
-
-
-
و گلیست اینجا، که شکاف میاندازد بر روی تن ِ قطرهی سفید. صرافت ِ توست تنهایی. در دقت ِ در شکافتن ِ تن قطرهی سفید که رنگ ِ گل را در آب خفتهتر میدارد. و آب به درون ِ خودش نقب میزند در درون ِ تو، گل ِ تنها.
چه میتواند باشد، چه چیزی میتواند در شکافتن ِ تصویر آب در خودش باشد در تنهایی، که به آب میرسد به جز گل، وقتی در زیبایی ِ رنگ میشکند. انسان خفتهست اینجا. من تا کجای بودنام به درک ِ انسانیایی که یک گل از زیباییاش دارد در خودم فرو میروم. چگونه میتوان مرا با بوسهایی کُشت. چگونه من با افتادن از تن ِ عتیق خودام در دریا، میتوانم همیشه تر باشم، و تو همینگونه زیبایی. در تنی از برکه که در خودش میافتدد تو هر لحظه میتوانی زیباتر باشی، وقتی بر زیبایی یک گل گریه میکنی. اینجایی تو همیشه، بدون ِ ریشه در گل، وقتی تنها در میان ِ لبخند ِ تو، ترا میزدایند از تنات، مجنونوار زیبایی وقتی متلاشی میشوی، و این جنون را انسانهایی درک میکنند که تا انتهای فهم ِ بیبدنی یک عشق از درون ِ زهدان ِ تو گل چیدهاند. آن ها در درون ِ بدنِ متلاشیشدهی بی حد از زیبایی تو، عتیق ِ خودشان را در تلاطم ِ یک خواب رها کردهاند، و چه خوابهای زیبایی. حالا تو اینجایی. در بدنی سوختهتر از آفتاب، در زهدان ِ گلی پستان ِ خود را میجویی. موهایت کوتاه است، و چشمان ِ تو همیشه سبز تری از آبیهای عتیق را در درون ِ خودش سترون دارد و این را انسانهایی میفهمند که در انتهای جنون ِ یک رنگ ترا بافتهاند زیر نور ِ سوخته تر از آفتاب. تو اینجایی. در سنگی که طیفِ نور در معاشقهی تناش میخواباند در بیحسی اعصاب ِ یک صورت، لحظهی جدایی از تن ِ عتیق را و افتادن ِ در آب، زیبایی تو سنگیست که در انتهای آب میافتدد. تو اینجا، زیبایی. و من در دریا گریستم و من در تو ریختم و در تو منها ریختهاند از انتهای جنون در هیأت یک حبه برف ِ سفید که بر گل میافتدد. افتادن، جنون و گریستن بر تصویر خود در آب، تنهاییست، چرا که انتخاب نمیشود. من در شکل ِ سوختگی نور تن ِ تو از آفتاب بازگشتم، منزویتر از سایهام حالا میافتم در تلاطم هشت میلیارد تن و ستاره که در شب ِ پلک ِ گریستهاند رنگ را. و از تن ِ عتیق ِ خودم روی گل ِ اتاقام ریختهام و در یک احتمال منام حالا، در تبخیر زیر سوختگی آفتاب و سایهی سفیدام ماسیده در دهان ِ تو.
گلیست اینجا که شکاف میاندازد بروی تن ِ قطرهی سفید، که صرافت ِ تنهایی من است. در بدن ِ عتیقام به تصویر قرنیههای تو نگاه میکنم، به حافظهی سفیدهای بوسه که ماسیدهاند در ساحل تنام، گل ِ بیریشهام که بر بهار میگرید و در خودش وقت را همیشهی تنها میکند و در خودش تنها تر است. در گریستن بر تصویر ِ عتیق خودش در آینه، با بیصورتیایی که احتمال هر زیبایی ِ کشندهایی را در قرنیههای شخصیاش میگرید، ابتلا به محیط قطعیست. و زمان در خودش میپژمرد و قطره در دریا، و من در تو، میگریاییم بر زیبایی صورتی منزوی که آن را ندیدهاییم در آینه، با بدن ِ همیشهمان.
حالا میافتی از بدن ِ همیشهات و ثانیه در زمان و قطره در برکه، و این یک محیط ِ عادیست. کاملا عادی، و این بدن ِعادی نمیپرسد از بیریشگی گلی در آب و در صورت ِ خودش نمیماسد از بوسه و در او میرود تا ضمیر عادیشدهی یک تن را در همیشگی محیط بمیرد. و تن ها در آب میمیرند و گلها در زمان میمیرند و آب در نور میسوزد و وقت ِ مرگ بارز نیست. بوسههای تو مرده و دیگر در روبهروی آینه یا فرش، زیباییایی وجود ندارد تا بر آن، مخیلهی یک قطرهی سفید، طیف ِ رنگ را بگرید، چرا که طبیعت ِ بیجان، اینجاست.
در صرافت ِ تو.
بدون من/تنهایی.
.









