
-
بستگی، ایستادگی بروی بام و راه رفتن ِ بروی بام ِ روانی در هر فرد، گاه توازن ِ شخصیت اوست و گاه ریختگیاش در درون. آدمی در همین سیطره، تنهایی خویش را زیست می کند. اما عشق ِ اصیل مادامی حاصل میشود که فرد از مدار موازنه ها و حبس در عقده های شخصی که برگرفته از طرحواره های کودکی اوست، جایی جلوتر بیفتدد و فهم ِ خود را در حضور ِ دیگری بیابد. در این شکل از حضور و به واسطه ی دیگری، با ریشه یابی علت ِ خواست، منشا هویتی نیز بارز میگردد. عشق تغییر میدهد، و این تغییر اصالت ِ جوهر انسان است. ذات ِ این تغییر، امری اکتسابیست که ریشهی اصلی آن در روانرنجوریدگی هایی معنا مییابد که انسان را در تصعید، تغییر پذیری و تفکر نقادانه بسط میدهد تا آدمی به وسیلهی واکنشی به این تعارضات میان ِ رویاها و واقعیت، برآیند هویتی خویش را به وسیلهی پاسخ به این کنش ها بروز دهد. به همین جهت و در مقولهی عشق نیز، مادامی که به ریشهی خواست ِ دیگری واضحتر نگاه میبریم، خودی در قامت یک زخم میبینیم که پویایی خویشتن را در فرار از مرهم مییابد. حال با توجه به اینکه ابژهی معشوق، ریشه در میل و رویا دارد، پیرنگی از رویاها، در او بارز میشود که به وسیلهی رفتارهای واقعی میشکند و با همین شکستن معنا میدهد. در همین شکل، یافتن ِ واقعیت ِ فردی در همان بام و بند و حصار، امریست که به منزلهی بالغ شدن یک انسان برای پذیرش در فهم ِ عدم ِ ابدی بودن منظرهی رویاهای او، عمل میکند و اینجاست که عشق، از طریق موازنهایی که بین فعالسازی طرحواره ها و نهیب ِ در واقعیت حاضر میاندازد، جنینی کهنسال را از زهدان ناخودآگاه فرد بیرون می کشد. مادرانگی برای خودی که در ریشهی شخصیت فرد زیست می کند، جلوتر از مرزی بین رویا و واقعیت، تعریف مجدد فرد است:
از خود، واقعیت و رویا.
در این خود، واقعیت و رویا، رانههای مرگ و زندگی در لایهی میانآگاه ِ فرد که به شعریت داشتن رفتارهای او منجر میشوند، تنی در ابدیت خواهد یافت، چرا که از تن ِ خود رها خواهد شد، و به آن تن ِ بزرگتر ( شکلی از اسطورهی جمعی یونگ، که در گفتمان ِ مربوط به تربیت با آن شکل بلوغ ظهور می کند ) متصل میشود. و همین عدم ِ خلوص در حضور ِ فرد، خالص شدگی انسان است. در ناخودآگاه اما، خودْ آن فرد میل به ابدی بودن در تن ِ خود دارد و اینجاست که دیگری نفوذ کرده در رهایی او، خانهایی میشود که بر اساس واکنش های دفاعی، به زخم زدن ِ به آن نزدیک تر میشود. از سوی دیگری که ساختار روانرنجور در لایهی میانآگاه ِ خود، میل به نابودگی ِ خویشتن دارد، نزدیکی به دیگری را به منزلهی از دست دادن خود و جایگزینی ِ خود دوست داشتنی تر در دیگری میبیند، و به همین واسطه شکی دیگر در این موازانه صورت میدهد تا به این فرم، تعادل روانی خود بروی بند را برای نیافتن بروی سلسلهایی از هیچ های همیشگی بیابد.
-
پ.ن: این دست از نوشتار ها، تخصصا و تعمیقا نه به روان نزدیک اند و نه به ادبیات. تجربت های زیست ِ میان ِ این دو در شناخت الگوهای رفتاری-شناختی مناند که نشر میدهمشان. وقت ِ رسم ِ جدیشان، به تفضیل در هر فرم، آن را بروز خواهم داد.









