__خواب_باران_فلزی__out (1).mp3
-

-
خواب ِ باران فلزی
-
نشسته در مکعب فلزی، حافظه ایی از قلب که روزی شعر تر از باران تپیده در آینه قلب بودگیاش را و در عمق ِ انفصال ِ ضمایر از صورت، رنگ میدَرَد و من در کودکیام درونی تر از کلمه میشوم: پس عقوبت من گریستن ِ گلیست که رنگ را در اضمحلال تناش، شفیرهایی از تداوم ِ پروانه میکند، تا برود.
نشسته در مکعب های فلزی انسان - خوش - بی آنکه رنگی بردارد در زیر باران ، با حدقههای خالی از سفیدی ِ چشم و احتمال ِ مرگ کیهان در عمق ِ خواب های منزوی ِ تو.
میشکند پس تن های نشستهی انسان در مکعب ِ فلزی وقتی غریزهی حافظهی اشتراک دست ِ تو و سنگ - یک سنگ ِ کاملا عادی - که از اعجاز غریزهی شعر، اینجا روشن تر مینماید، برمیخورد به اضمحلال تنام که حالا زیباست.
من بارها بهار را از تنام عبور دادم و به هر شکلی، جراحتی بر زیبایی قلبم شکافتهام تا صورت ِ زمان را رساتر بیابم. حالا اما در خالی ِ حدقههای تو که به آب نمیرسند، غم ِ انسانیام زیباست که از شکانندگی ِ پوست ِ تن ِ تو بازمیگشت، وقت ِ کمانهی مَرمی از برخورد به سطحِ ابری تو.
باران را تعلیم داده شعر اینجا.
پس چگونه میتوانم از فشار حرارت ِ بازوی تو، تن ِ تبخیر شوندهام را نگاه دارم - که نیستیام - شهادت به زیبایی ِ توست و سنگ که میرسوبید از حافظهی زمان در گلو، حالا شعریست که کاویده میشود از عمق ِ چشمهایی که به آب نمیرسند و در سکوت ِ خواب ِ منزویام، رویایی بدندار میشوند و کلمهْ راه میروند: نشسته ، خوش ، در مکعب های آبی تر از فلز .
من رفتار بهار را از سینهام عبور دادم و در سفیدی ِ یک ابر، خواب باران را در درون ِ زوال رنگی که در سینهام ابدی تر از مرگ ِ زیبایی تو بود نگاه داشتهام، پس حالا هر احتمالی از باران میتواند در ریختگی من در گل و خیرگی به نیستی من در آبی، شکلی از زمان را تبخیر کند در بیتنی ِ رنگ در حافظهی آب، وقتی که خلأیی درونی، در درون ِ حدقههای تو خطاب به زیبایی منظره فریاد میکشند.
این مالیخولیای درونی کاوندگی در فضای خالی یک زیباییست، مثلگی اجزای گل، معشوق و زمان در خواب است این: نشسته در مکعب فلزی - خوش- سترونی از تن ِ تو که اقشار تمام عشق را در درونِ تو در نمی یافت و درونی تر از اصابت ِ نور به آب در بدن ِ پروانه من با هر ضرب ِ در تنهایی بیشتر در خودم میروم تا زندگیام از آوارهای حافظه پرّا تر باشد.
حالا که تمام جهان رو در روی کودکیام ایستاده و از لبههای سرخ و سفید ِ یک غم میریزانَد انسان را، صورت ِ من در زوال ِ اندام اش، به یاد میآورَد و میزداید. آختهتر کودکیست حالا شعر که ایستاده رو در روی فلز و در دهلیز قلب ِ پروانه، سوی چشمی که از عشق داشت را در تناش زخمی میکند. من خواهم گریست، من بر تمام ِ اشکال عشق خواهم گریست، چرا که من هم یکی از انسانهام که رو در روی آینه به کودکی فراموش شدهام ، سنگ پرتاب خواهم کرد. آینه میشکند. من خواهم گریست. رنگ های بسیار زیادتری از مخلیهی شبکیهام دیوانه خواهند بود و در کنار تو به کودکی نگاه می کنم از این ارتفاع : رویای یک پروانه با نارسایی قلبی.
لختهی عشق در ورید ِ رویای چشم که واقعیت است، از رویای پروانه عبور خواهد کرد/ همان گونه که رنگ از آینه و بزرگسالی از کودکی و پروانگی از محیط اتاق /
و در آنجا تنها خواهم بود.
در آنجا خواهم گریست و از اصابت ِ هوا به تنام، درونی تر خواهم کرد تنام را و در رد ِ دست ِ فضا روی باد، ظرافت ِ یک گل، کجا می تواند شعر بودن را بالاتر از حفرهی زیر حنجرهام بگرید ؟
در احتمالی از خواب ِ باران ِ فلزی، که به آیینه نمیخورْد.
-
ایستادهست عقوبت ِ من آنجا ، ایستادهام من آنجا در هوایی که از تنفس فلز، خون، گیاه و جنون ریهایی سترون تر از کودکی دارم و در معصومیت ِ احتمالی حضور تو، خواب میبینم. در خواب ایستادهام، در بیداری ایستادهام و آرزوی خواب دارم - بدون ِ دیدن - و ترا می بینم در هر جا و از اتصال ِ ضمایر کلام به هر چیز انسانی بیزار می شوم.
ایستادهست عقوبت ِ من آنجا، تمام فلزی ِ معصومی که تنها نگاه میکند به محیط و محیط میشکند نگاه او با تمرین مرگ.
تنها چشمهای جوهری میتوانست بداند که من چه قدر ساکتام. تنها جسم ِ جوهری جوانی میتوانست بداند که من چه قدر ساکتام که دنیا حالا او را به رقصی گرفته که نوشتن را از یاد برده و در احتمال ِ شکوه حرکت ِ یک پروانه، او نیز خواهد افتاد و هیچ احتمالی جز مرگ ، در تمام قرنیههایی که به منظرهی من خیره شده بودند، نبود. زیبام من، ایستادهست آنجا عقوبت ِ خیره به محیط ، زیبام من / تبخیر یک جسمام که از چشمهای سنگی و معصوم و جوهری و سبز و غمین و ماهوار و گِلی، راز یک شعر را در درون ِ شکستگی تصویر ام در آینه روی دست میبرم و در خوابام ، احتمالی از شکوه ِ حرکت یک پروانه را مییابم: و باران برم میخیزاند از خواب در احتمالی از حرکات تصویر روی یک قرنیهی کروی که در حافظهام میچرخد و به ذهن ِ شیشهاییام حافظههای سنگی پرت میکند.
بدن ِ من حالا میرخشد، بدن ِ نازیبام که در زوال ِ محیط، تن خودش را تا نهایت ِ سوختگی ستاره در سینهها تلخیص می
کرد، حالا میسوزد از فاصله. میشکند تنام، تقطیر سلول های منزویام میشکند حالا تا در تصویر تو آبی سفید تر از کودکی داشته باشم / و تو می گریزی با قرنیههای شرقی از خیرگی به عقوبت ِ یک زوال.
قلب ِ من در بدنام است.
قلب ِ من مثله شده.
قلب ِ من حالا در ذهنام است و می رخشد و به ذهن ِ شیشهاییام طیفی روشنتر از سرخ پرتاب میکند.
حالا در یکی از احتمالات فلزی، صورت ِانسانی دارم، حالا که مرمی از حفرهی سینهام کمانه میکند به آینه.
و نمیشکند تحدبی در قرنیهی خفتهام، تا از تنهایی بیدار شوم
در خواب ِ باران ِ فلزی
.









