-
سبز ِ مونثهی محجوم ! اضافی شده بر گوشتی که می توان به اشکال دایرهایی آن از مرگ ِ انقباضی یک قلب مکتفی بود، من به رویای تو در خاب میمیرانم خودم را .
-
کاغذ خیس است و این یعنی از قبل بر روی آن باران باریده و من خاب ِ ترا دیدهام که بی صورت میبوسیام. برای همین است که صورت ِ تو به جای لب شاخه دارد، و به جای بوسه پرندههایی را در خاب دیدهام که سفید بودهاند، مثل پوست ِ بازوت و گریستم در خاب/ گریستم در بیداری / چرا که جایی از دستور ِ زبانم لنگ میزند/ چراکه یک دیوانهی واقعی شدم که دردهایی از رویا را در خودم تبخیر کردم.
من ریههام را ، شکل تقلیدی نفس کشیدنم را از درخت گرته برداشتم و میریزد ذغال موت که کم میشود از شب.
همین دیوانهی بی سر،بی پا، بی صورت که بوسیدیاش و از یاد که تو بیصورت بودهایی و ازش انتظار داری تا عاشقات باشد، تا خفهاش کنی با بدنت، با حریر ِ موی کمرت، دستور زباناش لنگ میزند و میشکند چرا که سبز مونثهایی محجوم را در قرنیههاش حبس کرده بود/ سبز مونثهی محجومی که باریده بود.
این انتظار که تن ِ تو از صورت ِ شکل دار من دارد ، این که دیروز سه بار به فرم ِ پری فکات فکر کردم و بوسیدماش و اینکه تو ظهر ها گریه می کنی و من شب ها و ما در لحظهی تعلیق نفسهامان جایی جلوتر از انسان بودن حتا میایستیم، به جایی میبردم که مرا کشته بود و حالا می کشد و قبلا کشتهست .
جایی که وقتی که ابر آمد فهمیدم که رویاها چگونه میآیند و خودم را در خون و ابر دیدم که مرده بودم . خودم را در انحنای پیچ جاده دیده بودم که مرده بودم، چراکه پیچ طوری قطع میشد که گویی باید بعد از جهان وجود نداشت و شب به انحنای کمر تو، به پوست ِ بیرون زده از حریر سفید ِ زبر که نگاه میکردم، رویای مرگ زیر زبانم خط می افتاد وقتی که میبوسیدمت.
نرم تنی ِ تو، بدون اینکه انتخاب کرده باشی ، مثل زخم برداشتن ِ شکل های من بدون اینکه بدانم یکی نیست، یک شکل ندارد، هزار شکل دارد ، مثل وقتی که در ابر صورتات را گم می کنی و به خاب می روی و میبینی که در خاب مردهایی و با صورتی ابری ( اینجا منظور از ابری بودن گریسته بودن نیست/ عینیت ابر است ، مثل حالت پنبهایی تن تو، سفیدی پوست ِ تو/ حریر زبر و باران و این شباهت ها دور از جایی از تن میافتدد، با اینکه حالا آن را انتخاب کردهایی ) داری صورت ِ زنی را میبوسی که فک های پر دارد .
بیدار میشوی، باید آب بخوری، باران نمی آید، تو گریسته، دور سرت حریر ِ سبز میکشی و بیرون میریزی از شیشه ها عنبیه هات را تا ببینی لحظهی گریستنات را درخت/ بس که سبز محدب ِ محجومی.
اینجا فضایی بین خاب و بیداری اتفاق می افتدد، تو جنسیتی نداری ، تنهی درختی، شکل بیرون زده از منطق زوایای محیط که به درون برنمیگردی، مثل خابی که باز نمیگردد. پس روی تنت درخت میکوبی، و در اشکال تعلیق یک درخت در آسمان که میل به نفس کشیدن ندارد ( به ما این طور کفتهاند ) برگهات را قبل میباری و سکوتات در خودت دلمه میزنی ، گویی که از یاد بردهایی، بوسه همیشه جایی نزدیک تر از لب ِ درونی میشود و از حالت درخت به زاویهی درونی ِ اشکال باز میگردد که منطق محیط را تقسیم میکنند .
و من به تنت باز میگردم و می خاهم تا آن را ببینم، حالا که صورتی دارم پس از رگبار که گریسته و با صدای بلند فریاد زده بغلم کن ! بغلم کن ! بغلم کن .
( من انسان های زیادی را دیدهام که می شکنند و در لحظهی شکستن، که از خودشان گذشتند، جایی در مرز نهایت ایستادند و گفتند دوستت دارم ) .
اما من طبیعتی شاخهمأب دارم ، درست مثل شباهت شاخه و زبری پوست ِ تن تو و حریر که درونی شدهاند میتوانم در هر بهار سر شکوفتنی از یک نوج را زیر دندانم بترکانم و نخندم، مثل وقتی که از لب تو بوسهایی میچینم و به انسان ، سه بار فکر می کنم و می بینم آدمی یک بار واقعا میمیرد و در لحظهی نهایتش می کوید دوستت دارم پس به لحظهی قطعی در خاب کاشته شدن فکر می کنم و می بینم ، تن ِ معلق تو روی تخت خاب است و نفس میکشد و آب میخاهد .
می گریم .
از کجا ؟
این بسته به منطق محیطی دارد که زاویهی بیرون زدهاش را پذیرفته و گریه می کند از چشم و به خودش بر می گردد وقتی که در درون ِ خودش گریستنش را از یاد برده بود.
( به تو نگفته بودم، اما من در اشکال خاب ِ تو، در حضورهای متفاوتی از جنس های پوستی تنی که داری، بارها مرگی را تمرین کردهام تا حالا بتوانم قلب ِ منبسط ِ مکشوفام را زیر دندان بترکانم و نخندم.
-
این ها دردهای واقعی از رویاهاییست که انسان در هنگام خفتن ِ در خاب میبیند، پس آیا من را با فرم ِ ریختهای از فکات صدا می کنی ، یا رهایی ایی از صدایی هستی که تمامیت من را به شکل پوستههای جدا شده از گوشت ِ اضافی می خاند؟
-
من تکرار رفتار نهایی انسان در لحظه ی انتهاش یا ادامهاش می توانستم باشم ، اما همیشه دایره ایی بودم که منطق محیط را می شکاند و به برداشتی از زمان ِ محو بودن شفیره میرسید که در اثر پروانههای روی بازو که بردرخت تنت به درون برگشتهاند، صورتش را گم می کرد .









