-از فارسی من

-

-
تنها تر از تقطیر یک حنجره در هنگام کلمه‌ی بوسه لب های تو بارید و رها تر از چشم افتادم در منظره. در فصل ِ دوری تو از فارسی، من افتادم از سیب و گندم، و انسان این جا می افتدد، نور از صورت تو می‌ریزد، من به تو نمی‌رسم و شب همین جا در اعصاب یک گریستن تن، بدن‌اش می‌ریزد، به درون ِ سیاهی ِ تر از سیاهی. و فرم ِ هوا در حنجره‌ی زن یک برخورد عینی تر از گلوله است. من از بوسه می‌میرم، از بوسه‌های بی‌شمار می‌میرم. در تو نرم شده بودم و اینجا از حد فاصل یک دیوانگی در بعد درونی یک درخت تنها ترم. در بُعد ِ سوم ِ یک درخت، چند ردیف از شکل همیشگی زمان به سمت ِ طلوع ِ آفتاب ضلعی از قرنیه و دندان ترا به درون می‌کشانند تا بدن‌ات نخفته باشد در ریشه‌ی بعید. باز می‌شود مشت ِ شعر در سرم، گلوله‌ایی از کلمه اتفاق می‌افتدد در فارسی. غم ِ تصنعی یک نور را به درون ِ فهم قرنیه‌ی بی‌شکلْ آفتاب می‌برم تا دنیا بریزد. به من با دست‌های بعیدات می آویزی. حالا دور تر از تو در نزدیکی رویاهای تو ایستاده‌ام و صورت ِ تو می‌تواند در تقطیر فضا باشد. چند لحظه از تصعید ِ تن ام در اولین احتمال عشق را به پوست ِ زمان می‌آویزم. در سطحی زیر پوست می نِشینم و از خون سفید ترم، سفید تر از باران حتی، خواب تمامی ِ صورت ها را در زمین ِ احتمالی‌ایی می کارم که حجم ِ شوری زخم ِ بوسیده نشدن را در خود حمل می‌کند، شفیره‌ایی از انسان اینجا در زهدان من همیشگی‌ست که نمک می‌خورد. من می‌گریم، شفیره‌ایی از دریا اینجا در زهدان ِ من همیشگی‌ست که انسان می‌زاید، و حالا از چشم های تو می‌افتم. ارتفاع ِ انسانی دارد. من تمرین باران را هر شب در تمامی بدن‌هام ابدی کرده‌ام، پس حالا شکستن‌ام شکستن نیست، اتفاقی‌ست که می‌توانست من را از شانه‌های ابر بیاندازد در ابعاد درخت و حالا به صرف درخت ها در انزوای یک سیب ِ شخصی کلمه‌ی بوسه را از لب‌های تو می‌کنم. در چشم‌های تو ماهی گذاشته بودم، و حالا ماهی چگونه می‌خواهد بدون بوسه از آب بیاشامد، مگر اینکه یک ماهی عادی باشد، مثل تمامی ماهی‌های آب، و از قرنیه های تو ماه بیرون کشانیده بودم و شب حالا چگونه می تواند خالی تر از حدقه‌های نور به تن ِ تمام سپید ِ تو خیره شود، مگر اینکه ماه عادی باشد، یک ماه عادی که در انزوای تمام ِ درختان فهم ِ محیطی خود را بخشاییده به شب / شب از شعر می‌افتدد، فارسی رها تر می‌رود حالا از ماهی در آب و آب دیوانه‌تر از بوسه به صورت ِ من می‌رسد در ابرها، وقتی خواب ِ سایه‌ایی در زیر درختی می‌دیدم که در درون ِ خودش می‌برد فصل را. زمان ِ تو گذشته و فاسد می‌شود تن‌ات و اجزای زیبایی‌ات. بر تو خم شده بودم، تا از اصابت ِ آفتاب به پوسته‌ی اشکی که در دل ِ زیبایی غمین یک درخت داشتی ممتد بریزم در محیط، و باز شد پوسته‌ی اشک ِ تو و سایه‌ها تصعید می‌شوند و تو می‌روی. حالا رفته‌ایی و محیط زیباتر از یک جرم ِ فلزی که در درون‌اش گُل دارد، فضا را در بی‌وزنی‌ایی می‌برد که از اشک ریخته‌تر است. نگاه‌ام می کنی، بی‌رحمانه کودک‌ام. دندان ِ شیری من، ضلعی از ابر را نشانه رفته تا وزن ِ آسمان را در وقت بشِکاند. بالغ می‌شوم، سفید ترم حالا، رنگ ها در من می‌پزند، باران عمود بر محیط می‌بارد، یکی از گل ها من‌ام، گل‌ها یکی از من‌اند، می خواهم تا ترا صدا بزنم، اما از لب‌ام کلمه کاسته شده و می‌میرم با لثه‌ی بی عفونت در فضا، خیره به - 

-
حالا از درخت می‌آیم. سبز تر از گیاه دست های من را می خواستی تا گرفته باشی اما محیط فضا را در طیفی از سرخ می‌برد که ارتباط دست‌های ما در آویختگی‌ایی گیاهی کم می‌شود. کاسته می‌شود از حجم ِ دیوانگی‌ام در جداره‌ی سفیدی از محیط. تصاویر باید عینی، بدون ابهام و پیچیدگی باشند. با خودم بارها در تنهایی با صدای بلند تکرار می‌کنم: عینی، بدون ابهام و پیچیدگی. و از آغوش دور می‌شوم، تا تصویر شخصی دو هاله‌ی سفید که در کمر خورشیدی من تبخیر می‌شوند را از محیط بکاهم. و از بوسه کم می‌کنم حجم لب را و کلمه اخته می‌ماند در دهان و در سطح ِ دو بعدی یک جمله‌ی گفته‌ نشده، عشق عقیم تر از باران است. لثه عفونت ندارد. دهانی که باز نمی‌شود بکارتی همیشگی دارد. من سال‌ها در خواب شعر گفته‌ام، از بدن‌های بی‌شماری بارها بوسه‌ پذیرفته‌ام، در واقع همیشه محتاج بوسه بوده‌ام. از تنهایی بسیار می‌ترسیدم و هیچ‌وقت کسی حجم ِ حضوری من را در کنار خودش به عنوان یک انسان محیطی نکرد و من همیشه خواستم تا از محیط بیرون بریزم: پس درونی تر شدم. حالا باید عینی تر باشد درونی تر شدن ِ یک انسان که دوستی به جز کلمات ِ در سکوت نداشته است. کلمه‌ها با هم حرف می‌زنند. من دیوانه نیستم و می‌بینم که کلمه ها در سطح ِ دو بعدی بودن‌شان اتفاق رویای من را می‌اندازند و رویای من می افتدد و می شکند. بر رویایم خم می‌شوم و تمام ِ صورت هام را می‌بینم، تنها تر می‌شوم وقتی در آینه چشم هایی را می‌بینم که چیزی ندارد برای ادامه‌ی جهان. باید عینی تر باشد، باید ابهامی نداشته باشد تنهایی، نباید تنی را به تنهایی اضافه کنم، نباید در حلق ِ خودم به جز سکوت چیزی را قی کنم و حالا صاف ترم، زیبا نیستم، توده‌ام. توده‌ایی از استفراغ ِ زمان در بقایای یک بدن که بی حد زیباست و شکسته است. قلب‌ام شکسته است و این یک گزاره‌ی کاملا انسانی، بدون ابهام، عینی و بدون پیچیدگی‌ست. تمام انسان ها قلب‌شان شکسته، رویاهای شکسته دارند و مفهوم ِ انسان در تمامی صورت ها از احتمالات تن ِ یک سیب دیوانه تر است. حالا تنها تر از سرخی سیب در پیوند ِ بین سبز ها و گیاه، لب تو نشسته با انتظار به زمان که تجزیه‌اش کنند. شعر در زمانی اتفاق می افتدد که ما نگاه ِ عمودی به آن نداریم، پس لب ِ تو هیچ گاه فاسد نمی‌شود. در قرنیه‌ی چشم ِ چپ‌‌اپ، تمام احتمالات کلامی و یک گوی فلزی کاشته است زمان و چیزی در درون ِ دست‌های مشترک ما به سمت رویا، می‌برد مرا در درون ِ لب و گوی چشمِ تو که خون‌ام از سپیدی محیط بکاهم و دیوانه‌تر از رنگ در بکارت ِ یک بدن به درونِ  خواب بروم. حالا باید دیوانه تر بود، حالا باید به لحظه‌ی پیش از کاشتن قرنیه در فضای خالی چشم و اتم های جهان پیش از انفجار برگشت، تا بتوان طیف رنگ ِ درون یک بدن را دید، اما نمی‌شود. و شعر در همین بکارت اتفاق خود را می‌اندازد. و نمی‌شکند. محیط هیچ‌گاه نمی‌شکند، فارسی به سیب و گندم و ماه کاری ندارد، چرا که از ابتدای جهان تمرین ِ شکستن ِ خود را در فضای خالی کرده وقتی به جای بوسه، آب یا هوا خواسته و این تنها یک سطح ِ مقطع از برش روی زخمی بوده که تن ِ سترون آن را بدن‌اش می‌داند. و فرم ابر همین قدر عینی با باران شدگی برخورد می‌کند و خم ِ سایه‌ی سترون ِ تن‌اش آبی می‌ریزد و از تن ِ درخت سبز می‌ریزد، پس حالا با تن ِ زخم ِ تمام خون‌ام، این یک برخورد ِ تماما عادی‌ست که می‌توانم با فارسی داشته باشم. 
می خندم. و این عادی‌ست، له شدن استخوان، لگد خوردن به زهدان، کشیدن دندان شیری کودک با انبردست، فشردن ِ قرنیه با دست و پارگی مویرگ دماغ در اثر فشار به مغز عادی‌ست، همان طور که بوییدن گل، یک نفس سرکشیدن آب، پنج بار ارضا شدن در حین هشت ساعت هم‌خوابگی، و ثبت کردن تمام ِ لحظات یک مرگ بدون هیچ حسی، عادی‌ست. 

-


و حالا فارسی می‌شکند.