ت
اریخ روندهی انسان/ انسان ِپذیرندهی رفتن/ وقتی که ابتدا و انتهایی دارد که نمیداند، بیشتر میرود در درون ِ چیزی شکلدار از لحن ِ صدای تو. ( چرا که چیزها می توانند با صدای تو آغاز شوند و چیز ها در صدای تو تمام میشوند وقتی که به من می گویی شب به خیر و من میمیرم. ) ( و صبح وقتی که بیدار میشوم، می روم. صبح ها در دنیایی بیدار میشوم که ابتدایی ندارد چرا که اولین از خاب برخاستنام را به یاد ندارم و تنها چیزی که می دانم احتمال دیدن ِ کابوس در رحم ِ مادرم یا ترس ِ انسان از روشناییست و این مسخرهست که انسان هنگامی که بزرگتر می شود بیشتر از تاریکی میترسد تا از روشنایی. چرا که چیزهای لطیف مثل ِ صدای صدفی ِ روندهی تو در تاریکی خوشترند و چیزهایی مثل جرثقیل و آهن در روشنایی توانایی مثله کردن بیشتری را دارند تا در تاریکی.
چرا که آدمی در روشنایی می تواند تنهاییاش را ببیند، اما در تاریکی آدمی تنها نیست. آدمی در تنها در رحم مادرش به صدای آب گوش میدهد و چیزهایی که در طول بیدار در آن رفته را به درون ِ خودش میکشد و شکل ِ پوستهی سنگی ِ صدفی میشود که اشکهای آب را در کفِ سیاه ِ خود/ در درون خود محدب میکند. ) ( پس چرا اشک وقتی که ریخته میشود، طیفی شور و روشن دارد ؟ چرا وقتی که از پشت ِ یک حبه اشک به سیاهی نگاه می کنیم، سیاه جلاتر میشکوفد در ما تا مارا به جایی نشان دهد که از آن آمدهایم. )
-
این گل ِ لای موهای سیاه ِ تو ریشه ندارد ؟ این گل سیاه لای موهای تو که از سر صدفیسنگیات بوش را باریده به سر آبی پخش شدهی من در زیر باران، رنگ ندارد که همه چیز را سیاه نشان میدهد ؟
که همه چیز در سیاهی اتفاق میافتدد و من به بوی تو آشناترم وقتی که میگریایی.
این دریای محدود ِ سر تو، چرا بازتر از وقتی میشود که غنچه میشکوفد تا رنگ را به ما جلاتر نشان دهد؟
-
وقتی که آفتاب عمود روی شکل می تابد
وقتی که عمود روی گلی چنبره زدی و از بالا نگاه میکنیش
وقتی که عمود بالای دریا ایستادهایی و میگریی تا دریا را باز تر کنی
من به تصویر ِ تو سنگ پرت می کنم تا بشکنی و بازتر شوی
من به گل ِ تو سنگ پرت می کنم تا در درون ِ غنچیدن ِ گل رنگی که دارد را به جهان نشان دهد
و من به تو سنگ پرت می کنم تا دریا را بگریایی که به من شفاف تر بی رنگیایی محدب را نشان دهی/ زمانی که در افق ِ رنگ ها جنینی در درون ِ زهدان ِ مادرش کاشته شده بود و حبههای باران با فلاخن به آن پرت میشد و همه چیز در درون ِ همه چیز می رفت تا پوستهی سنگی ِ صدف با ضلع های منتظماش مغز ِ مرواریدی کره را بگرداند.
و مغز ِ مرواریدی کره وقتی که از شکل به بیرون پرتاب میشود/ وقتی که در اصابت ِ آدم بودن ها، رسوب ِ نمک و زخمْ، از درون به بیرون ریختنها و ماسیدن ِ درون روی پوستههای بیرون بودنها شکلدار تر میشود/ دیوانگی دریا طریقتی آدموار می گیرد/ هنگام ِ مواجهه با انسان ِ پذیرندهی رفتن/ تاریخ ِ روندهی انسان.
وقتی که ابتدا و انتهایی دارد و نمیداند.









