ادامه مطلب
صبح ِ روشن تر از آبی

- - صبح ِ روشن تر از آبی - به حافظهی اشیا رسوخ می کنم. تاریخ ِ تنام را مثله میکنم، تمام ِ بوسههای زمانی بعید ترا در لحظههای پس از مرگام از دهانام می کاهم که ابری ساکتام حالا، در زهدان ِ باران و تحدب میگیرد پرندهایی غمین از سینهی تو، در تکهایی از آسمان که ماه را شخصیتر از شب ِ اشیا به بیبدنی ِ اندام ِ زمان …

















