-
از بسیاری های تو، آفتاب رُکعتی برمیداشت تا به هجو ِنور، رنگ را مثله بدارد: و در چشمهای تو بسیاریهای آفتاب را دیدهام. حمل میکند زمان، رُقعت ِ پوست را در اندرون ِ ذهن محیط تا سماجت ِ گیاهی یک عشق را بیاورد اینجا: دقیقا روی سطح. لَختی دارد نور اینجا، در تلفظ ِ مثلگی ِ واقعه تا در هجای شعر، باد بباراند حجمهای زمان را.
من را خواهی کشت، تن ِ ابر را در من حد خواهی زد، شکوفندگی ِ خلاقهی من را تن ِ تو از میان خواهد برد، و من در قربانیت ِ صرف ِ افعال ِ آزادی، در مسافتی از باران، گیاه نخواهم بود.
مرگ ِ من شیوهایست، طریقتی دارد که عشق یکی از نامهای آن میتوانست باشد - من در سکوت ِ پس ِ رگبار نشستهام - و نگاه میکنم به سکون ِ یک اسب در خیابان و نگاه میکنم به متلاشی شدن ِ تن ِ رویای کودک از شکل ِ ابر و به اجسام خودم که چگونه با هر لمس، تکه تکه میریزند. مرگ تفاوتی میان محیط و زمان را در لحظهی قطعیتاش بارز نمیکند، مرگ در حجم ِ سکون ِ تن ِ اسب است اینجا، در گریختگی ِ از شکل ِ گل در فساد ِ دایره ها و در ساقهای ِ آفتابی خورشید که تلف خواهند شد. حالا از روندگی ِ قرنیه در اعماق ِ نور، آب چگونه هویت ِ تصعید شوندهاش را به مرگ خواهد سپرد که بدن میکاری در روز؟ *
در بدن ِ روزانهی تو، حجم ِ مصرفی یک عشق به پایان نمیرسد، حجم ِ مصرفی ِ تن ترا، خواهد آورد اینجا در صبحانهی روز انقلاب، آفتاب و در جنون ِ سطحی از حنجرهی تو که به آب میرسد، رنگ، نام ِ دیگر توست.
گیاه چگونه میتواند باشد، رفتگی ِ از حجم ِ نور، انزوا و خفگیهای نیلوفرانهی یک قلب در به خواب رفتن ِ آب، اینجا در خفتن ِ در آغوش تو از فواصل ِ صورتی از ریشه، شاهد ِ مرگهای بهاری وقت است.
-
در شعر من هیچ گاه علامت سوال نذاشته بودم:
داشتهی شعر، آن جا بود، در ادامهاش. شعر در آن لحظهی نوشتن میمرد، چرا که واقعه را مثله کرده در کلمه میآورد و من ِ ناظر، روند ِ حرکت ِ واقعه را رویا میکرد. اما زمانی که زندهتر است شعر از واقعه، زمانی که هنوز خواب زندهست و پاسخی دارد به رفتار ِ حیاتی کلمه، ناگزیر از پرسیدنام.
این یعنی، شعر در جایی به جز منِ نگارنده رخ میدهد و شعر ناتمام میماند و دیگر امری شخصی نیست، زیستی شخصی ندارد و از سکوت میپرسد با کلمه چه کردن را.
تو آنجایی، در زیبایی ِ بیحد ات که به محیط اهمیتی نمیدهد، که به مرگ اهمیتی نمیدهد و برای گیاهشدگی محیط و سکونِ اسبها گریه میکنی. ناگزیر از اشک ِ تو معلق خواهد شد محیط، ناگزیر از وقت ِ تو مثله خواهد شد زمان و من مشاعر ِ پوستیام را در بارانهای بسیار حب خواهم کرد تا در تمامی ِ اشکالِ کودکی گریسته باشم. در گریستگی ِ من، آگاهی به افعالِ رنگ و شهادت ِ آفتاب الزامیست. من تنهای بسیاری را با همین دستهای حقیقی به خاک سپردهام، بدنهای بسیاری را در ادامهی تنام رها کردهام و حالا در قطعیت ِ دیدارهای آفتابی، تبخیر تن ِ ابر را آوردهام اینجا: در احتمالات ِ حضور یک شعر، و در تو کشتهی من، از باران پرسش خواهد داشت.









