
-
-
تالاب ِ حافظهی مرکب از عشق و انسان، درونیتر از قلب زخمی دارد در چیزها تا تپیدناش را بگستراند در محیط، با جوهرهی پرنده. از همین محیط در من کم میشوی تا در درونِ چیزها بروی و از سطح به تو نگاه کنم. از سطح ِ ماسیدگی ِ انعکاس یک درخت در آب، یک گلوله در تن و انعکاس ِ یک بوسه بر لب. سطحی تر از کلمه، روی تنام میآیی، تن ِ ابرِ تمام سفید ِ منفعلام و از حنجرهی بارانیام مرکب ِ عشق و انسان میریزد بر محیط. روی خاک ریخته بودم، روی خاک میریزم، در خاک میافتم، میمیرم در خاک. با انعکاس ِ گلوله در تن و حافظهی تمام رنگهای جهان در زهدان ِ بهاری محیط، احتمال ِ عقل من، جنونی دَوّار تر از نور را در قرنیههای تو میتاباند. روی تو ریخته بودم، روی تو نخواهم ریخت و میمیرم در تصویر. گزارهی انفعال ِ وجودیام، تسلیم در برابر احتمالات ِ تو بود که قطعیت ِ مرگام را میبردم به درون ِ سفیدی ابر و از انزوای رنگها در نور میگریستم. چه گریستن ِ تنهاییست در خواب آویختن ِ از دست ها. حافظهام به من تعلق ندارد. چیزی به جز تو در یاد ندارم. تویی تنها. تنها تویی. که صورتی از جنونام را در یکی از آینههای شکستهایی که قلب ِ بیشفا را در انتهای جهان رها میکند با کلمه میشویی. حالا سکوت ِ پس از شکستن ِ جدارهی بغض ِ پس از انفجار بارز تر ایستاده در آینهی شکستهی در درون ِ قلبی که نمیتپد الّا به کلمه. من همواره احتمالی برای تنفسام را در زهدان ِ محیطی توی ناشناس رها گذاشتهام و مدخل ِ قلبام آزادتری از فضا داشت برای محیطهای احتمالی در هر بُعد. محیط را از حضور ِ قرنیهام میشویم. با کلمه میبارم بر سطح ِ تنی که افتاده بر روی آب و رسوب ِ زخم روی مدخل ِ قلبام فضا را میبندد. من از درون با زخم ِ عفونی میل به چیز ها تا انتهای جهان قرار بود تا بروم.
این یک وداع است. وداع با توی ناشناس، من ِ ناشناس، وداع با ضمایر، کلمات ِ در قبل، سکوت ِ پس از رگبار. وداع با تمام ِ اَشکال صورتهایی که مینوشتم تا و حالا با قرنیهام به درون ِ مدخل قلبام میزنم تا حافظهام را از یاد ببرم. چگونه تو میتوانی تو بمانی وقتی که من باشی.
وقتی که در سرگشتگی صورتهام میان آینه و آب شکلی از بودن ِ من را در تو ادامه میدادم.
⁃ سترگی ِ این تنهایی. ( و حالا میدانم که به تنهایی خدا خواهم بود. ) و به جهان سلام خواهم کرد. به جهان ِ خالی ِ بی حافظه از چیز ها. -
میتوان شکست از اینجا:
نقطهایی پس از نور که از عزیمت ِ چشم ِ تو، نادیده تر در حافظهام، لختهایی نور را درونیتر می برد به عمق ِ خواب.
آیا در اینجا میشکندم نور؟
پس تن ِ بستهام را باز میکنم. تن ِ بستهام باز میشود در اینجا. مشت ِ کودکی ِ آبام با راز ِ یک بغض که زیر عمود ِ آفتاب باز میشود دستام وقتی به آب مشت میزنم، که لحن ِ ترا از راز زیبایی ِ چهرهام بیرون بکشم. بغضام زودتر از تصویر میشکند. به آب بازمیگردم، شکستن ِ نور پیش از مرگ ِ زیبایی در من اتفاق افتاده و من در تنهایی زیبا هستم.
چگونه میتوان در تنهایی زیبا بود:
من زیبا هستم. یک اتفاق، زمانی که تصعید نشده بود تنام مثل باران، چیزی اضافهتر از سایه مرا میبرد با خودش در درونِ چشم های تو که عزیمت میکرد به رنگ، و تن ِ من آنجا چیزی به جز زیبایی بود. بوسه بودن ( مثلا ) یا همین آغوش. یا خشم ِ ضمنی فحش کشیدن ِبه چیز ها. همین فواصل ِ من با خودم، به من حافظهیی از زیبایی داد که در آن به دنبال ِ خودم بگردم. وقتی که مردم ( و در چند لحظهی قبل از آن زیبا و تنها بودم )، شکلی از شکست ِ من در نور، تصویر صورتام را به من بخشید. صورتی که سالها از دیدن ِ آن فرار میکردم.
بس که کودکام.
/
حالا نور در خورشید مُثله می شود و این رَحم قرنیهام بر قطرهاییست نابارا، که زیبایی ترا در طیف ِ رنگ تصعید میدارد.
از آب ها به تنهام بشکن، وقتی که لفاف ِ حریر خط میخورد از بال ِ پروانه و بیدار تر از خواب میداریام به اشک.
به قطرهایی که نمیبارد.
/
حالا تن ِ کامل دارم، وقتی که تن از یک بوسه، در منطق ِ تماما انسانی خود میشکند، تن ِ من آنجا، به ریسیدن ِ ابر از سفیدی ِ پوستِ تو تاریک تر میرود در ناداشتنی از سایهات. -
حافظهی لامسهام در آخرین لمس ِ رجعت تو از برف به آب، خوابی شفاف تر از رنگ را در دایرهی زمان میکارد. تن ِ سبز تو منبسط خواهد بود در کودکیام، زمان حالا خط میاندازد روی تن ِ نور با برگ و این غروب ِ زردهاست که عشق را در لحن ِ حافظهام با لهجهی تو ادا میکنند:
میتوان تا چه اندازه به معصومیت ِ کودکی امیدوار بود، وقتی که از تمام محیط خود را مثله میداری. -
/
عشق در عتیق ِ تنام اندامِ ستارهایی سوزان دارد که می رود.
که مینشیند هالهایی در نور و پرخاش ِ سفیدی پوست ِ کودکیام به تو ، از بهار های آسمان تن ِ تازهی خون است.
بر تو نماز خواهم خواند، بر تو و زیبایی ِ دهشتناک ِ شب ِ درختان که در ماه عمیق تر ریشه میدهند، تا بوسه در استوای لبام. -
به زوال گلی در تنام که از سطح ِ حافظهام قطری درونیتر از زمان را برمیدارد تا در بهار ِ خویش سوگی همیشگی داشته باشد، نزدیکتر بودهام دیشب. و نور آبی همواره با من میگوید که آسمان میتواند بیفتدد. -
/
رد اصابت ِ گلولهایی که به ابر میگیرد، میشکافد زهداناش را که در آن نام تو خوابیده.
و من با از یاد بردن ِ باران بیدار می شوم، در قاصدک و عقوبت ِ یک بهار میتواند همینقدر منزوی باشد.
من تمامی اشکال دریا را از یاد بردهام و در تودههای سفید تنام، یاختهایی اشباع شدهتر از فراموشی دارم که میخوانَد مرا به زخمی درونی تر از رنگ.
حالا سفید میتواند در خواب یک ابر، بغض نمکی دریا را در دهان ِ شعر نگاه دارد.
/
اینجا سطحی از آگاهیست که میلغزد روی تصویر خودش در آب و در اتکا به هر صورتی از واقعیت ِ یک اشک که میشکاند عشق را عبور میکند تا به یاد آفتاب بیارد که چه قدر شکنندهست انسان. -
تمامی ِ لبهایی که بوسه بر آنها عمقی از شعر را کاویده در تصنع ِ انسان، شکستهاند شعر را در آینهی من. پس عشقی شکستهتر از خوابهای سرخ را در درون ِ دهلیز ِ تنام میتپانم و باران به گل اصابت میکند.
حالا میتوان نوشت، حالا که گلها رنگی حقیقیتر در تنهایی یک نور ِ منزوی را میبرند با خود در درون ِ حنجرهی ابر تا تعبیر خواب ِ باران را روی گلبرگ ِ زمان که در زهدان ِ آینه سرختر میشکفت روی عمق ِ تن خود بیالایند.
باران حالا سترون میافتدد. من هم یکی از همین قطرههام، محدب ِ جنون ِ همیشگی از سوختن نور در سینه که فارسی را میبرم در درون ِ خوابهای رنگی.
حالا میتوان نوشت، وقتی که بیرنگتر از سفید، از تصنعِ انسان، حقیقت ِ برخورد گلولهی باران را به قلب ِ گلام در زمان ِ حقیقی مرگام نگاه داشتهام، و کسی نیست. نوری نیست. و رنگی نیست و این تنها برخورد قطرههای سترونی از کلمهست که درونی تر از شعر در درون ِ صورت ِ تو میرود تا بیرون تر از چهرهات بر تصویری روی آب، شلیک کنی.









