سنگ از گل/ pt. 2

وقتی که نور ذرات ِ رنگدانه‌ی اقاقی را تصعید می کند صدای تو از ادامه‌ی من می‌ریخت به فشار ِ درونی یک جسم ِ ترد که استخوان‌هاش را می‌شکند و سکوت ِ اُخرایی نبض ِ بهار را در حنجره ها ادامه می‌دهد. ( این ها چیزهایی‌ست که می‌فشرد / این ها چیزهایی ست که منبسط می‌شود / مثل زیر ِ سینه‌ی کبوتری که روی شاخه‌ایی تنها سکوت ِ منظره را می‌شکند/ قبل از اصابت ِ نوک ِ چیزی که حضور او را در انتهای آسمان تصعید کند. ) 

وقتی که محکم یک اسب نفس می‌کشد در لحظه‌ی قطعی ِ ادامه‌دادنش، لحظاتی از مرگ ِ تو گذشته‌ست / لحظاتی از منحنی‌هایی که روزی روی آن ها کبوتری با سینه‌ایی فشرده صداش را می‌گستراند تا نوک ِ چیزی حضور او را به ابتدای آسمان برسانَد گذشته‌ست /  پس برای همین بود که چشم های کروی ِ تو وقتی که به درون بر می گشت جز اخرایی چیزی نمی‌دید . 

چرا که وقتی که اسب نفس ِ ظریف‌اش را به گلی اصابت داد، حضور گل در منظره پخش شد و ما ادامه‌ی همان گل‌ایم که تصعید شده، اینجا دوباره به لحظه‌ایی قطعی پیش از مرگ‌مان باز‌میگردیم تا منبسط شویم .

-

این شکل یکی از دست‌های تو بود که به منظره پرت می‌شد و روی آن انسانی پشت ِ صورت ِ بی حدقه‌ی خود با پاره‌ایی از کلام به جای بودن، حضور خود را تصعید می‌کرد 

وقتی که به گل دست می‌برد و وقتی که گل ِ بی‌بو ( مثل اینکه شب بو را در روز بوییده باشی و تنها برداشت ِ گیاهی تو از آن، هویت آن باشد) را می‌چید/ از ادامه‌ی دستش تو قطع می‌شدی. 

صورت‌ات را قطع می‌کردی و از شکاف ِ صورت‌ات چشمی بیرون می ریخت که حدقه‌ایی حضور منبسط‌اش را ادامه می‌داد تا به بالای آرنج دستی برسد که در آن اسبی ، با یال ِ گیس شده، غم ِ دلمه زده در دستش را توی نگاهش می شکفت .

چرا که دست ها در وقت ِ تنهایی نفس نمی‌کشند، مثل پرنده ایی روی ساخته‌ای تنها که از منظره می‌رود .

چرا که باد ، شکوفتن ِ یک جوانه‌ی کنده شده را در لحظاتی پس و پیش از مرگ‌اش به چیزی مبدل می کند که برود .

چرا که باد همیشه در حنجره رونده است، اما در تصویر ِ اسبی که یال‌اش را گیس کرده، روی دست ِ سری که موهای کوتاه دارد نمی‌رود.

چرا که باد در گل‌شدگی ما نقشی دائمی دارد / در لحظه‌هایی پیش یا پس از مرگ‌مان .