رنگ های تنها !

-

رنگ های تنها
-
در ارتفاعی از زن که از مفهوم ِ عشق، دور تر می‌رفت قلب ِ قطره‌ایی من، آینه می‌شکست در زیبایی تصویر ِ تو، وقتی عمود بر فاصله، می گریستی ابر را و باران یکی از نام های دیگر من است که از سیاه ِ چشم های من خالی می‌کند تصویر ِ زیبایی که در آینه می‌شکند. حالا خالی‌ترم و چیزی به جز بدن‌ام برای ارائه به عشق ندارم تا شرقی ترین بُعد آفتاب از درون ِ رَحم ِ تو ابتدای نور را تنفس بکند و تو در خواب های بسیار نام  ِ رنگ ها را برای او خواهی بخوانی که جهان روشن‌تر خواهد شود. ایستاده‌ام در ارتفاعی از تن که دور تر از تن خواهد داشت نام ِ عشق، زن و انسان را. چگونه می‌توان یک گُل بی‌جنسیت بود در طیف‌های از آبی ِ زبر، وقتی که کلمه، رنگ و ماهیت وجودی هر شئ خواهد برد به نهایتی از ریختن ِ حجم در زمان. من بدن‌ام را از تقاطع ِ زمان و حجم در آورده بودم و در سکوتی که به شعر نمی‌رسید در زهدان ِ تو خواباندم تا وحش ِ نور رگ‌ام را نَدَرد. حالا بی‌صورت بودگی  یک مفهوم که در نیامدگی آن نزدیک تر به اضمحلال ِ قلب‌ام است می‌شکند حجم زیباییْ را در آینه، وقتی که زیبا نیست. حالا انسانی‌تر می‌توان اتفاق افتاد، حالا که من دور تری از عمود را می‌تابم و نگاه می‌کنم به زوال ِ گلی که در کاسه‌ی چشم‌ام رمیده از نور و می‌شکند زیبا و صورت را وقتی که به هم خیره شده‌اند. و حالا رنگ می‌شکند، و  فساد تن در عشق هیچ گاه اتفاق نمی افتدد، چراکه نمک همیشه زخم را باکره از یک شکل از عشق زنده نگاه می دارد. این عقوبت جنونی است که با عشق پیوند می خورد و در تن اش از تمام زوایای یک زخم قدم بر می دارد به درون وقتی که در شکل ماسه ها جایی برای پایی نمانده تا دیرتر از بودن تو به زمان قطعی مرگ من در حد فاصل ساعت 12:43 دقیقه ی شب یا 11:06 دقیقه صبح برسد. چگونه می توان زنده ماند وقتی در ابتدایی ترین لحظه ی میلاد نور در یکی از خواب های اشتراکی مان من به تو نزدیک تر شده بودم و تو در بیداری بر تن من می گریستی که چگونه سهمناکی جذام این زبان را در تن ام دارم. من! من که یک مرد بودم و از سهمناکی زیبایی یک زخم که در قلب ام تازه تر از ماه از دریا بازمی گشت، تمام هندسه ی یک خواب را به جنون نزدیک تر می کردم تا در آن خواب ترا با بدنی سترون ببوسم. این می تواند تمام حجم جنون از یک لحظه ی اصابت گل به تنی تمام فلزی باشد که قرنیه هایش را برای عشق همیشه تر نگاه داشته بود. حالا از چشم هایم که گل درآمده و از فارسی زبانی اضافه تر از بدن ام دارم، با تمام سرهای دیوانه ی نور در فاصله ایی از سفیدی نگاه می برم به بعد درونی تنهایی من که در تمام خواب های اشتراکی ام حافظه ی دریا را در نیمه های روشن ماه با تو تکرار می کردم. تو در سطح بدن من ایستاده بودی. من تمام تکه هایی از ماه را که روشن تر از قرنیه ی تو بود در زوال انسانی چیزها به درون می بردم. زیبایی من امر دهشتناکی بود، گل سینه ی فلزی که بر تن زنی بنشیند که از دست یک مرد جذامی گرفته شده. این می تواند ادامه دار ترین دنباله ایی از جنون من باشد که تمام دریا را در ارتفاعی از نور خلاصه می کند و شما می توانید تا طیف های رنگی کلمه را در ان بخوانید. من معتقد هستم که هر کلمه یک رنگ دارد، یعنی آبی مرد است و صورتی زن و دیروز بهار می گفت که بین آبی و صورتی پس از تو تفاوتی اتفاق نمی افتدد. من همواره تنی به بدن ام الحاق می کنم در ذهن ام چرا که در جنگ های احتمالی آن کشته شده خواهم بودو تو نخواهی فهمید که تجربه ی عشق فرا انسانی چه قدر می تواند بزرگ باشد. تجربه ی عشق فرا انسانی بزرگ است. من ترا در نوزده سالگی کشتم و خودم پیش تر مرده بودم تا همیشه تجربه ی بکارت یک تن جذامی را جداره ی بیماری نور داشته باشیم. تو بهار بودی و من اتفاق بهار بودم. تو دریا بودی و من اتفاق دریا بودم. من تمام جرم تنی هستم که خالی می شود از زیر پاشنه اش ماسه و تو خالی تر خواهی بود از تنی که حافظه ی قتل مرا در یک صبح با خود اتفاق انداخته. این نوشتار هیچ گاه منتشر نخواهد شد. تو هیچ گاه نخواهی فهمید که من چگونه به دست تو کشته شدم. من پس از مرگ ام به تاریخچه ی مرگ ام آشنا شدم و این اتفاق ِتنهایی ست، چرا که تمام حرکات نورانی یک ستاره را در درون زهدان فاسد شونده ی زمان دیدم که زیبا بود و من بر این زیبایی می توانستم در یکی از تن های احتمالی ام که نام باران داشت بگریم. من ترا بسیار دوست داشتم. من خودم را بسیار دوست داشتم وقتی در تن تو می نشستم، من مفصل تمام گل های جهان در تن فلزی بودم که روی ماه می نشست و از انزوای خورشید نقبی به عشق می زد در خواب های اشتراکی دریا تا خواب های تنها را در مثلگی بدن تو از تن من بیالاید. تو می توانی در تمام احتمالات تن ات برای مادرشدگی یک جسم که در آینه تصویری از زیبایی را فراموش کرده و به تصنع تمام چیزها پناه می برد اتکا کنی.