروانه را ننویسم، و این طبیعی بود. این بیرون نزدن ِ شب، در فضای سفید تر عنبیهام رفتار طبیعی رنگ بود که موازات ِ ترا ادامه میداد در آغوش تن های انسانی. و حالا من پسر ِ گلام. که در باغ ِ پشت نیمهی تاریک ِ ماه، آفتابگردان کاشتهام. و حالا من پسر گلام، با انتظار طلوع ِ مادرم در آینه. و حالا من پسر ِ گلام که در شکل ِ شکاندن فک ها با بوسه تبحر دارم. و حالا میپرم. تن ِ انسانیام در چند هجا از آغوش پوست ِ یک شب خودش را به پایان نزدیک میکند و حالا میپرم با تک قرنیهام در مشت و به آینهی بتنی پرت میکنم نگاهم را. در بوی تو به چریدن ِ رگ گردن خودم نزدیک تر میشوم. من پسر ِ گلام که میچرم تصویر گل را در آینه، وقت ِ مصرف رنگ های بالام. گلام. گل بودهام. پروانه میپرد. پروانهی بتنی در خمش رفتارهای نورانی در هذلولی ِ یک آغوش، میپرد و این طبیعیست که هیچ کدام از چشم های انسانی ما، توانایی هضم ِ این تصویر را نداشته باشیم. طبیعیست، چراکه عنبیهی خودمان را به بتن کوبیدیم و بطن لبخند زد. اما فکر کردن به لبخند زدن بتن، به این که این متن می خواهد برداشتی استعاری از ماهیت بطن داشته باشد، اینکه پروانه یا من، می خواهند استعارهی چیزی به غیر پروانه یا من باشند، خنده دار تر از کوبیدن عنبیه به بتن است. چرا که من پسر گل ام، و نرینگی ام را در آب ماسیده روی گلبرگ دیدهام که از آن من نبود، و می دانم که دیوار بتنی، با سطح بتنی، بتن، خمش رفتار بتن، رفتار خمش بتن، و تمامی این رقص هایی که هیچ کدامش به احتمالات رفتار ِ بال پروانه نمی خورند، ربطی ندارد. در نتیجه نرینگیایی که از آن من نیست، به تن ِ من، بتن یا اضمحلال تن در آب، شب یا خورشید باز نمی گردد. تن ِ تو، دقتی در تفاوت ِ رفتارهای سایهی تو با خواب، در شکل ِ بارز نور، در شکل ِ گیاه، در انعکاس ِ برگیرندهی چیزها وقتی که تو خودت را در تمام ِ اعمال میکنی، تفاوت ِ حبه سنگی شد که در کودکی دندان ِ شیریام را شکاند. و این واقعیت ِ توست، که فرسنگ ها با تو تفاوت دارد گل ِ بتنی. مویرگ ِ آوند ِ تصاویر کیهان که در چشم ِ پوستهی شب را رها تر در فضای سفید-خالی چشمام دیوانه میدارد، اعمال یکی از همین پایانهاییست که از آن میترسم. چرا که من پسر ِ گلام. و این بارزبودگی در میان ِ این حجم از حبههای گازی و ستارهایی و مجنون که زن بودن را در آغوش های بسیاری به خلائی تبدیل می کند تا یک زن بخواهد تمام ِ جهان را در فرم کوتاه موهای سرش به زوال ببرد اینجا اتفاق نمیافتدد. پسر گل بودن اینجا اتفاق نمیافتدد. چرا که تمامی کسانی که از شدت ِ جراحت برخورد ِ رگ عنبیه به سلول، تفسیر واقعی ِ خود از منظره را از دست داده بودند، به دنبال معنایی به جز بتن، شب یا پروانه برای بتن، شب یا پروانه بودند و در رنگها جیغ زدند و در شکل ِ موهای کوتاه ِ خود، به خلائی پناه بردند که سوختن ستاره در آن فرو میکاست و در کاستن ِ نور از حرکت ِ ستاره در ورید تصویر، خاموشی پوستهی من در آغوش تو رخ داد، ای تو معظم ِ پذیرنده که در مختصات ِ کلمات ِ دیوانهی من، منطقا به شکل ِ پذیرش شکستن یک بوسه از فک پناه آوردی و با دندان های شکسته شعر خواندی. خدا ترا ببخشد. به خدا ترا ببخشم. به شعر ترا بیفزایم. به خاک ترا بیفزایم. به بتن، به اشک و به گیاه تا در شکل ِ حقیقی خود بارز از تر چیزی که اثری از خود را در عنبیه های پرت شده به بتن ارائه می کنند مسلم کند. من کیستام اما، ماهیچهی مقطع از شعر که در جنون ِ رنگدانه های یک گل، به دنبال ِ حافظهی پروانهایی می گردم که در آخرین شکل ِ ریختن ِ به رنگ خودش را خابی تعبیر کرد و رگ ایستاد. بتن پذیرفت. بتن ِ پذیرنده، خمشی رفتاری از رنگ را در درون ِ خود پذیرفت و گریست. و تمام ِ رنگ را بتن گریست در حفرههای خالی چشمی که بر آن، اشکی پرنده، روایت ِ غم را در پردهایی از بلور ِ کلمه، نجوا میکرد. و آب آبیست. و گل اُکر دارد. و لب، قرمز است، و چمن سبز است، و ماه سفید است؟









