صبح ِ روشن تر از آبی 

-

-

صبح ِ روشن تر از آبی
-
به حافظه‌ی اشیا رسوخ می کنم. تاریخ ِ تن‌ام را مثله می‌کنم، تمام ِ بوسه‌های زمانی بعید ترا در لحظه‌های پس از مرگ‌ام از دهان‌‌ام می کاهم که ابری سا‌کت‌ام حالا، در زهدان ِ باران و تحدب می‌گیرد پرنده‌ایی غمین از سینه‌ی تو، در تکه‌ایی از آسمان که ماه را شخصی‌تر از شب ِ اشیا به بی‌بدنی ِ اندام ِ زمان خواهد برد. اینجا می‌تواند تن بشکند، و شکسته است تن، که حالا در محیط ریخته کلمه. یک سطح ِ دو بعدی از عشق که تاریخ ِ تمام نام‌های عشاق جهان را روی خاک می‌نویسد از سیب ِ سینه‌های تو می‌چیند. سیاه‌تر از سرخ خون ِ توست که آفتاب و حنجره‌ی پرنده، کلمه‌ایی مسافر به درون است از شعری که گفته نمی‌شود. حالا می‌توان تن ِ گوشتی داشت، حالا  می‌توان خواب ِ یک رنگین کمان را در رویای یک آفتابگردان تعبیه کرد که پژمردنْ. اینجا لانه‌ی یک شفیره است و من شیدای نور در بیداربودگی ِ خواب های آوندی که روان تر از جیوه مرا به سطح ِزیست می‌آرد، بارز ترم. چیزی مرده، چگونه می‌تواند دوباره بمیرد. آیا این یک برش از مقطع ِ مکعبی ِ درون قلب ِ پروانه است که نور را در آفتاب دوباره می‌کند؟ چیزی مرده که چگونگی دوباره مردن‌اش را از تصویر ِ در آینه می‌پرسد، و شکستن جواب ِ آینه است. و شکستن جواب ِ قلبی‌ست که جرم ِ عشق ِ درون یک قرنیه را در حبه‌های باران حمل نمی‌کند و سبک تر از سطر در سینه‌ی تو در هبوط جهان به روی لب می‌نشاندنْ. می‌تواند هر فعل، فرمی از بودن ِ تکه‌ایی از قلب ِ من باشد: پیشانی کلمه‌ایی که در شلیک یک صورت، به درون ِ خودش از اسلحه‌ی شعر ابدیت ِ یک مرگ را به زبان ِ بدن ترجمه می‌کند. خونْ زلالْ است. کلمهْ مثلهْ است. سینهْ سیب ِ چیده‌ایی از بدن ِ توست که تاریخ ِ زمین را در فرم ِ یک عشق منبسط می‌کند، و زمین از ضمیر ِ زن می‌شکستنْ. فرق نمی‌کندْ، انتها همیشه ْ زودتر از آغاز منتظر است، چرا که پیش از آغاز تمام می‌شود، در لحظه‌ی قطعی ِ مرگ ِ یک پروانه که در رنگ، رویای یک آفتابگردان را با بدن‌اش می‌بردنْ. صورتی تر از تن، آب داری، بر تصویرت خم می شوی و  ْ مکث بین بوسه‌های من و بدن ِ دیگری‌ست که مفصل ِ ترا می‌گرداند در رفتگی ِ تن ِ منْ رو در روی اشک. حالا نگاه می کنم و با سطح  ِ کره از فضای تمام ِ بودن های تصویرم در آینه دور می‌شوم. از سیب دور می‌شوم و از مَرمی می‌میرم. قلب ِ فلزی ندارم، تن ِ من توده نیست، پس چگونه حالا دو تن به هم می‌کوبند که چیزی درونی تر از چیدن یک سیب را در سطح ِ کره می‌کاهند از جهان. حبه‌ی اشک کجا می‌خواهد ریختنْ وقتی فهم ِ نور در فاصله می‌تواند معنی گرفتنْ. چگونه ترا در زخمی درونی تر از کلمه‌گی ِ پرنده‌ی شعر در آسمان حنجره‌ام بباراندنْ، در خلا جهان. صبح روشن‌تر از آبی‌ست و نور شفاف نمی‌نماید و این یعنی آبی از ابر در حافظه‌ی آسمان، پروانه به آبی سترون‌اش بازمی‌گردد در دایره؟ چگونه در این سکوت از حنجره‌ی کلمه، حافظه‌ی بدنِ اشتراکی ِ یگانه‌ام را در جای خالی چشم در صورت کاشتنْ. 
نگاه می‌کنی حالا، به زمان ِ درونی خاک که برمی‌خیزد در بهارْ. بدون  ِ تن، در غریزه‌ی آفتابگردان. درونی‌تر از مرگ می‌روم در زندگی و جایی بیرون ِ دایره در تن ِ نداشته‌ام، سایه‌ایی‌ست که بخار می‌اندازد بر شیشه‌ی شفیره. صبح روشن‌تر از آبی‌ست و نور شفاف نمی‌نماید.