خواب در کنار ماهی ها.

-

دور شدن ِ مدار گلی از کروی چشم ِ بهار، بسط ِ زمان می‌داد به تن ِ تو، تا در آوارگی وقت دقت ِ یک شکوفه را در چشم‌ام بگریم. اینجا آب است و در اینجا، نشأت گرفتن از ریشه‌ی صورت، می تواند حضور احتمالی ترا در هر طیف از غم تکرار کند. اینجا گلی می‌گرید، صورتی در فصل ِ بعدی نور تصعید می‌شود، خط در جایی به جز سفیدی تن ِ بی‌هندسه‌ی تو از قدرت ِ مخیله‌ی یک پروانه فراتر می‌رود، من نعره می‌کشد، باران در سکوت ِ محیطی اتاق، انطباق می‌دهد جنون ِ حنجره‌ایی را به رفت‌آمد صدا، و تو نرفته‌ایی، چرا که نمی‌آیی. از تو می‌کَنم، از گلبرگ ِ تو حبه‌ی تصعید شده‌ی حافظه‌های صورت را در مخیله‌های رنگ پذیر پروانه می‌کَنم و نعره می‌کشم وقت ِ اکتشاف ِ تو در سکوت. یک توده اضافه می‌افندد از مدار ِ گل، یک توده‌ی کیهانی گیاه از مدار ِ حضور ِ تو اضافه می‌افتدد تا انطباق محیط به دست ِ حبه‌ایی بارانی از کلمه، بشکند. و حبه ساکن نیست، و حبه حرف ِ رونده‌ایی‌ست که می‌چمد از قرنیه‌ی کروی ِ بهار به مدار گل. و حبه‌ی کلمه از طیف‌های حافظه‌ی مدار ِ گل می‌گذرد و خاطره یشم و سرمه را در ابعاد سفیدی ِ پوست ِ تن ِ تو، خوابی بلوری می‌کند تا در تعبیر آن بهار شکوفتن اتفاق بیفتدد. و از مدار می‌گذرد. و توی واقعی در خواب‌هایت می‌شکنی، از سطح ِ تو می‌کاوم، به درون ِ تو نقب می‌زنم، از بوسه‌ات فهم ِ طبیعی بیرون می‌کشم، مبتلای وقت بودن ِ انسان را از او دور تر می‌دارم، و جرم ِ کره را پوک می‌زنم، حالا در شکل ِ خاکستر ِ گلی که در مزار گوشتی ِ من می‌افتدد، مثلثی رونده‌ام که از مدار ِ بودن دور می‌شوم. تازه‌ام هنوز با ساق‌های جوان‌ام که در تن ِ چندین شکل از عشقِ جوان ِ بی‌انتظام اسب بودن را تمرین می‌کنم. دور تر از قاصدک و نور ایستاده‌ام بر شانه‌های یار ِ جهان. می‌تازم از خودم، از خون‌ام می‌تازم به خواب، مادیانی مست را در برهم‌خوردن ِ اضلاع بلور می‌بوسم. از مادیان می‌گذرم. مادیان در جنگ می‌میرد و این تنها لک ِ انسان‌بودگی‌ایی بود که بعد از کلمه، تمام ِ تمرکز ام در گستره‌ی حیات را به دقت ِ کاویدن ِ سیاهی در ماهیت نور بارز می‌داشت. مرگ ِ مادیان، کاویدن ِ صورتی در سایه‌ها، ریختن ِ آب بر روی جوهر در مختصات دو تن، بلعیدن ِ گوشت، چریدن ِ بو، رمیدن از بوسه، فلز شدگی ِ قلب، گداختن ِ عنبیه، مشت زدن به فک ِ چیزی که می‌توانست شعر باشد، کوبیدن ِ تن خدایی جوان به صخره. و رسوب می‌کند ذائقه‌ی شعری‌ام در خاک ِ پرنده، حالایی که روی صخره نشسته‌ام و نمی دانم چرا تن‌ام کامل نیست. صخره می‌ریزد، باران می‌ریزد، اندام بی جنس تن تو می‌ریزد و من در مرکز تکه‌ایی ایستاده‌ام که جهان را در خودش خلاصه می‌کند، یعنی جایی که خورشید بر آن می‌تابد. جایی که در میانه‌ی طیف زمانی و روز و شب به سایه‌ی خودش می‌خاهد تا نگاه کند، اما سایه‌ایی ندارد، پس حضور خودش را در باران گم می کند. اینجا خدا در چند شکل از دست های تن تو، در چند شکل از دیوانگی ها و منطق هایش که به قرینگی بر بدن های مشابه عمود می‌شوند، چیزی مطلق را در انتها می‌یابد که از کناره ها پریده. من پایانی قطعی‌ام که در ادامه‌ی حضور ِ تو خودم را از اسب بودن کاسته‌ام پس، با رسوب ِ نور در گلوی محیط. پریده‌ام از خودم، در خواب‌های بدون خون. و رفته‌ام از انتظار ِ پایان نا بیفتم در خالی تری از محیط که انطباق باران و سکوت را در حبه‌ایی از کلمه، ادامه می‌داد. دیوار حالا سفید است، تن ِ بی‌لک ِ تو عبثی ِ بودن‌اش را در زاویه‌هایی از رنگ از یاد برده و من باید گریه کنم، برای کشته شدن ِ مادیانی در جنگ، با تن‌ام. منی که تمرین ِ اسب بودن‌ام جدی تر از آن بود که به چیزی جز رمیدن فکر کنم باید گریه کنم در فضایی خالی تر از باران. و گریستم. بی اندازه گریستم در این فضای معلق که از مدار ِ تن ِ تو روی محیط می‌بارید و تبخیر شده به تن ِ تو می‌رسید. بر من، بر این مزار نور، اسب و باران گریه کن، در شمایل ِ بوسه، فهم ِ تن‌پذیر نور را رگ‌ام با دندان ِ شیری زمان بکن، مهمیز ام را، شریان ِ هوا را در رگ‌ام ببر. که ایستاده‌ام سترون در سلاله‌ی وقت ِ یک قاصدک، و تنهایی حبه‌ایی باران نگاه می‌کنم که پیشانی یار ِ جهان را می‌شکافد. و در طیف‌های مدار ذهن ِ او، به تنهایی یشم و سرمه‌ و عنبیه می‌رسم که می‌گذرد از رنگ و سنگ ِ بارز می‌شود که قبل از شکاندن ِ آینه های حدقه، تنها بارز بودن ِ تصویر در محیط بود. خبط ِ کودکانه‌ایی بود مشت زدن به دریا برای شکاندن تصویر، چرا که در دریای خالی، در دریایی که جز کف ِ سطح و تن چیزی برای ارائه به جهان نداشت، رسوب کردن در گوشته‌ی زخم، دوبارگی ِ زیست بود. و شکاندن ِ آینه با یشم و چشم با سرمه و پیشانی ِ یار با باران، سطحی از ابتلای جنون بود که مرا می‌برد در تنفس ِ عفونت. اینجا اما پس از رگبار ِ گریستن ِ تو بر من، اسب و نور و باران، تنی تازه تر دارم از محیط که در احشا سفیدی دیوارهای اتاق، رفتامد ِ دریایی ترا پس از بوسه به خواب می‌برد.

به خواب در کنار ماهی‌ها.