۱۴-

در باغ ِ سیب افتاد. باران آمد. 

از خودش به سطحی خارجی ریخت که درون‌اش را به او جلا تر می نمود. انگار تمام دشت آیینه‌ایی شده بود که صورت‌هاش را در آن می‌دید. صورتی بی جز، بی اجزا، چرا که حافظه‌هاش را از یاد برده بود. قوت دست‌هاش را از یاد برده بود تا دستی بگیرد. قلبش می خاست دنده‌هاش را بشکاند و به بیرون ِ شفیره‌ی تن‌اش در دشت های سیب و آیینه بریزد. پس چشم‌هاش را بست و خود را برای مرگ مقدر کرد. خودش را نزدیک کرد به جداره‌ی تن تا از آن بریزد بیرون و خاست تا لحظه‌ی خروج‌‌اش از تن را ببیند. به زور باز کرد چشم‌اش را، در گرگ‌ومیش لحظه‌ایی که از تن می‌ریخت بیرون دید که آینه چشم هاش را بسته ست. 

در سیاهی خودش را یافت / سیاهی ِ بی رنگی که چیزی برای نشان دادن نداشت، دید مژه‌هاش را که نم گرفته‌اند و اتاق را که بوی سیب می‌دهد، اما چشمی ندارد و نمی‌تواند به درختی بیاویزد شکل ِ خالی‌دست‌هاش را، و همین طور بی‌هوا ریخت و خالی شد.

در تمرکز لحظه‌ی قطعی ریختن ِ از تن‌اش وقتی با تمام ِ انشعابات یک بدن که به دنیا مربوط می‌شد از زمین فاصله گرفت، از پوست ِ بتنی اتاق، از تن ِ سترونی که حتا از هوا هم جدا افتاده بود، در میانه‌ی محیط به خودش نگاه کرد، به شکل‌های متداومی از سیاهی که در درون حفره‌های تن‌های بی ته با آن ها آمیخته بود، به حدقه‌ی چشم خالی‌اش، به نوک ِ پستان ِ خالی‌اش و به رحم مادرش بازگشت. 

آن جا می توانست ببیند. 

در یکی از گل‌هایی که جهان روی خاک کاشته بود و همیشه بوی منی و عرق و خون می‌داد می توانست شکلی از خودش را ببیند که نمی‌کاهد از منی و عرق و خون / شهد می‌دهد.

( و به یاد آورد خودش را که یکی از شهدهای تف شده‌ی زمان بود، و حافظه ایی از گل بودن را با خودش به عرق و خون و منی پیوند زد ) و خالی‌تر شد . 

خالی تر از بهار ، سبک ، گرده‌ایی که حالا نشسته روی گل و بدایت بهارهای تمام ِ زخم ِ جهان را با حافظه‌ایی نداشته ادامه می‌دهد. بدون ان که خون را تخریب کند یا از تن ِ مادرش چیزی بکاهد ، بدون ترس از گناهکار به دنیا آمدن، از یکی از همین حفره‌ها رویید . 

این بار معصوم به دنیا آمد.