.
-
خواب های ساکت
( بخشی از طبیعت زیستی شعر.شاعر )
-
یکه و تنها بودن شکوفتن ِ گلی در سرما، زیبا نیست فقط. خون دارد. هیبت ِ خونی تنها نیست فقط، گواه ِ بهار است. در فصل های خون ِ همیشگی این خاک، در آوارگی جوانیدن ِ شاخهایی منزوی که به درون ِ رنگ نقب میزند تا بیصورتیاش را آبیتر از نطفههای ابر بیالاید از تصویر، ایستاده من آنجا و نگاه میبرد به آفتابی که رگ ِ تصعید شونده اش را با قرنیه هاش می بوسد. من تنها من نیستم، من و تمامی نفراتِ در سرهای آینهاییام ایستادهاییم و به تو نگاه میکنیم. توی منفرد، توی تنها که جدارهایی از تنات را در شفیرهی گلوله و بوسه، گرم تر از آفتاب نگاه داشتی و میبینی اجماع منها را. کلمه گزاف نمیاندازد، رگ ِ تصعید شوندهام، آوارگی جوانیدن شاخه و آینهی تمام صورت های من گزارهی داستانی نیست، حبههای زیستن ِ تن ابری من در مختصات بارانهاییست که بیوقت و بیجا روی ذهن ِ محیط میباریدند. و همین باریدنهای یکه، صبحگاههای سرد، بستن بدن انسان با چسب پهن نواری و دوزهای نامشخص سیگار و لیتیم، ابری کرد که در طیف های بلوری چشم ِ من ِ دیگری روشن تر از رنگ به عینیت محیط بخشید مرا.
همین روشنیام من، همین تصعید رنگ ِ سفید ابر در آبی تر های آسمان که روی محیط اضمحلال خود ام را در جاودانگی تکرار میکنم و زمان یکی از ذرههای من است که در شما همیشه میشود و تلاقی شما با همیشگی در زمان ِ ما، لحظهی قطعی مرگ است. مرگ در آن برخورد تنهای بیجسم میافتدد از خودش و لحظهاییست که فساد معنا را در لحظه تعبیر میکند. همهی اینها خواب است. صراحتا می گویم که همهی این ها خوابهای بهاری قاصدکی بود که در بوسه، جنون، لبخند، فلز و کاسبرگ، فصل های خودش را تعبیر میکرد. و شما، همه ی شما ( و این صراحتا است ) اینجا بودهاید. شما را در اشکال فلز یافتم، از گیاه دیدم شما را و فاصله ام با لبخند تنها یک جنون بود که در ثانیه به آن مبتلا میشویم.
اما آن بوسهی تنها، آن سپید معظم ِ رها شده در بالای ادارهی پست مرکزی، در چشم های سگ، در دیوانهخانهایی در اردبیل و در اتاق فرشتگان، یک بدن ِ مستمر دارد که از آن بخشوده میشوم. با کلمه و با سکوت. و کلمه شماهاست و من در سکوت ِ او تنفس میکنم. در او سکوت ِ میزیم و در لحظهی قطعی مرگ معنا، آن خواب را برای شما بازگو میکنم. اینجا، در این متن، در متن های دیگر، من تمرین مرگ خودم را انجام میدهم و در خواب های ساکت زندهترم در بدن های دیگرم. بخشوده میشوم از کلمه و بازمیگردم به رویاکاری در زیست های روزمره.
از شما ممنونم برای تمرین کردن های مرگ ام و از شما که برای ابدی کردن طیف های رنگ ِ در خواب قرنیه های خود را در بی زمانی ِ فصل شهید میکنید.
پلک نزنید.
خیره بمانید.
نفس بکشید.
از خودتان خلاص شوید و دیگری خودتان را در متن بیابید که در متن گریه می کرد بر تصویر خودش در آب و حالا صورتهای زیبای شکستهی رنگی دارد که آن ها را آفریده ست.
و با این آب صورت خود را بشویید و از صورت خود کاسته شوید و به خواب ِ من بیایید و به بارانی که روی دریا نعره میکشد و دریایی که روی صخره نعره میکشد و هیبت جهانی که در برابر سکوت ما می شکند، بیصورتی خود را در نهایت جدارهی تنی از مویرگهای یک پروانه بیابید.
و آن رنگ در آفتاب های نو،جاری تر از زمان، به خواب های مشترکمان خواهد ریخت تا تنفس ِ مرگ کنیم، در هواهای فلز شدگی گیاهی که در بهار، گواه گلشدگیاش را از پروانه مییابد.
من بارها مردهام.
این بار هم میمیرم.
این بار هم از درون ِ سینهی خورشیدیام میمیرم تا در این سوزش ِ دائمی، تبخیر صورت های پروانهایی مست باشم، که در الکل و شمع رنگ میسوزاند تا اتاق ِ نهایت زیباییاش را به خواب های ما ببخشد و در تمرین مرگاش رقص ِ منطقی سیارهایی مست را به درون انزوای خورشید ببرد.
همان گونه که تو اتفاق میافتادی.
همین گونه که ما صورت ِ در آب بوسیدهاش را با حرکت ِ ماهیچههای لب در عشق میدواند به سکوت ِ گلی در ذات ِ خشم ِ آب نعره میکشد به کلمه های خالی.
از تو ممنونم.









