واحه‌ی بِه

 

-

-

از خم ِ بِه کمی افتاده‌تر واحه‌ایی از تن ِ من است، زیر نور ِ آفتاب که اشراق ِ زیبایی ترا به درون ِ خم ِ تن‌اش می‌برد. در کودکی‌هام صورتی از تو می‌یابم که نزدیک‌تر به من بود، قبل  از برخورد ِ خون با رگ‌ام و چنین برهنه‌ام: . در ادامه‌ایی از سفیدیِ پوست ِ تنِ تو، خمی از نگاه ِ ریخته به تن داری در عمق ِ ریه‌ام که روی محیط خط می‌اندازد و از زیبایی  یک پرنده‌ی مخفی در هوای درونی ِ حنجره‌ام، شعر  ِ تو زیبایی سهمناکی دارد که از آن عبور می‌کند ابر. کلمه، حبه‌ی ابرهای توست که در سلول ِ زیبایی‌ات فارسی را تا نهایت ِ یک نور می‌برند در شفیره‌ی رنگ. بی‌رنگ تری از ابر در حنجره وقت ِ تصعید رنگ، پرندگی ِ زیبا داری در فارسی و به زبان ِ تو فکر بوسه را در زمان می‌گسترانَم. شفیره‌ی گیاهی یک گُل  ِ رسا تلاقی خیال ِ تن ِ تو و عینیت کلمه‌ی من است که رویا در رگ اتفاق می‌افتدد پس از خون‌های بسیار. من به درون ِ صداقت ِ یک تن می‌روم که از درون ِ ریه‌اش هوای باغ ِ شخصی عشق را می‌برد به کودکی معصوم یک صورت ِ بی اجزا و آن جا دیوانه می‌شوم. آن نقطه محل احتمالی یک جنون از من است که در قطعیت ِ تنهایی ما رخ می‌دهد و تو زیباتر از بِه، به ابتدای بکارت ِ تن ِ من سخن می‌گویی در گسی‌ایی که دهان ِ محیط را بسته‌تر از آن می‌دارد تا رخنه‌ایی کند باران برای هبوط ِ تن. چنین صادقه می‌میری در من هر بار، در ادامه‌ی پوست ِ تو خالی تر از سفیدی می‌شوم در شعر، و مجنون‌تری از کودکی ِ یک رگ در خم ِ خون. در کودکی ِ جهان، تن‌ام از برخورد ِ هر قطره‌ی باران، شکلی از رسوخ ِ کلمه را در گوشت می‌بیند و در تن ِ زمینی‌ات می‌کارم خودم را. ذهن ِ چندپاره‌ی زیبایی‌ام نیلوفرانه بر تو خم می‌شود تا اشراق ِ بوسه در نهایت ِ قطره‌ایی که تصویر ترا می‌برد با خودش در زهدان ِ گل ِ رسا شفاف تر باشد. تو همیشه از آفتاب رنگی حقیقی‌تر از طراوت داری در اشک که اتفاق می‌افتی در بریدگی ِ نَفس وقت ِ هضم شعر در معده‌ی پروانه. درنده‌تر از بوسه در دهان ِ ماهی آب را می‌بری به خشونت ِ سفید و در این رفتار طبیعی توست که زیبایی را منجمد کنی در رگ. حالا که ایستاده در بطن ِ آفتابی و نگاه می‌کنی به قلب ِ ‌پروانه‌ی طبیعی، پروانه در نگاه ِ تو می‌سوزد. میشی ِ سبز تو، از عشیره‌ی تمام ِ مستی‌های رنگ ِ دنیا خواب ِ یک گل را برده با خودش و درون ِ این زیبایی، گریسته بر آب. اینجا تصویری، عمیق تر از ماه داری در درون ِ آب، وقتی که شب از اندام ِ تو می‌افتدد و بریدگی ِ زمان در هضم ِ زیبایی تو، سیاهی را مختل می‌کند. بگو چند از نور واحه می‌گیری در ریزش ِ نور از لای مو به درون ِ صحن ِ قلب ِ طبیعی پروانه. بگو چند ‌پروانه با قلب ِ طبیعی در شفیرگی ِ تن ِ تو، دیوانه‌تر از رنگ، در سکوت نور، ابری را در سینه‌شان می‌گریند، حالا که زیبا‌تر از فارسی در درون ِ شعری نزدیک به خون‌ام اتفاق می‌افتی از سینه‌ات. از خم ِ بِه کمی افتاده‌تر گَسی ِ یک تَن که ایستاده روی لب‌های زمین و زیر برف ِ زیبایی تو، شوری ِ خون من است که می‌جهد به روی سفیدی تا از تن‌ات جرم ِ بودن یک  کلمه را کم کند. و آب اینجا می‌کاهد از غم، و آبی‌تر می‌کاهد از سفید و در جرم ِ نقطه‌ایی که عمق ِ گل را در درون ِ فضا می‌برد تو رها تری از تن ِ افتاده‌ی من که خم می‌شود بِه بر آن. و در همین زیبایی، من عتیق تر از شکل ِ اولین نوشتن ِ کودکی‌ام در تو، توده‌ی زنده‌‌ایی ام که زیبایی‌ات را مصرف نمی‌کنم. بر تو خم می‌شوم در چشم های خودم، اشک فرم ِ زیباتری از غم را در دالان های خورشید به رنگ نزدیک‌تر می‌دارد از خواب، در رویاهای اشتراکی‌مان.