
منشور ؟
-
بر بدن ِ سخت نابخشودهام فاصلهایی کاشتهام با خورشید تا در سایههای حافظه، لختی بوسه را بیاشامم.
من.
من که بدنی نرم تر از مهرهی باران را در فقرات ِ شعرم تصعید کردهام، حالا در لختهایی از زهدان ِ تو حواس ِ تنات را تیز تر از ریحان به خون ِ کلمه نزدیکتر می دارم.
میافتی.
و شعور ِ مشوش ِ کیهانی ِ من میپذیرد که تنی داشته تا لایق ِ بکارت ِ لب ِ جنینی نباشد که میگریزد از تصویرش در آینه و کلام را با نام ِ خودش چگونه میتواند صدا زدن.
میافتم.
هوا جسم ِ جانداریست که شرم دارد در جرم ِ من و میافتدد معنی ِ من از جسم ِ هوا - حالا - و َ _ حالا _ که سخت ترین ِ شکل ِ نوشتنام را از یاد خواهم برد، بهار منطقیترین بُعد ِ محال خود را در پیشانی ِ زمین میشکافد و َ
زمین برهنه است.
-
و باران میتواند احتمال ِ حضور هر شئ نورانی را در طیف ِ رنگ عینی تر کند. پس تو گریه خواهی کرد و غم در سایهی حافظهی تو خواهد رخشید. من تا انتهای ابتلای ذهن ِ آب به شکستگی ِ تصویر تو از اشک ِ خودت، تنفس ِ ستارهایی را در پیشانی ِ آسمان شلیک میکنم تا به یاد بیاوری از ریختگی ِ آسمان نبودنام را . حالا می توان خالیتر بود. پس قلب ام را در میاورم از سینه ام، به تو می دهم قلب ام را، و این را باید بدانی که از قلب ام بی زارم، از تپش ِ مدام گلولهایی در سینهی آسمان بیزارم و فضایی خالی که در آن قطعیتِ یک مرگ افتادهست، اوی آینهست، وقتی در قرنیهی چشم ِ تو، کروی ِ شعور من، احتمال ِ حضور یک رویا را با شلیکی به مرکز ِ عنبیه خواهد کشت.
-
بر چه سطحی چگونه خواهم خفت. چگونه وقتی سطح ِ تن من روی سطح ِ زمین میافتدد و فکرم در جایی به جز این تن است، ابر ِ حضور ترا از گلوی تنام بیرون بکشم تا باران، در رنگ عمیق تر از رویا در خواب بیفتدد. و صدای افتادن رویا / تن، وقت ِ اصابت ِ واقعیت / گلوله، به حالا می آرد مرا که از سطح ِ تنام فاصله گرفته ام و در اندام ِ وحش ِ یک مَرمی، تمامی جنونی که از یاد برده بودم را در حنجرهی یک ابر گریستهام. مَرمی از ابر میگذرد، باران از سرب سنگینتر است و من سوختگی ِ میلاد یک ستاره را در حافظهی خونام همیشه با شکلی از جوهر زنده نگاه داشتهام تا تو، تنهای تو یکی از چیزهایی باشد که احتمال ِ ریختگی باران بر زمین / کلمه بر صفحه / و خون بر زمین را ادامه دهد. اینگونه بارانیترم. و شدت ِ میلام به زخم ِ همیشگی ِ سیاه تا عمقی از شب بود که هیچگاه سطح ِ جسم ِ ماه را در سطح ِ پوستهی آسمان نگاه نداشتم تا زنده بماند چیزی در درونام از فرم ِ زخم که زندهتر بتابام به جای خالی رنگ، وقتی که مرگ، فهم ِ باران را از ابر دریغ میدارد. اینگونه بیگانه تر به عشق و سیاه در فرم ِ سایه میتوانم حافظهی هر نوری را با خون ِ قدیمیام زندهتر از تپشهای موسمی کنم که بهار بخشی از اندام ِ زمان باشد که مثله نمیشود.
من میتوانستم زنده بمانم؟
من زنده هستم ؟
و تدریج ِ باران در عمق صورت تو، تمرین مستی ابریست که افتادهتر از تاک، به زمانهای همیشه باکرگی ِ عشق را میبخشد.
این گونه زیبایی، زمینی- سرخ تر از خون، وقتی که بوسه لب را میبندد.
-









