فرساکاوی

فرساکاوی
- فرساکاوی - چگونه می توان شیبی از باران در زیر تن ِ گلی انداخت که نمی‌خواهد بهار را بیاشامد در رگ‌اش. در لحظه‌ی جاودانگی عشق من به کاویدن ِ رنگ مشغول‌ام و ُ حالا در ادامه‌ی فساد ِ رنگ گل در زمان می‌روم تا با تنِ دیگری در زیر پوست‌ام بر تصویر ابدی تو بگریم. تو مست بودی و گریه می کردی و من در دقت ِ ساختن ِ …
ادامه مطلب

از پیشانی زخمی اسب

از پیشانی زخمی اسب
- از پیشانی زخمی اسب - دست های تو دور از مسافت ِ باران ، گِل را در شکل ِ همیشه کودک بودن‌اش رها خواهند کرد. من بلوغ ِ رهاشده‌ام در تمامی اشکال زخم را تبلور می‌دهم در صورت‌ام اما تا از تو دور تر، در باران بشوید باران نام ِ من را. من سطح ِ کاملا دو بعدی از پوست بوده‌ام که زخم به خالی می‌زد از پس ِ …
ادامه مطلب

روز عادی باران

روز عادی باران
- روز ِ عادی ِ باران - بی‌وفقگی باران بر سطح تن، محیط را در سکوتی درونی می‌کند که جز صدای باران چیزی نیست: حالا که من در درون ِ خالی، شکلی از رها شدگی را در سر انگشتان ِ کودکی‌ام می‌جویم، چه بسته‌تر داری از ماه در درون ِ سینه، که سپید این چنین می‌کُشَد، بی کلام در راز  ِ یک عشق، وقتی در استوایی از تن، حلول ِ …
ادامه مطلب

آسیب شناسی رویا.

آسیب شناسی رویا.
- آسیب شناسی ِ رویا  - حقارت ِ اسبی که در حافظه‌ام می تواند از هزاران تن ماهیچه‌ی قلب‌اش را سترون‌تر از این صورت من بباراند بر دشت، احتمال ِ نگاشتن ِ من است. هزاران تن ِ یک شکل که در نهایت ِ فرم ها از گریختن معنای انسان به درون ِ قلب‌ام گریخته بودند، اما اسب ایستاده‌ست آنجا. روی تن‌ها، در حافظه‌ام - سترون.  من به بدن‌مندی نور معتقدم …
ادامه مطلب

رنگ های تنها !

رنگ های تنها !
- رنگ های تنها - در ارتفاعی از زن که از مفهوم ِ عشق، دور تر می‌رفت قلب ِ قطره‌ایی من، آینه می‌شکست در زیبایی تصویر ِ تو، وقتی عمود بر فاصله، می گریستی ابر را و باران یکی از نام های دیگر من است که از سیاه ِ چشم های من خالی می‌کند تصویر ِ زیبایی که در آینه می‌شکند. حالا خالی‌ترم و چیزی به جز بدن‌ام برای ارائه …
ادامه مطلب

خواب باران فلزی/ صوتی

خواب باران فلزی/ صوتی
__خواب_باران_فلزی__out (1).mp3 - - خواب ِ باران فلزی - نشسته در مکعب فلزی، حافظه ایی از قلب که روزی شعر تر از باران تپیده در آینه قلب بودگی‌اش را و در عمق ِ انفصال ِ ضمایر از صورت، رنگ می‌دَرَد و من در کودکی‌ام درونی تر از کلمه می‌شوم: پس عقوبت من گریستن ِ گلی‌ست که رنگ را در اضمحلال تن‌اش، شفیره‌ایی از تداوم ِ پروانه می‌کند، تا برود. نشسته …
ادامه مطلب