
-
درمانجو دریاییست از بودن که مقید کرده خودش را به تنفس ِ حصاری حبابی، تا از پوستهی شفاف ِ آن لمسی به تصویر ِ بیرونی دهد. درمانجو منظرهی دریاست، وقتی به خود نگاه میبَرد. شکلی از خود را در بخشی از دیگریاش میبیند، در خودش غرق میشود، به خودش میریزد، در خودش میکاود تا به نامنتاهیایی از جمع ِ دریاهای شخصیایی بریزد که در آن، منیت یک جوهرهی بوسهمأب دارد. یک تن ِ سنگی و پویا که ناآگاه، میبوسد لب ِ خودش را در آب، وقت ِ خواب. وقت ِ تلاقی ِ لب و آب است که تصویر میشکند، که خیسی لب صورت را بیدار میکند و فرد تنهاییاش می گیرد. میبیند منظره را، و در کرانهی بی انتهاش نگاه میگسترد. این برخورد لب با تصویر لب در آب، بوسهی مواجه است. بوسهایی که حباب را میشکند و رنگ را میریزد. نفس حبس شده، هوای محصور ِ اتاق را به حجم ِ بی انتهای دریا میدهد و منیت ِ قطرهی دریا با حباب نه، که با هیأت دریاوار ِ خویش، یکی میشود. وقت ِ فهم ِ جرم این قطرهگی، اشک، بغض ِ رسوبی، جِریدنِ صورتِ تصویر از حد ِ اصابت ِ گلولهی آب وقت ِ لبخند و بستگی ِ دلمههای لب وقت ِ سیرابی و دیگری ِ اشکال آب ِ بدنمند، آب در لحظه جاری میشود. در لحظه تبخیر میشود، در لحظه تصعید میشود، در لحظه آن ِ جامد به خودش میگیرد یا تبخیر میشود چرا که: ساکن لحظهست.
-
اما این از کاویدن ِ مختصات ِ حباب در دریا بود، اما وقت ِ کاویدن ِ حباب، وقت رجعت از شکل ِ قطره، به چگونگی قطرهوار حضور، به صورتهای خیرهی آبی که در حباب حافظهی حضورشان را تصعید کردهاند، وقت ِ کاو ِ تنی از تن به تن ِ دیگر و تنهاست. در نهفتگی ِ پنهان ِ لذت بوسه، بدون اصابت دو لب، وقتی جایی جلوتر از زمان بر بیتنی ِ هم ارضا شدهاند و گریستهاند بر بیبدن بودهگیشان، تا فساد پذیرد فهم ِ درک از برخورد ِ اولیهی اصابت ِ چیزی با چیزی. وقتی اما قطرهایی حاضر است، در تمام ِ حضور هاش، در تمام ِ کرههاش، عوری کروی ِ چشم ِ بیپلک و تن است که در سیالیت ِ زمان های دریایی ِ ما، مینگرد به عقبهی زیستیاش، تعادل ِ تصویر بی وزن شده و جرمی ندارد قطره، چرا که مفهوم ِ بودگی اش را برده در بودن.
در شمایل ِ زلالی ِ یک حباب، که دریا را در آن گریسته اند.









