
-
شکل ِ خاکستر گلی که شئوارگی خورشید را میبرد به احشأی محیط، در خلوص ِ ساکت ِ شعر میکارد روی تن ِ تنهای من زمان. اینجا تنهاترم: وقتی که شب از میانهی حافظهی انسانیام گذر میدارد برشهایی از ماه را در چند پردهی مثله از بدنها، اینجا تنهاترم: وقت ِ اعترافام به بوسه. و کجای بودنام، کجای رقیقشدگی ِ خون تنهام وقت ِ آمیختن ِ تصویر ماه به رگام در آب، وقتی من و تن ِ مثلهایی در هم میسوختیم. شکل ِ خاکستر گلی که شئوارگی ِ خورشید را پذیرفته و به جوانی ِ ساقهی عشقی دست میبرد، در باد نام ِ ترا با خون ِ رنگدانهی تاک، میکاود روی کاغذ ِ ستاره. میلغزیام، راه میبریام تا انتهای یاختگی ماهی در رگ ِ رود و تن ِ بتنیات، تنی که میخندد از موازات ِ همبستر شدن با زنی حامله در خشونت ِ این سطر، با حرکتهای سوختگیاش روی شن، نام ِ ترا حک کند. این طبیعیست. نوشتن ِ کلمه بروی تن ِ ساحل وقت ِ میلادم: و این میتواند حقیقیترین تولد من باشد، وقتی روی تن ِ شن مینویسم کلمه و قلبم سنگین میشود از خالی بودگی ِ برف روی حجم ِ پوستام. این طبیعی میتواند باشد که از سفیدی ِ حضورم، سایهی یک ابر را برمیدارم و ماهایی یکه میشوم که دَلَمه بسته روی پوست ِ شب: یک دلمهی سپید برای انزال ِ فهم ِ انسانی گل، وقت ِ سوختن ِ الکل در مستی ِ دل ِ یک گل. و این طبیعی میتواند باشد، طبیعیتر از آمیختن ِ موازات بودن در تنهایی و چیدن ِ گلی بارز و ماه، وقتی سفیدی از درون ِ لب ِ دریا به روی ساحل میریزد. این تشنج ِ طبیعی یک حالت از زخم است روی کلمه که به نام ِ تو میرسد و تمام ِ حافظهی تنهایی ترا به یاد میآورد و سوزش ِ نمک و الکل تازهاش میدارد در اقتضای فراموشی. از شکل ِ دلمهی دست های تو، شکل ِ انسانی ماسیدن ِ زیبایی در آینه، وقتی از حدقههای مستات دلیل زیبایی را میپرسم ( و زیبایی در آینه میماند)، و تو، توی ریخته، توی در سطح ِ آب، توی اشباع که تن ِ منبسط شدهات روی ماه، فساد رنگ را به ساحل میآورد، جرماش را کم میکرد از روی ِ سفیدی تا فضا به تعادلی درکپذیر برسد، اینجاست. به نام میخانم ترا: به گلهای ریز سفید بهشتی، آفتابوارگی، چشم ِ خمارآلود، خالص و پاک، تنیدن از تن ِ ابر تا به گل تبدیل شدن. اینجاست نام ِ طبیعی تو، که شئوارگی شعر را در موازات ِ نام ِ تو در حنجرهی آیینهاییام، فروبریزاند.
و من در هر رفتار ِ از فروریختن ِ خاکستر گل که در پس ِ نور حدقهی من تازه میشد، به بهار تعلیمی حقیقی دادم تا از پناه ِ استعاری چیزها بشکند آینهها را تا در آب ترا از دهان ِ یک ماهی فریاد بزنم. این نبض حقیقیست. ماه ِ زیبایی تو، در دهان ِ ماهیها، دلمه بستن شعر روی زخمتن ِ کلمهست.
سکوت ِ ماهی ها را کسی نمیشنود.
اینجا تنها ترم: _









