سه سطح از یک بدن 

ماسه / ش / چ
-
قرار بود تا کودکی ِ آویخته از چشم های تو روشن تر از کلمه باشد، اما من سرخ تر از باران در ادامه‌ی غمی کاملا انسانی ریختم. باران ِ محیطی‌ام که ضربه نمی‌زند به پنجره‌ی چشم و در درون ِ قرنیه نشسته با تاریخ ِ عتیق ِ انسانی‌اش. صراف به قدیمی ترین درد ِ بشر،  یک کودک بوده‌ام تنها که دیدن ِ چیزها را با چشم ِ شسته از باران دوست داشت. پیدا آمدن ِ یک کودک در زیر باران سرخ: و این سرشت ِ همیشگی دانه‌ی کهن ِ گندم است، از من. من ِ تمام فلزی که دیوانگی ِ خودم را در تنهایی چند طیف ِ رنگ انزوای نوری کردم که در قرنیه‌ی تو می‌میرد. فاصله‌ست بین ِ انسان تا انسان از بدن‌هایی که می‌ریزد و در طیف ِهمین بدن ها  محیط ِ صورت‌ام در رگ ِ تنهایی می‌رود. از خواب با گزگز نوک ِ انگشت بیدار می‌شوم و در لبه‌های یک بدن ِ تمام فلزی آویخته به گردن‌ام، انگشت‌هام درونی تر شده اند. من کودک‌ام و از صدای شکستن ِ محیط به بدن ِ تمام فلزی عتیقی پناه می‌برم تا در خواب بیاویزم به بارانی سرخ تر از بوسه، اما مرگ به جانب ِ نور، روایتی صادق تر از چشم های ما داشت و از اندام ِ یک آوند که در قرنیه جا خوش کرده به تصویر ِ خونی ِ بعید ِ تو در آینه رفتگی یک صورت محیا می شود. من همیشه از مچ‌ام در دریا پایان را می‌فهمیدم و می‌رفت بخشی از من در گریستن ِ از گلوی محیطی که سترون می‌کرد خودش را در اصابت ِ با تصویر. پس می‌توانستم سهمناک‌تر از انسان در شکل ِ پایان کلمه، قطره‌های باران ِ حب شده‌ایی را از گلوی محیط به درون ِ تن ِ انسانی‌ام بیاورم و حالا گریه کنم، حالا که یک سنگ ِ بزرگ و سپید آینه را شکسته و در تکه‌های آینه چیزی منسجم‌تر از هیچی می‌دود به درون ِ کلمه تا از زوال ِ ساقه‌ی بودن بکاهد. اینجا یک توده‌است. درست در وسط ِ نقطه‌ایی از حنجره‌ی بی‌استخوان‌ام که در شکل ِ باد می‌گردد در درون ِ خودش در توده و یک سنگ ِ سپید ِ بزرگ‌تر از قرنیه‌های من افتاده که صاف است و نور در تمام ِ شکل ِ دو بعدی آن، فهم ِ انسانی‌ایی از شعر را در محیط پخش می‌کند، و عشق ِ انسانیزه‌ی امروزی، وقف می‌کند زیبایی قرنیه را در سنگ ِ خودش و وقتی تصویر می‌شکند و به آب می‌خورد، هواهایی از رویا در محیط پخش می‌شوند که عمر کوتاهی دارند: صورت ِ من. این دعای عافیت ِ درونی صورتی‌ست که جرم ِ چهره‌اش را از جهان ِ اجزا کم می‌کند و به درون ِ سنگی سپید می‌برد در گوشه‌ایی از دل ِ رود که خفته‌ست مرگ در آن‌جا. سبک‌ترم حالا در دل ِ سنگ ِ افتاده از تلاطم ِ چیزها. من بدن ِ سنگی خودم را در تمام ِ تاریخ چرخ داده‌ام و از دایره‌ی رنج‌ام تنی فراخ‌تر از باران برده‌ام به درون که حالا می‌شکافم این‌جا دستانم را. دستم می‌شکافد از خودش در تمام ِ ‌پایان‌هایی که می‌رفتند در درون ِ آب تصویرش را و مشت‌ام کودکانه در درون ِ آب باز می‌شود: یک قطره‌ام و در درون ِ چشم ِ طبیعی این قطره نام ِ تمام عشاق جهان را با احتمالات جنون‌شان نوشته‌ام و در شکلِ یک قطره مانده‌ام در درون ِ سنگ: سنگ ِ تمام بلور که به آینه می‌خورد تا بدن ِ همیشگی من، در آینه بی زمان تر از باران ابتدایی جهان به خودش بازگردد. تنهاترم حالا از آب در زمانی که شعر می‌شود و کلمه از تن ِ من می‌برد بدن‌ام را. حافظه‌ام را دیده‌ام که می‌برد تا در همین شیب ِ بوسه‌ی اجباری بخواهد و حالا آب‌ام در زمانی که شعر نمی‌شود. این طبیعت ِ اضمحلال یک عشق ِ انسانی در جاودانگی ِ کلمات بود که می‌برد در حافظه‌های کوتاه ِ صورت‌ام عشق را. می‌توانم وحش‌تر باشم، و آب چگونه می‌تواند وحش‌تر باشد در قرنیه‌های متصل به صورت ِ بی جز که چشمی ندارد تا بر حافظه‌ی از یاد رفته‌اش بگرید. پس بر گل می‌گریم، بر دست می‌گریم، بر لب می‌گریم و در کلمه اتفاق می‌افتم. کلمه‌ی آب‌ام، باران ابتدای بشر با زمان ِ بی‌تاریخ‌اش و در شیب ِ همین ابتدا می‌افتدد شعر از درون ِ گلوم به محیط. :(( می‌بینی چگونه برهنه‌ام ؟ بند ناف مرا هنوز نبریده‌اند.*)) و این سطح ِ مقطع ِ کلمه‌ایی از گذاشتن ِ گلی سه بعدی در لای دفتر شعری بود که هیچ‌گاه تو آن را نخواندی و در دشتی دیوانه‌تر از سبز ریختی. این عینی‌ست، این گزاره، سرخ شدن ِ جلوی پای ناظم وقتی دفتر شعر من از دست‌ام افتاد و ترنم ِ تو در محیطی عادی، عینیتی بود از سطح ِ برخورد ِ ناخودآگاه قطره‌ی آبِ درونی سنگ‌ام با محیط، وقتی که در کاویدن ِ تنی انسانی، این شکل از بودن را در خودم می‌گریستم و نمی‌دانستم. کَر تر از خون‌ام می رفتم در حنجره‌ی رود وقتی که بغض ِ آب می‌شکست در اصابت ِ با سنگ و سنگ می‌شکست در اصابت ِ با آب، لبه‌های جنون‌ام می‌برید از پیرهن ِ شعر جهان تا تن بپذیرد توده‌ام. و آب چگونه می تواند وحشی تر باشد از محیط، وقتی که به درون ِ تن ِ تو می‌خیزد. این دعا برای عافیت ِ درونی ِ صورتی بود که در از درون ِ گریستن ِ خودش در خودش برای محیط، قرنیه‌ایی اضافه‌تر از باران را در حافظه‌ی محیط خوابانیده بود، اما همین سطح ِ سه بعدی که از بند ِ ناف به اقاقی و در مرگ ِ طبیعی سطح ِ مقطع ِ محیط را در مرگی طبیعی می‌میراند، چگونه وقتی ِ تمام کودکی‌اش را مچاله کردی به شکل ِ وحش ِ درون‌ریز سترون ِ تن ِ انسانی نزدیک‌تر شود. آوندهایم در ریه‌های تو خرد می‌شوند و تعلیق برگ را در محیط تا زمانی ادامه میدهم که تطبیق لحظه‌ی قطعی مرگ ِ تو و بهار در شکلی از حنجره‌ام همیشه باشد، در چیزی ابدی که می‌رود: صدای ِ سکوت‌ام. 
همه نگاه می‌کنند به آبی که درون ِ تن ِ بلوری‌شان قلب ِ سنگی را می‌شکانَد در بی‌تنی و ریخته‌ترم حالا در حنجره‌ی تو از شعری که در گلوی ابر مذاب می‌شود و عقیم است. 
از شعاع ِ سفید، قطره‌ایی زلال از من ماسیده که در تن ِ تو اتفاق نمی‌افتدد. تو زودتر از قطعیت ِ مرگ‌ات در یکی از احتمالات ِ انسانی در سطحی از حیات مردی که خنده‌ام می‌گیرد. نمی‌توانم سوگوار باشم نسبت به افتادن ِ برگی که بهار را مصرف می کند وقتی در خون ِ زمان می‌غلتم. حالا از شعاع ِ سفید ریخته‌تر از تن‌ام یک باران ِ زخمی را به درون ِ رنگ می‌برم تا اسطرلاب ِ جنون را در سطح ِ آب تو از عشق بیالاید. بدن ِ مکدرم، تصویر در آینه‌ی تعریف ناپذیر عشق، اشک چه شکلی از تو را در عمق ِ آب معنا می کند وقتی به درون می‌زنم از حنجره‌ی ابر در شعر تو که گلویی مذاب تر از گُل دارد. می‌زنی بیرون تر از زاویه وقتی از ابر می‌ریزد از شعاع ِ سفید ِ یک سر که قلب ِ بهاری من را می خواهد تا مصرف کند. این عقوبت ِ سخت‌ترین بوسه‌ی خداست که آرواره‌ی تمام جهان را در لحظه‌ی احتمالی انسان وقتی که به کلمه فکر می کند خرد می‌کند. زیبایی حقیری داشت انسان تا تن‌اش را به واقعیت ِ کلمه ندوخته بود و از شفیره‌ی عشق، رنگ ِ بال ِ پروانه را در چشم‌هاش می‌ریخت. اینجا پروانه در بین انگشتان‌ام بینِ دو پلک در حدفاصل احتمالات ِ انسانی مرگ جهان حب می‌شود. می‌توانم بخندم حالا. همیشه می‌توانستم به طرز جدی‌ایی از اعماق ِ وجود بخندم، اما گریستم بر انسان و حقارت ِ زیبایی که وابسته به آن خودم را در کلمه تعریف می‌کردم. حالا زیبا نیستم. می‌گذرم. حافظه‌ایی سترون از فضای کلمه‌ام در زهدانِ یک خواب که در تنِ ابری‌اش حجم ِ گلوی خدا را می‌پیماید تا در انزوای گُل بهاری شخصی‌تر از زمان را در زیبایی ِ آب تهی کند. آب خالی می‌شود و این گونه عقیم می‌میرد انسان. بدن خالی می‌شود و این‌گونه روح از دهان ِ یک رویا شعاع ِ استخوان ِ دایره‌ی سفید را می‌پیماید در خواب. اینجا نمی‌توانی بیفتی، چراکه سطح ِ بدن ِ ترا در آینه رج زده‌ام، از بهار به بیرون ریخته‌ام و در سطح ِ مقطع دهان‌ام بوسه‌ی خدا را بارها تمرین کرده‌ام و می‌دانم که مرگ ِ تو قطعی‌ست و از آن می‌گذرم. چشمان ِ بسته‌ترم وقتی که در ریخت ِ درخت می‌ریزند شکل ِ رجعت پرندگان از آسمان را می‌بینند که از ابر بیرون می‌زند. رساتر حالا از حنجره‌ی شعر در دایره‌ی جنون‌ام به سطح ِ روح می‌رسم که نمی‌گویم و از آن می‌گذرم. پرنده می‌توانم من باشم در تمام ِ اشکال ِ یک عشق انسانی که به آن پایبند بوده‌ام و چیز جالبی نبود برای کودکی‌ام. پس می‌توانم از زلالی قطره‌ی اشکی که از تن‌ام به آن می‌چسبد دوباره بشکنم شعاع را تا در دایره‌ی روی حنجره‌ام تصعید شود بهار: روح ِ من. روح ِ سطحی من که روی تن‌ام آمده و می‌نویسد: سلام، من به ابتدای خود رسیده‌ام، و این قطعی‌ست که مرگ ِ روح در نوشتن اتفاق می‌افتدد وقتی تکه‌ایی از بدن‌اش را اینجا جا می‌گذارد. چگونه در تو بارها مرده‌ام. چگونه در تن ِ تو، حجم ِ منبسط رویای خودم را در رگ ِ سبز ِ سینه‌ات رها کرده‌ام وقتی بسته‌تر از من در خودم می‌گریستم بر تمام ِ اشکال فاصله و تو تنها نگاه می‌کردی به من. به مرگ ِ قطعی من نگاه می‌کردی و از آن می‌گذشتی. و حالا می‌گذری از حنجره‌ی خدا تا یک گُل عادی باشی که می‌تواند مرگ ِ طبیعی داشته باشد، بپژمرَد از روشنای چشمی که آویخته تر از سرخی کلمه، در خود سکون ِ مرگ را داشت و این گذشتن ِبهار از تو در من بود. تو غریبه تر از زمان، در فساد ِ یک تن ِ بوسه‌پذیر شعاعی شکسته‌تر از فصل داشتی که زمین می‌توانست با باران ترا در کودکی ِ یک گندم منقبض کند. می‌رفت گلوله‌ایی بازشونده در عمق ِ حنجره‌ام در زیر آب تا صدای دریا، تمرین رنج در ریه‌ی من باشد وقتی که در انتهای بُعد انسانی‌ات هر لحظه از مرگ ِ مرا در قرنیه‌ات حب می‌کنی. چگونه یک قطره باران می‌تواند گلوله‌ایی بازشونده در گلو باشد تا حجم ِ بغض ِ قطعی من در خواب را از دهان ِ یک ابر به تن ِ گل بگرید. کلمه کجا می‌ریزد در رنج ِ بودن ِ کلمه، در سطح ِ دو بعدی چسبنده به مفهوم ِ بودن، وقتی که از هر شکل به مرگ ِ روح دریایی نزدیک‌تر می‌شود سطح ِ انسانی. حالا می‌تواند تمام اشکال آب، انزال، گریستن، شاشیدن، نوشیدن، مکیدن، خوردن، باریدن، پاشیدن، سُریدن، چمیدن ترادفی با تصویر ِ روی سطح ِ آینه داشته باشد. اما من قرار بود تا کودکی ِ آویخته از چشم های تو را روشن تر از کلمه در درون ِ باران ببرم، و حالا تصویرم در غمی سرخ تر از زمان در باران ِ انسانی، به درون ِ تن‌ام می‌رود: در درون ِ لفافی از پروانه، که می‌کشد بیرون از غلاف ِ رنگ فهم نور را، و در آنجا بچکم. 

-
*: از بیژن الهی.