فارسی در خالی

-

 

-
و حالا فارسی زاویه‌ایی از شعر را می‌شکند که در درون ِ هجای سکوت، صورت ِ ترا تکرار می‌کرد. مثله می‌شویم در شعر. اینجا آب است و ماه در تداوم ِ تن ِ خویش نازل می‌کند آیه‌ایی از رسالت شب را بر محیط. یکی از اجزای مضمحل شده‌ی محیط تویی که سپید تر از سطوح ِ عینی، تکرار می‌کنی مفهوم ِ تقطیع رگ را در بدن، ماه می‌گسترانی. خواستم تا برهنگی ِ کامل فارسی را به یاد بیاوری و از شعر بیشتر بریزی در لحظه‌ی سکوت و خیرگی به دو تن ِ کامل که فرو می‌شوند در هم. محیطی تری اما از من، و ماه در کنج ِ سینه‌ی سپید ِ شب‌آمیخته‌ات می‌تپد. در دو بُعدی ِ کلمه اتفاق می‌افتادی. بر سطح ِ تو خم شده بودم و سایه‌ی خم‌شدگی‌ام بر تو نمی‌گذاشت تا بی‌سایه بودن ِ ترا ببینم. بر تو می‌آویختم، در درون ِ تو خم می‌شدم و از چهره‌ی بی صورت جرعه‌ایی زیبایی می‌کاستم تا فهم ِ ترا در خودم حقیقی‌تر کنم. می‌سوختم از سپیدی ِ کنج ِ بی سایه و سترون می‌شد چیزی در من که حالا از آینه نگاه می‌کند به هر لحظه از بودن‌ام. بارز، سپید، سپید تر از ماه، بی‌لک ِکلمه که دیگر زیبا نیستم. چیزی هستم که از حافظه‌های تو در آویختگی به دست‌ها رفته است و می‌روم، مثل کَری که ناقوس خون‌اش را می‌شناسد. فشردگی ِ حجم ِ تنِ انسانی‌ام را در کلمه بسیط می‌کنم، قلب‌ام را هر صبح زیر آب یخ می‌گیرم و گریه نمی‌کنم، آب شفاف تر از مرگ، صورت‌ام را به من نشان می‌دهد و از شباهت ِ عمق ِ چشم‌های خودم به جنون ِ انسانی تو، مبرا می‌شوم. گریه نمی‌کنم و می‌دانم شکستن ِ چیزی از شب ِ شخصی در افق شعر، یکی از فرازهای انسانی ِ دو تن است که در آگاهی کامل نسبت به تمام ِ اضلاع ِ مستی در هم فرو می‌روند. از لب ِ تو می‌خواهم تا سکوت کنم اما پرخاش صوت در شکستن ِ تنهایی تو، تشنگی ِ من به صدای خون‌ام را ادامه می‌دهد. تنهاتر می‌شوی. یافتگی‌ام در بهار، در مرگ های شخصی یک شعر که از افق ِ پلک ِ تو می‌ریخت روی سینه‌ات و چشم‌هات که نمی‌بارید ما را از محیط دور می‌کرد، پرخاش ِ صوت اما بهار را می‌بَرد در جایی دور تر از ماه در سایه، وقتی که عمود بروی حجم ِ تن ِ خودت نشسته‌ایی و به صورت ِ در آینه می‌نگری. همه چیز سطحی است، انسان و کشتگی ِ احتمالی‌اش مصرف می‌شوند، من در ضخامت ِ فلز بهار را می‌گریم با حافظه‌ایی از آوند که ریختگی دست‌های ترا در رنگ ِ یاس می‌گریست. محیط معطر نمی‌شود. بو در محیط پخش می‌شود و محیط سترون است، بو سترون است، تن ِ تو خام از تر حجم  ِ ماه حالا خود در یک شب ِ شخصی در سطح ِ سینه‌ام شکاف می‌دهد و سینه‌ام جرم می‌گیرد و می‌افتدد. می‌توانستم سفید تر از تو باشم، سفید تر از رنگ باشم، سفید تر از کلمه در رگبرگ ِ یاس، طیف ِ خونی بهار را به عمق ِ زمان اضافه کنم. من می افتدد. زمان شکسته است، من ترا از میان چرخ‌دنده‌های محیط بیرون می‌کشم و حالا براده‌ی تن ِ تو در حلق ِ مرمی گیر کرده و شاعر است و احتمال بروز هر قتلی در ادامه‌ی زندگی من، شعری‌ست که به سمت ِ جای خالی یک دایره‌ی بزرگ سفید در شب می‌رود تا خلا نگاه شاعر را پر کند. آخته‌تر از کلمه در چیزی به جز فارسی، حافظه‌ی غم ِتو دیوانه‌ترام دارد از شعر، من که می‌افتدد از مشت ِ بسته‌ی یک جنون در فضا تا فک ِ محیط را بشکند و بارانی از شکستن ِ فک ِ محیط تا تب ِ ماه در ساحل ِ تن ِ تو به جداره‌ی آب می‌زند و یک جای خالی در  پیشانی دریا اتفاق می‌افتدد که گریه می‌کند بر سوختگی قلب‌اش. دریا حجم ِ محدبی از بوسه بود که در خودش می‌فشرد ماهیچه‌های تن ِ سترون ِ غیر انسانی را در فضای سه‌بعدی. تو عادی بودی. تو مثل مرگ عادی بودی و برخورد ِ من با شکست ِ تو در نور، جرمی رسا تر از وزن را در محیط تکرار می‌کرد. حالا می‌توانستی چیزی دیگر باشی که دور تر از آینه چشم‌های ترا در شب بارز می‌کند. عادی‌تر از مرگ می‌توانستی باشی مثل شلیک به سر، طبیعت ِ غضروفی محیط و آب. عینیت ِ حدقه اینجا می‌توانست به درون ِ چیز ها عمیق تر رسوخ کند و از لحظه چیزی بیشتر از زمان را بیالاید که در آن که به مفصل ِ زوال نزدیک‌تر باشد. ساکت ماندم پس، زیبایی تمام جهان را در خلأیی که می‌رفت رها کردم و عادی‌ام حالا، عادی تر از مرگ، شکست ِ نور و تو.
فارسی‌تر می‌سوزم.