- شکل ِ خاکستر گلی که شئوارگی خورشید را میبرد به احشأی محیط، در خلوص ِ ساکت ِ شعر میکارد روی تن ِ تنهای من زمان. اینجا تنهاترم: وقتی که شب از میانهی حافظهی انسانیام گذر میدارد برشهایی از ماه را در چند پردهی مثله از بدنها، اینجا تنهاترم: وقت ِ اعترافام به بوسه. و کجای بودنام، کجای رقیقشدگی ِ خون تنهام وقت ِ آمیختن ِ تصویر ماه به رگام …