گریستن در خواب

-

گریستن در خواب

-

یا

( چرا در چاه گریستن )

 

نرم تر حالا، در خواب ِ کلمه‌ایی ناگفته رج می‌زند حد تن ِ تو عبور من را از خون‌ام در تصویر ِ افتاده بروی آینه. نرم‌تر از بوسه‌های توام در تصویر حالا، بداهه می‌گذاری‌ام. در همین احتمال چرخش مهره‌های شطرنج دنیا، من یک اسب بودن را انتخاب می کنم و در آینه رفتار نرم بوسه‌های ترا در رم‌ام منزوی‌تر می‌برم. دندان‌ام می‌شکند، نرم، آرام توی دست‌ام می‌افتدد. بوسه‌ی تو دهان‌ام را خرد کرده. از دهان ِ خرد شده‌ام می‌خندم در بوسه‌های تو، و شعری که کلمه‌ی ناگفته را رج می‌زند بر سایه‌ام خونی‌ست و این یعنی تن ِ اسب حالا می‌افتدد. آواره در بوسه‌های توام در احتمالات جهان. و حرکت ِ منزوی‌ترم از بودن: بداهه که نمی‌بینم‌ام، لحظه‌ی بعدام در قطعیت مرگ، ایستانور ِ تپنده‌ی توست که بر پیشانی محیط ایستاده. خون ام را نمی‌بینم خودم، دندان را تف می‌کنم و می‌دانم این تن ِ مسافر تا این لحظه در رگ‌ام خون‌ام را داشت. بسته‌تر می‌شوم در کلمه، در شکل ِ اتکا به صورت‌های کودکی تو که نشسته بر زانوی اسبی و اسب افتاده بر زمین و بر اسب گریه می‌کند. و اسب خونی نیست، و در آب می‌خوابی در اسب و از رحم ِ اسب بیرون نمی‌آید چیزی به جز خون و در این آب و خون، انزوای من در بدن ِ تو از قرنیه‌ی شعله گرفته روی بازوی تمام سفیدات سبک‌ام می‌کند. سبک ترم از بوسه‌های تو حالا که دهان ِ زمان را نرم کرده‌اند. نرم‌تر از زمان در لحظه‌ی ارضای اسبی در لحظه‌ی قطعی مرگ‌اش، من پیشانی ترا بوسیده‌ام و به قدر یک بدن فاصله گرفته‌ام از کلمه‌ی ناگفته که در شعر خون می‌اندازد. در همین بدن ناظر، تو بر زانوی من گریه کردی و شعر در افقی از باد افتاد. من در یک بدن فاصله به تو گفتم به باد نگاه کن، به تن‌هایمان و باد وزید و از تن‌ام فاصله گرفتم. تو در کُلاله‌ی یک تن باد کردی و بهار متورم شد در بازوی سبک ِ تو، حالا می‌چرخانی جهان را در هر احتمال از اسب، باد یا گریستن. و بسته‌ترم حالا از گریستن ِ یال در باد و نرم‌ترم از بوسه که در دهان ِ تو عقوبت ِ یک بدنْ فاصله را در لب‌اش نگاه می‌داشت. از تن‌ام افتاده‌ام امشب. از تن‌ام افتاده‌ام امشب در شکل ِ تن ِ باد و می‌رود بدن ِ بی‌فاصله با شعر تا از سایه‌های خونی عقوبت ِ شعر را بگرید. و یال می‌رود و موی تو می‌رود و در احتمالات تف شدن دندان ِ دائمی یک بدن، جای خالی‌ایی در پیشانی حفر شده.

یک سر ِ نرم که از بوسه‌ی سخت ِ آب شکافته‌ست.

بی بدن‌تر حالا، نرم می افتدد شکل ِ برگ بروی خاک تا تصویر ِ قطعی مرگ را بچیند روی زمین. و این شکل ِ نهایی فصلی‌ست که از ملحق شدن ِ خودش به بدن ِ تازه‌سخت‌‌ زنده‌تر است. سخت زنده‌ام من از اصابت ِ شلیک به پیشانی‌ام. سخت زنده‌تر از نگاه کردن و انشعابات یک شلیک که در چاه ِ چشمان تو و حومه‌های یک ستاره‌ی منزوی که شعرهاش را در عقوبت ِ خیس دهانه تو می‌سوزاند. از آب‌ات، از لحظه‌ی تازگی ِ آب و عتیق ِ خون‌ات، اندام ِ خاکی‌ام می‌سوزد. در بدن‌ام ایجاد می‌شوم، به بدن ِ ام می‌ریزد از سایه‌ایی که به تو ملحق می‌شود برق ِ کلمه‌ی ناگفته در شعر سایه ها تا پیشانی زمان را بشکافد. حالا می‌افتم در دالان ِ قلب جهان. حالا در رمه‌ی اسب‌ام من، اسبی با پیشانی شکافته به قدر یک گلوله، و پیشانی تمام ِ اسب ها سفید تر از نور افتاده‌ست روی دشت، و تن ِ تو، و زانوی تو، و اسب ِ منزوی تو حالا می‌تازد از درون ِ تن‌های اشباع شده از درون ِ من که سفیدتر از آب در بی‌رنگی بدن، زنده‌ترند. اینجا می‌ایستی. بروی سینه‌ی من، می‌خندی بروی سینه‌ی من، و از من می‌پرسی که کجا می‌توانم آبی‌تر از دستان ِ تو بیفتم. و به من می‌گویی دوازده دست از خواب‌های مشترک ما باید قطع شوند و این یعنی سه اسب، و از بدن‌های اشباع شده‌ام باید یه اسب بکاهم که سایه‌ی شعر، کلمه‌ی ناگفته و پیشانی زمان را تلاقی نور هجا کنند. تو بر آن سه اسب می‌گری‌ایی. بر تمام ِ احتمالاتی که یک جنون می‌تواند داشته باشد و تمام ِ این‌ها در سینه‌ی سخت من اتفاق می‌افتدد. تو با خون‌های تازه بر آب عتیق سینه‌ام گریه می‌کنی، تا خون مردگی روی سفیدی پوست ِ خواب‌های ما، فواره کند. تو در سینه‌ام می‌کاوی، در نگاه کردن و انشعابات حرکات ِ یک شلیک تو لحظه‌ی قطعی کاویدن ِ کلمه‌ایی ناگفته هستی که بداهه تر از باران، بروی تن ِ جدید ِ زمین می‌افتدد، پس از ریختن ِ برگ‌ها.

بداهه و فرّار می‌روی با کلمه‌ی ناگفته در آینه‌ی منزوی و من و َجهان، در احتمالات بوسه‌ی تو آواره می‌مانیم، با بی‌بدنی‌ایی که در شعر فاصله می‌گیرد از سکوت. 

 

-