نام گیاهی

نام گیاهی
- شرقیانه‌ی آگاهی که از سلاله‌ی بوسه می‌خیزد، اقاقیِ عطر تو دارد تا آفتاب ِ وقت را در آب‌های چشم‌ات قِسم کنی. در معراج ِ دهان ِ تو، پرنده سهمی از باران را می‌گرید بر عقوبت ِ انسان و شعر و محیط می‌نشیند در استوای زیبایی. حالا که از تنباکوی بوسه، آگاهی ِ انسانی‌ام مسخ می‌گیرد و در میانه‌ی محیط می‌افتد وزن از ضرب ِ عنبیه، بازمی‌گردد لمس از پوسته‌های …
ادامه مطلب

شکوفت حقیقی دریا !

شکوفت حقیقی دریا !
- من با تمام ِ حجم ِ زخمی قلبی که از حافظه‌های زیسته‌ی یک انسان ِ منزوی می‌تواند در دریا داشته باشد، به روی سطح ِ پوست ِ رویای تو، نزدیک‌تری از خواب را در حنجره‌ی بوی اندام ِ یک گیاه آویخته‌ام. به خواب‌های من آب می‌زنند. آب ِ سبز، صورت ِ تو، سطحی‌ست دو بعدی، تو همیشه با غریزه‌ایی از یک شکل ِکاملا انسانی از زخم در خواب می‌روی. …
ادامه مطلب

در حواس بهاری مرگ .

در حواس بهاری مرگ .
- مِه که می‌گیرد محیط را، فواره‌ی رویا در رگ ِ من نبض می‌زند و به عتیق ِ کلمه در پیوند ِ با حال، گیاه تن ِ تو بارانی‌ست نیامده در شکل ِ مالکیت به نَم، وقتی که مِه می‌گیرد محیط را. باران ما را از هم فاصله خواهد داد، باران، هویت ِ تن ِ توست، گیاهِ مجنون ِ مداوم ِ ذهن من باران است، در تو خواب خواهم بود، …
ادامه مطلب

در احتمالات بلور

در احتمالات بلور
- مکث ِ میان ِ لمس ِ تن و ُ ادراک ِ فضایی یک ستاره در هیأت ِ حافظه‌ی قلب، حقیقتی‌ آبی‌تر از بوسه در آب حل می‌کند که از مرگ‌های تن، رنگ ِ یکی از اضلاع ِ بهار را بگیرد و در همان سوگ، به زیبایی ِ تو برساند زمان و محیط را، در رگی کاملا واقعی. حالا که از طبع ِ مرگ پذیر ِ آب، شکست ِفضایی را …
ادامه مطلب

- در فضایی پیش از تپیدن ِ قلب.

- در فضایی پیش از تپیدن ِ قلب.
  در فضای پیش از تپیدن قلب  ( در سپید ِ تر  / یا خون از کجا خواهد رسید. ) - من که از تمام ِ حجم های دنیا، یک جرعه از باران ترا به دل رجعت داده‌ام، سهم پرندگی از یافتگی آسمان خواهم داشت و با جسمی لطیف در مسافتی از عقوبت ِ بهار ایستاده‌ام که عِطر گل را دیوانه خواهد کرد و به محیط خواهد باراند وقت را. حالا …
ادامه مطلب

- تجسد بهار در اتاق .

- تجسد بهار در اتاق .
  - در استوای تن ِ دریایی تو، خون ِ خورشیدی ِ من لحن کودکی‌اش را به یاد می‌آرد و به سرپنجه‌های حافظه‌ی شن ِ انسان می‌‌کشاند زمانی از  جهان را تا در انتظار بوسه، قلب ِ مدام داشته باشد: قلب ِ مدام ِ تمام اشکال یک صبح، قلب ِ مداوم ِ دریا و قلب ِ تازه بسته شده‌ی یک جنین که بدنی بی‌شکل دارد. سیمای توست هر جا که می‌افتدد …
ادامه مطلب

- تن ْ پس از آغوش.

- تن ْ پس از آغوش.
-   وحشت ِ از عوری که در فاصله ایی از بدن ِ تو رخ می‌دهد شکافتن ِ قلب ِ بهار به دستِ زمان‌های عشقی‌ست که نخواهیدن بارید در اتاق را و از جسد ِ ابر درونی تر کرده تن ِ باران را پس کاویدن تن سخت درخت، در زمان هایی منزوی تر از جداره‌ی بهار از معماری ِ مدام ِ دایره تا اشکال ِ جنون ِ یک شکوفه، کجای …
ادامه مطلب

- رحِم در تپیدن ِ باران.

- رحِم در تپیدن ِ باران.
- - جرم هیچ زیبایی ایی در جهان، آن‌قدر نبوده که معماری شکوفه ها را از هوش ِ ضمنی ِ تو در برخورد ِ با تن بیند و در وقتِ عورهای سفید، گندمگون و احتمالاتی از تمام ِ شکل‌های عشق، به چیزی به غیر از - بی‌وزنی ِ در تو بودن - فکر کند. تو همین گونه با آب برخورد می کنی، همین گونه سینه‌ی جهان را می‌شکافی و همین …
ادامه مطلب

- در مسافتی از محیط .

- در مسافتی از محیط .
- در مسافتی از محیط  (یا پیش درآمدی بر محیط.) - عادت ِ لحن ِ تو، وقت ِ مَد ِ جنون ِ تنی که از شکل‌های صدا فرار می‌کند تا کشیدگی‌های ادامه‌ی چشم‌هایی که ترا می‌خواهند در خواب ببینند و رویایی عقیم دارند، شعر ِ دریایی‌ست که حجم ِ حقیقت ِ بدن‌ام را سانسور می‌کند و همیشه در جسم ِ مرگ، حائلی از سایه کاسته می‌شود که بدون ِ تو …
ادامه مطلب

- در یک اتاق کاملا بارانی

- در یک اتاق کاملا بارانی
-   در اندیشه‌ی یک پروانه،پوست ْ بعیدی از سفیدی ِتوست که به متلاشی شدن ِ رویاها و قربیانگی ِ با آفتاب، رنگ را نزدیک به استوای تن می‌بیند. تو ایستاده‌ایی بروی آب‌های بسیارم، بروی سطح  ِ صورت‌های من و تمام حافظه‌های من را از یاد برده‌ایی و دست‌های من را گرفته‌ایی و ُ به پوست ِ خونی ِ من خیره شدی، به خونی که رنگ ِ خون ندارد و می‌دانی …
ادامه مطلب