طریقت ِ محوی دارد دست که در درون ِ پوستهی خشک ِ صورتی از من که به آفتاب زل زده بود، تا آب هایش را تبخیر کند، مات مانده بود.
در شکلی از انگشت که به روی رگ کشیده میشود. به روی پوست ِ سفت مورمور شدهی چیزی که از درون ِ خشم جریان ِ مرکب خون و آدم، سفیدیایی کدر را به بیرون میریزاند، من صورتی از خودم را در رفتار دستهای تو گم کردم/ در شکلی غمگین از درخت بودن.
اینجا عنصری طبیعی از بهار وجود دارد، عنصری طبیعی از جریان اشباع شدن ِ بابونه، روی میز، یا پشت آینه ، وقتی که دست هایم را به درون ِ سفیدی میبرم یا ابروهایم از خودم کم میکنم. این جریان خونی ِ سفید که از جایی برمیخیزد که دستی ندارد، طریقت ِ عینی شکل چشمهای چیزیست که اشک نمیریزد و خودش را در حبهایی بابونه رها کرده.
( بر روی آینه نوشته بودم، به معماری یک مشغول ام ) و این یکی از آخرین میلادهاییست که به یاد می آورم در آن ساقهی ترد چیزی را که می خاهد تا خودش را در درون ِ سفیدی چیزی محو کند و به بیرون نریزد.
مثل شکل ِ شکستن ِ بغضی در حدقه که در آیینه می افتدد و آن قدر کدر است سفیدی که تنها چیزی که نمیبینیاش ( مثل وقتی که ابری در درون خودش بغضاش را میشکند ) گل رفتار جهندهایی به آب میگیرد ، مثل تقسیم کردن یک حدقه در دو حبه چشم ، که نیم باز به تبخیر شدن خودشان در زیر دستی نگاه میبرند .
-
شکل غمگینی در اشتراک مصرفی از یک تن که می توانست سفیدیایی از بکریاش را بگرید ، اینجا با چند لکهی خشک شده از خون ، مرا غمگین تر از پایانی می کند که می دانم فرا خاهد رسید، و برای همین دستی را بیشتر در درون ِ زخم هل میدهم. در درون ِ مغز ِ مرتعشام ، تا به درون ِ شکلی از تنهایی خطور کنم که سفیدی ِ تصعید شدهایی باشم ، از خاطرهی انسان، وقتی که آب، خط و نوری که می شکند در رنگ را به یک گل مقدر سازد .









