قطره ی سفید

-

می‌توان به اندازه غمین بود. حدی که از سرمه‌ایی ماه خون کشید بیرون، من اما در لطافت ِ پوست ِ سیاه صدای ناخن ِ گل شنیده‌ام و در خراش ِ آن صدا به خواب رفته‌ام. در خواب به صبح فکر کرده‌ام، به تبادر معنی عشق در محیطی بیرون از بدن که می‌پرسد از خالی ِ پیرامون معنای عشق چیست. و خالی تر از بدن‌ام در رنگ‌های ساکت افتاده‌ام. سه نور را به چشم ِ مجازی یک آدم تابانیده‌ام حالا و فهمیده‌ام برآیند سفید، سیاه و سبز تر در قرنیه، خالی‌تر از یک بدن، به شب ِ بی‌رنگی ترا می‌گریاند. خون ِ سرخ دیده بودم دیروز، امروز هم دیده‌ام، و خون‌ام شور بود، و آب دریا تلخ. حالا می‌کاوی خالی را در فضای خالی ذهن‌ات که بدنی بی‌پوست‌تر از لطافت ِ خراشنده‌ی گل دارد در زیر نفس. مبتلای هُرم ِ نفس توام، یا یک احتمال دیگر در چکیدن ِ جغرافیای خورشیدی محیط اتاق را منبسط می‌کند. خالی‌تر از حجم ِ بدن‌ حالا در اتاق‌های خالی افتاده‌ام، در سکوت ِ رنگ. نشسته‌ام در هوا و سبک‌تر از شفیره‌ی گیاه بالا می‌روم از حدقه‌ی تو در حافظه‌های خالی. از جایی که نشسته‌ام عقربه‌ها بالا می‌روند، در جای‌گذاری فلزات در تن‌ام دقیق‌ام، در سکوت ِ محیطی ما، حجم ِ یک گلوله‌ی گوشتی زمان را می‌شکافد، من می‌افتم، تو تبخیر می‌شوی و در زمستان ِ تن ِ تو، رنگ‌ها حافظه‌ی گل را در محیط می‌خراشانند. از صرافت ِ پوست می‌افتی، تا انتهای معنای حجم منبسط می‌روی. من در این بدن افتاده‌ام، و تو خالی را می‌کاوی. در نام ِ دیگر خودت به اشارتی از ضخامت بهار می‌رسی که قلبی دیوانه‌ دارد و می‌خندد. دهلیز چپ پر و خالی می‌شود. پُری سینه‌ی ترا به دندان گرفته‌ام، می‌دوم. عشق چگونه می‌توانست این‌قدر جسمانی باشد. این‌قدر، نه آن‌قدر. تو همین‌جا در بوی گلی که هوا را می‌خراشد افتاده‌ایی. مردم از میان ِ مردمک ِ تو و بوی بهار رد می‌شوند، تو در سکوت می‌خوابی. در خواب، خواب ِ مرا می‌بینی و هیچ‌چیزی ضمیری ندارد. این‌قدر، آن‌قدر، دور، دور‌تر از جغرافیای یک سینه‌ی پر که حالا اینجاست، تو تن‌ات را کمانه می‌کنی. از هُرم ِ تن ِ تو باید بسوزم؟ عشق چیست؟ چرا از میان مردمک ِ متلاشی بوی بهار رد می‌شود و تا مغز ِ استخوان ِ تن ِ ناداشته‌ام خط می‌اندازد. چه قدر کودک‌ام من. در کدام تصعید ِ سفیدی پوست گم کرده‌ام فصلِ هجرت‌ام را. چه قدر می‌توانم پرنده‌ باشم در احتمالات آسمان. برای بغض ِ کدام ابر تو در خورشید تصعید کرده‌ایی تا بسوزد خورشید. 

ابر خالی‌تر می‌شود. در فضای سفید مردمک ِ سرمه‌ایی تو رسوخ می‌کنم و از اندازه‌ی غم می‌ریزم در تن ِ خالی. تن ِ خالی پر می‌شود. از دهان ِ من ابرهای عقیم ِ تلخ، روی دریای قرمز می‌بارند. تو در زیر ِ باران به خواب رفته‌ایی. محیط عادی‌ست. محیط کاملا آن گونه است که یک تن در زیر آب به خواب برود. آن‌گونه، نه این‌گونه. در خالی ِ فضا ایستاده‌ام. تنهام حالا و به تداوم ِ رگ ِ عاشقی فکر می کنم که از قرنیه‌ی پر ِ تو چکه می‌کرد در برف و مرا می‌سوزاند. سترون تر از برف، گلبرگ ِ تنها درخت ِ جهان را روی شانه‌هات نگاه داشته بودی. دیوانه‌تر می‌شدی از آغاز. چگونه می‌توانستم روزها هم دوست بدارم‌ات. زیر تو، تن ِ تمام سفید برف بود. من در ردپای اشک ِ شور تو می‌رفتم تا قرمز تر از آب بسوزم در خالی. در تن ِ جدیدم که خلا ِ تن‌ام بود که با تصعید اشک ِ تو فضا بی‌رنگ تر، در سکوت ِ یک بوسه خالی می‌شد، گُل برفی می‌شدم. نادیده‌تر از سینه‌ی پُر تو در دره‌های خواب می‌ایستادم. بر رویایی خم می‌شدی، و چنان لطیف بودی که خراش ِ رویا تن ِ واقعی ترا از حافظه‌ی زخمی ِ یک تصعید پُر می‌کرد. می‌رفتی تا آبی تر از خالی بسوزی در آب. 

و می‌نگریست حافظه‌ی تو، به آبی که تبخیر می‌شد، تا زیبایی فسادناپذیرت از تن خالی‌شود. 

تو اینجا نشسته‌ایی، در خالی، در خواب، در بدن ِ اضافه، بین مکث‌های مکیدن ِ کودک از سینه‌ی خالی. در هوا سکونت داری و بازگشتن ِ شاعر به هواهای مکیدن از سینه‌ی‌خالی پوست ِ ‌پروانه‌ی تن ِ ترا در فاصل ِ سبابه و شصت پودر می‌کند. ضمیر ِ کدام عشق، ضمیر ِ چگونگی رد شدن ِ زنی از میان ِ دریا تا انتهای میانه‌ی دریا که به کجا می‌رسدی. نمی‌خندی، بی‌صورتی، از سرمه‌ی چشم‌ات در فضاهای خالی یکه‌های سفید هواهای کودک برای تنفس، شب گذر کوتاهی دارد در تنی که زیر پوست‌اش ناخن، نای خراشنده می‌خواهد تا داشته باشد، و نمی‌افتدد. زیر نور نشسته‌ایی، زیر آب نشسته‌ایی، زیر خالی و فضای یک تن که دور‌تر از تبخیر ماه در آب، به حافظه‌ی شب سکوتی همیشه را تا آخرین قطره‌ی سفید امتداد می‌دهد. 

و در قطره‌ی سفید. 

قطره‌ی سفید.

قطره

سفید 

اینجا/ یا -