
عشق:
می توانستم با تو به مرگ امیدوار تر باشم !
-
آدمی با اتکا به دو بنیان روانیاش ( ماندن در خود - کشانندگی امیال )، همواره در تعارضی بین وضعیت فعلی زیست و وضعیت ِ نازیستههایش به سر میبرد و این تعارض، رنج ِ همیشگی ِ بودن اوست. در همین طریق از رنج است که آدمی خویشتن را در چرخهایی پویا در از دست دادن و به دست آوردن میبیند و به همین جهت رشد ها، رسش ها و گسست های شخصیتی و هویتی او پدیدار میشوند. در این وضعیت کشش به بنیان های شخصیتی و میل به حفظ ِ بقا در حالت امنیت با چرخهی لذت و رنج تبادری دارند که او را در میان ِتنهایی و دیگری بودن پیش میبرند. در این وضعیت آدمی در تنهایی خویش ( ماندن در خود ) و دیگری بودن ( کشانندگی امیال )، مولدی درونیسازی شده را پیش میآورد تا از طریق آن به حفظ ِ وضعیت خود و زیست کردن نازیستهها نزدیک شود، که حد تعادل در ارضای این وضعیت را عشق مینامیم. این برآیند روانی-شناختی شکلی از حضور را برای فرد مقدور میسازد تا از طریق آن به شکلدهی به نازیسته های بنیادین ( در جهت ارضای عقدههای ادیپال ) برسد و در این منظر بر اضمحلال تن ِ فانی و انسانی خودش فائق بیاید، به همین جهت است که عشق، بازیافتن ِ ( زیست ) خود در دیگری ست. در همین بازیافتن ِ انتخابی، فرد از زمان رها تر میپرد و خودش را در عرصهایی بیزمان مییابد که در مسیر آن از رنج ِ زیستن میکاهد و مدامبودگی ِ مفهوم همیشگی انسان ( رنج ) را به کناره میزند. در این وضعیت فرد میتواند زیست کند و از طریق ِ این زیست میتواند به مرگ امیدوار تر باشد، تا با ارضا کردن بخش لیبیدویی روان، به صورت جسمی و لمس کردن رانهی مرگ به صورت عینی، حقیقتی رخنهکننده در مفهوم هویتی خویش بیابد تا به واسطهی آن از جرم ِ خودش رها شود، چرا که فرد در عشق، دیگریست. اما از سوی دیگر، تمام ِ ماجرا در این سمت و این سو از بودن به صورت مستمر شکل پیدا نمیکند، چرا که دیگری، فرد نیست. دیگری موازین و مرزهایی دیگر دارد، که فرد را از ارضایافتگی مطلق در نیازهایش دور میسازد و این امر، رنجی عمیق تر به فهم ِ مفهوم ِ تنهایی همیشگی انسان میدهد که او را در آینههای پیرامونی تنها تر میسازد و این یکی از شکلهای رسش ِشخصیتی اوست: مادامی که عشق را چنان بارقهایی از باران در خواب یافته و وقت ِ بیداری، ملحفهاش را خیس دیده، اما تمامی ِ اینها در اتاق ِ شخصی و در خواب ِ تنهای او اتفاق افتادهاند، در عمق شب. اما این ها، وهم ِ زیستن ِ نازیستههای درونی یا رهاشدگی ِ در طرحوارهها نیست، مفاهیمی عینیست که انسان در رهاشدگی ِ از خویش با آنها تبادر دارد، و در همین تبادر، شکلهایی اشتراکی از حضور خود در دیگری را به واسطهی کنشهای درونی و بیرونی، از خود رها میکند، تا در حافظهی اشتراکی انسانی، جاودانه باشد. به این جهت به این از دست رفتارها، که در حافظهی جمعی ما از عشق انباشته شدهاند، نشانگان عشق میگویند. بیشترین بروز و پیوند در این زمینه نیز، در بدنها( که اصل ِ اتلاقی تمام انسانها هستند ) بروز پیدا می کند، و به این جهت، بوسه، همخوابگی و در آغوش گرفتن، به صورت معمول، شکلی واحد از آن معنای شخصی را به صورت عام، واکاوی و فهم می کنند. اما عشق ِ شخصی، آن صورت از عشق که در گونهی فردیت انسانی به تبلور میرسد، چیزی شخصی تر از کلمههای جمعیست که در پیوند زبانی میان ِ فرد و دیگری ایجاد میشود و شکل پیدا می کند. به همین جهت تمامی ِ اشکال زبانی رابطه، مفسر گونهی عمیق ِ تنهایی افراد اند، که حضور ِ آن ها را در رابطه محو تر میکند. دلیل ِ این محوی، پیوند ِ زبانی ست که از حضور ِ آگاهانهی چیزها میکاهد و در تلاطم ناخودآگاهها، دریایی از رویا به ساحل ِ هویتی میدهد که هرباره، نوشتههای روی شن را پاک میکند و از نو مینویسد، به همین جهت عشق، راهی عمیق برای بازشناسایی خود است.
اما وقتی که این پیوند ( به جهت تعمیق افراد در اشکال ِ تنهایی شخصی و عدم پیوند با زبان مشترک ) قطع میشود، فرد در محور سوم شخصیتی خودش ( یعنی جایی در از خود ماندن و دیگری بودن انزجار مییابد ) و به دنبال ِ زبانی میرود که از آن خاستگاه و طریق بتواند جرم ِ رنجبودگیاش را تحمل کند. این زبان به صورت غالب، در شکلی کلی از همان زبان جمعی ( نشانگان جسمانی ) اتفاق میافتدد، چرا که اولین زبان ِ برونبدنی و عمیق ترین زبان درون شکلی است که برای افراد قابل لمس و درک است و از طریق آن می تواند بخش عینیت یافتهی زیست ناکام خود را، به شکلی دیگر ارضا کند. از همین رو، فرد با تکرار طرحوارههایی که در موقعیت عشق بروز میداد، ارتباط خود با محیط را بازتعریف کرده و سعی در ساختارسازی محیط پیرامون به آن شکل ( بیشتر از پیش ) دارد. این شکل از ارتباط سازی عاطفی با محیط اطراف، سکویی از بینش را در فرد به صورت مولدسازانه ایجاد می کند که رسوخ ِ بینش شخصی فرد و دوری او از اجتماع ( به واسطهی همان زبان جمعی را ) پیش میآورد.









