- باشد که عشق عاری شود از گناه

-

-

-
می‌سوزم. چیزی در درون ِ قلب ِ گوشتی‌ام می‌سوزد که این رنگ‌ها حالا صراف تر به مرگ ِ خورشید از پایان ِ نور کوچی به ورای زمان می‌برند تا محیط بریزد. می‌سوزم من. تمام ِ این اشکال لحظه‌ایی از بدایت ِ سوخت ِ من در تن‌های انفصالی‌ایی از کلمه‌اند که مثله شده‌ی حافظه‌ی ترا در تن ِ شعر تقطیع می‌کنند. فارسی‌ تر می‌سوزم و روی قلب ِ شیشه‌ایی تو توده‌ی کلمه محیط را زمینی‌تر می‌کند. نور در غلاف ِ بال ِ یک پروانه به درون ِ خودش اشک می‌برد و حالا می توان رنگ را بیشتر از خفتگی ِ در آب روی سطح ِ پوست ِ قلب ِ کودک دید که می‌سوزد. از زمان بازمی‌گردی. اضلاع ِ تو برش می دهد اندام ِ زمین را، فاصله‌ی چندین میلیارد ستاره را و از ستون فقرات کیهان، یک خواب را معماری می‌کنی. مست‌ترم اما از الکل. بارها از مشت مست تر بوده‌ام تا از الکل و با تن ِ انسانی‌ام ماهیت ِ یک خواب را می‌شکانم در ستون فقرات کیهان. حالا جهان می‌افتدد در درون ِ چشم ِ من وقتی گریسته‌ به آینه خیره می‌‌برم نگاه را تا از درون ِ نور جای خالی رنگ را بیابم و در معماری یک بهار عینی، از خواب ِ پروانه در درون ِ شفیره‌ی بوسه، پوست ِ تن ِ ترا بیاویزم به درون ِ نور خالی. شعر جداره‌یی می‌اندازد بروی تنِ واقعی بوسه و از لب، لب می‌ریزد حالا. دور تر از شعاع ِ قرنیه الفبا ایستاده‌اند، و آفتاب دور تر از مرکز ِ قلب کیهان در یک کابوس ِ مداوم نام من را می‌تپد. به درون نقب می‌برم حالا از صورتی که با مشت خرد تر شده از زمان. از درون به من می‌زنی، از درون می‌اندازی‌ام، مویرگی دور تر از محوی داری در شفیره‌ی خالی و به من نگاه می‌کنی. حالا تن‌ام اصابت می‌کند با نگاه تو، حالا نگاه ِ تو وزن دارد که می‌اندازدَم، حالا آفتاب می‌تواند درست در مرکز قلب کیهان رویای زیبایی تن ِ مرا خداوار تشیع کند و این یک برخورد از سطح ِ سطح ِ سطح ِ سطح است. در تن ِ دیگر، در نشیب ِ پهلوی پروانه که به درون ِ پستوی گریستگی یک رنگ جنون ِ شعر من می‌رود، بهار کجا می‌خواهد بیاستدد تا اندام ِ درخت دیوانه‌تر از مشت و الکل، تبار خون ِ بهار را بباراند در رگ. در کدام نقب ِ به درون ِ صورت خرد شده‌تر از زمان، گریستن بر سطح ِ سطح ِ سطح ِ سطح تن‌ام، می‌تواند دوبارگی رجعت یک قطره به خودش را در جایی درست در وسط ِ شعاع‌اش باز‌گرداند. حالا می‌توانستم بمیرم، حالایی که سایه داشتم و بروی طیف‌های رنگی که درون ِ نشیب پهلوی پروانه‌ می‌رفت دیوانه‌تر بودم، می‌توانستم بمیرم، چرا که در بعد ِ بدن ِ انسانی خودم، ابروار بر تصویر زیبایی گلی که از هسته‌ی اشک من در مرکز ِ سطح زمین عمود شدم، تا هوای خورشید، نور آن را تصعید نکند، و تمام ِ خواب های من در حنجره‌ی محیط شعر می‌شد. حالا فضا شعر تر از فارسی‌ست اما دیگر الفبایی در حد نزدیک به مرکز نمانده است که خواب های من با آن اصابت کند، پس سترون در خواب می‌مردم. 
-
می‌سوزم. چیزی در درون ِ قلب ِ گوشتی‌ام می‌سوزد که این رنگ‌ها حالا صراف تر به مرگ ِ خورشید از پایان ِ نور کوچی به ورای زمان می‌برند تا محیط بریزد. و این از ابتدای مشتی بود که در شکلِ خواب یکی از مرگ‌های هزاران رنگ اتفاق می‌افتاد. من در فشار جداره‌ی دست‌های بی اعتنای تو نسبت به زیبایی‌ام، گداختگی قلبی را حس کردم که درست در وسط ِ سینه‌ام می‌تپید و به بیرون می‌ریخت. و شکل ِ پوسته‌ی دست های ترد ترا در ریشه‌ی فلزی-بتنی قلب‌ام، گویا تر از حافظه‌ی ابتدایی ترین بوسه‌ی انسان خواب دیدم. بارها بوسیدن ترا خواب دیده‌ام و تو در هیچ کدام از خواب ها نبودی، تو محیطی بودی که بوسه در آن اتفاق می‌افتاد و من هنوز با قلبِ تمام سوخته‌ام در تمامی قرنیه‌ها به دنبال ِ چشم‌های تو می گردم، تا کودکانگی ِ نگاه‌ام را در آن بازیابم. نیلوفرانه‌تر از تصویر اتفاق می‌افتاد عشق و این کافی نبود. شهادت تمام ِ مادران جهان در زیر دندان ِ شیری‌ام وقت ِ ترکاندن ِ رگ سینه‌شان، تمرین ِ خیره‌گی به تو بود، و من لبخند می‌زنم به سفیدی بیش از حد ِ تو که دست‌های واقعی‌ات بی اعتنا به تمام رویاها، حبه می‌کنند شکل ِ ابر و گیاه را در سینه‌شان تا سبز تر گل، اصابت کند تصویر ِ خون به واقعیت. اینجا می‌تواند عادی باشد. ما در سطح ِ آب، کاغذ و تن ِ یکدیگر، به درون ِ زمان می‌رویم و از درون ِ زمان، فارسی بارز تر از آب، کاغذ و تن، در سکوت عقیم می‌شود. تمام ِ این گزاره‌ها گواه به اختگی یک عشق می‌دهند که از درون ِ عمق کاویدن ِ تنهایی یک تن در سطح ِ بدن ِ دیگری به دنبال جای خالی‌ایی برای کاشتن ِ هسته‌ی اشکی می‌گشته، تا نسوزد فارسی. چیزی در درون ِ قلب ِ گوشتی رنگ ها که صراف تر به میلاد ماه از مبتدای تاریکی،  رجعت به دل ِ وقت می‌برند عمق ِ درونی قلب ِ من را در شعر جمع می‌کنند، تا نسبت به قطعیت مرگ یا زندگی‌ام، بی‌شکل‌تر از فارسی به اندام‌ ِ تن متصل شوم. اینجا دوباره می‌ایستم. دوباره اینجا می‌میرم. 
-
در آینه تصویری بعید تر از اشک در چشم های تو اتفاق می‌افتدد که آب را خواهد شکست، و مختصات ِ یک ابر در درون ِ زهدانِ نور فاسد خواهد شد. جنین ِ یک بغض در هواهای خورشید اخته خواهد مرد، جنین ِ بغضی جوان که نزدیک تر از بدعت ِ تصویر در آینه در زهدان ِ نور سترون است. به نام‌های معظم ِ رنگ، به شکستگی‌های بی‌وقت قلب در معماری یک رویا - وقتی بدن عمود تر از یک بدن - بر سطح ِ واقعیت می‌ایستدد، لبه‌ی تیز بوسه‌ی تو، قلب ِ ابری من را خواهد شکافت. من! با قلب ِ سپید ِ منبسط شونده که حافظه‌ی جنین‌های نور را در درون ِ تن‌ام نگاه داشته‌ام و از عشق می‌شکستم، حالا می‌بارم بر حافظه‌ام و هیچ صورتی تازه نخواهد بود. حالا که توانسته‌ام تمامی احتمالات باریدن خودم را بر تصویر یک عشق بگریانم، غریزه‌ی رنگی‌ام هیچ بارانی را مصرف نخواهد کرد. رساتر از نور می‌میرم در پیش از صبح ِ بدون تو، همان‌گونه که مرده بودم در ساعت ۱۱:۰۶ صبح ۱۹ اردی‌بهشت* و در دریا حل خواهم شد. اینجا تنها حافظه‌ی مشترکی که تمام جهان را در درون ِ خودش می‌برد زل بردن به تقطیر رنگ در سطح ِ دریاست تا به ابتدای ساحل برسد و روی کلمه تحدبی از مستی بیندازد که نور را خواهد شکافت. من در آنجا مرده بودم، من در اینجا خواهم مرد. چگونه می‌توانستم از ابتدای چیزها دوباره بی‌آغازم کودکی ِ رها شده‌ی در دریام را وقتی موج به درون ِ نشیب ِ پهلوم می خورد و می‌سوزد جایی از حالام که رنگی ندارد. چگونه می‌توانی صورت‌ام را ببینی وقتی که بارز تر از تنهایی های اشتراکی ِ ناظر بر رنگ من یکی از اشکال آب‌ام. حالا از انتهای مرز خیس رویا* بازمی‌گردم به تن ِ حقیقی ِ زنده‌ام که درونی تر می شود در ساحل ِ قرنیه‌های تو و در درون ِ ماسه‌ی تن‌ات می‌نویسد. تو گریه نخواهی کرد، تو هیچ‌گاه نخواهی گریست بر من، چرا که عمود تر از حجم تن‌ات، بر زیبایی ِ این شکل ِ عشق دیوانه خواهی شد. من در اینجا مرده بودم در درون ِ شفیره‌ی پلک‌ات و فساد ِ رنگ محیط را زیباتر می‌انگاشت از قتل یک پروانه در درون ِ چشم. حالا با چشم‌هایی که طیفی از رنگ را در درون ِ قرنیه‌ی تو دارند به من نگاه خواهی کرد که نمی‌سوزم. سترون‌تر از قلب‌ام در پذیرش هیچ بوسه، انسان‌دریای عتیق از مبتدای زمان تن‌های پراکنده‌اش را در مغز ِ من جمع خواهد. من به سرم با تمام ِ تصاویر انسانی شلیک می‌شوم و تحدبی می‌اندازد حجم ِ یاخته‌ی فلزی در درون ِ جمجمه. تن ِ منسجم‌ام از ناقوس ِ خون‌اش در دریا، همیشگی یک صدای درونی‌تر شده در شعر را خواهد برد به عمقی از آب که تصویر ترا می‌زداید از تو و آنجا نخواهی گریست. قطره‌ایی از گریستگی ِ گلوله بر پیشانی سرد خورشید که نمک‌اش تبخیر می‌کند تن ِ خورشید را در احشا شعرم، اتفاق توست وقتی در کنار من خواهی مرد. حالا با این تن‌ام در اینجا خواهم بارید، حالا با آن تن‌ام در آن‌جا خواهم مرد. و از آوند زمان در درون ِ کلمه جوهره‌ی گیاهی‌ام در بهارهای همیشه، شعری در زهدان محیط، فضا را مرطوب تر از نشیب ِ درونی تن ِ تو می‌کند، بدون گریستن. می‌گستری‌ام، درون ِ محیط تعبیه‌ام می‌کند حجمی بی شکل از بی‌رنگی که رساتر از قرنیه‌ام در درون ِ چیزها خواهد ماند و رنگ ِ محیط را در هر احتمالی ثابت خواهد داشت، چرا که محیط اینجا زنده خواهد ماند: در نشیب ِ درونی ِ تن  ِ تو که مرده.  

-
*: گواهی به شعر کلمه و نگاشتن ِ تاریخ ِ مرگ یکی از تن
های شاعر.
*: سطری از اولین شعر ِ شاعر: 
..
آنجا که به دریا آسمان وصل شد
یعنی ته خط واقعیت ، مرز خیس رویا