- درمانجو دریاییست از بودن که مقید کرده خودش را به تنفس ِ حصاری حبابی، تا از پوستهی شفاف ِ آن لمسی به تصویر ِ بیرونی دهد. درمانجو منظرهی دریاست، وقتی به خود نگاه میبَرد. شکلی از خود را در بخشی از دیگریاش میبیند، در خودش غرق میشود، به خودش میریزد، در خودش میکاود تا به نامنتاهیایی از جمع ِ دریاهای شخصیایی بریزد که در آن، منیت یک جوهرهی …