خط-

 

-

دریا پوسته‌ی مصرفی تن ِ من از احتمال ِگریستن ِ چشم های تو را در غم ِ فرضی‌ایی که می‌توانستی داشته باشی، عمیق تر می‌برد در خودش. حالا من اینجا ایستاده‌ام. در نهایت ِ جنون ِ یک جریان ِمحکم از تصاویر ِ کاملا محو که می توانند احتمالی از هر غمی باشند که نام ِترا به نور عرضه می‌دارند. سرشت ِ جنون من که از خون‌ام با غریزه‌ی بیشتری به شعر می‌جهیدم از یاد بردن ِ شکل کلمه‌ها بود. چگونه غم می‌توانست جور دیگری نوشته شود. چگونه قطعیتی بر مرگ ِ من می‌افتاد که می‌توانست سیاهی درونی ِ پلک‌های ترا در مرزی از شب و صبحِ باریک درون ِ چشم تو، به آفتاب ببرد. تنها باید به پایین نگاه می‌کردی. به پایین نگاه می‌کردی و حالا می‌توانستم در خاک تا همیشه بخوابم. اما دست ِ تو، چشم ِ ترا به هندسه‌ایی از شکستن ِ قاب ِ منظره می‌بَرَد که خط را می‌شکاند. من یک خط ِ منزوی از تاریخ ِ تمامی گیاهان جهان را در اشکال ابتدایی آب گریستم. بروی فرم ِ نگارش یک کلمه که هیچ احتمالی در آن وجود ندارد، شکل هایی از برخورد نور را نزدیک تر کردم که آ سیاه تر بیفتدد. حالا می‌بینی که چگونه انسان خرد می‌شود. چگونه آوندهای یک گیاه که تمام ِ تاریخ جهان گذر داده خودش را، می‌تواند بپژمردن ْ. من ترا به درون ِ کلمه ورود داده‌ بودم. به درون ِ آ ریختی. حالا می‌توانی ببینی که جهان در من چگونه می‌افتدد و غم می‌تواند چه قدر شخصی تر از درک ِ طیف های رنگی شما باشد. آب می‌تواند برای شما طیفی از صورتی باشد، اما من خون تف می‌کنم. من روی تصویر انسانی معصوم که از کودکی‌های خودش در پوسته‌ی مصرفی دریا قی می‌شود روی سطح کلمه، تف می‌کنم، و این برخورد ِ حقیقی‌ایی ست که طیف ِ تمام ِ جهان را تغییر می‌دهد. حالا می‌تواند اینجا چیزی صحبت کند از درون ِ سیاهی. یک منشور با چند خط بروی کمر و انشعابات فلز که از حومه‌ی حرکات ِ یک شلیک دیوانه ترند. امشب من شکستم. امشب شکل ِ فلزی قلب ِ من در جایی دور تر از اتفاق ِ تو شکست. وقتی که با چشم های خودم، به مرگ ِ زنی که آن را کشته بودم نگاه کردم. زن گل داده بود و از دریا حرف می‌زد و می‌خواست تا تن ِ مصرفی‌اش را در فضای دو بعدی شعر متلاشی کند. من فلز تر بودم، از اتفاق ِ شلیک گلوله‌ایی که به قلب ِ تو اصابت نمی‌کند. من عبور می‌کردم از زن، زن در آب فریاد می‌کشید و به من می‌گفت که از تو، نحوه‌ی صرف کردن ِ قلب‌ام در بدن را آموخته‌ام. همیشه اتفاقات دوبار در من می‌افتادند و جای عبور گلوله از درون ِ تن ِ من بزرگ‌تر از لحظه‌ی برخورد بود. پس این می‌توانست آخرین نبض ِ تن ِ انسانی من باشد که در دریا می‌انداخت پوسته‌ی مصرفی‌اش را تا از گریستنِ احتمالی تو در یک غم‌ِ فرضی دور تر بیفتدد. این تن ِ من است. این تن ِ نابدن، تن ِ من است که از احتمالات حومه‌ی حرکات ِ یک شلیک دور تر افتاده و به اشک های ناریخته‌ی تو که شکل ِ لجنی قرنیه‌های ترا در رویایی جوان حب می کنند نزدیک تر است. خط می‌تواند بشکند. مسیر گلوله شکست و به بغض ِ کلمه‌ایی در حنجره‌ی زن برخورد کرد که نام ِ بودگی‌اش در این بدن را از او فاصله می‌داد با خیرگی به تصویرش در آب. حالا زاویه‌ایی از فک را در تشریح ِ حرکت ِ حومه‌ی یک بوسه‌ی شلیک‌شونده به درون ِ خطی می‌توان آورد که ذهن ِ بصری ما توانایی پردازش آن را ندارد. من ِ تنها در درون ِ قرنیه‌ی خیره به آینه به تصویر او فریاد می‌کشم و در زیر ِ بغض دفن می‌شوم. باد اینجا شاعر تر از هر زمانی می‌تواند گریز از مرکز ِ قلب ِ من را پیش‌بینی کند از تن ِ فلز. به تن ِ من بیایید. من تمام ِ فرم های انسانی پیوند با جهان را قطع کرده‌ام در بند ِ ناف این انسان، و روزی چند بار به خودم شلیک کرده‌ام تا از قلب‌ام کاسته شوم. چگونه می‌خواهی به یاد بیاوری من را با گلوله‌هایی که در سر دارم، از جنگ‌هایی که نرفته‌ایی. این پرخاش ِ خطی‌ست که از گریز از مرکز ِ چشم ِ تو به جهان نگاه می‌برد تا سیاهی ِ زیر چشمان ترا، نام من را و نشستن ِ گلوله در پیشانی ِ قلب معشوق را در سطح ِ کلمه بنشاند. چگونه در این غم تنها تر بودن‌ام، پیوند ِ کلی من با جهانی بود که شکلی از من را می‌برد در ساختن ِ فضایی که از آغوش می‌ریخت و من در همین آوار، دفن شده‌ام. این پرخاش به درون ِ خطی‌ست که از نقطه می‌گریزد. و در همین نقطه می‌توانم تمام شوم، اما حقیقت ِ تن ِ تو، یعنی نقب دارد به زیر پوسته‌ی گریستن ِ احتمالی‌ات غمی که رویای سوختن ِ آن در تن ِ من اتفاق می‌افتاد. به تن ِ من بزن. به درون ِ تن ِ من بزن اسب با جای دست بروی گردن تا خفگی تو، فضا را در سطحی از سبکی ِ هوا جاری تر داشته باشد که به آغاز حروف بازگردی. حالا شیهه بکش، حالا اسب ِ سفید می‌تواند شیهه بکشد وقتی از قطر جنگ به بیرون هندسه می‌زند در مادیانی دیگر. اینجا هم اصابت نمی‌کند گلوله در سینه‌ی تو و از من می‌گذرد. من از معماری در آغوش کشیدن اجزای گل با آوند خرد شده‌ی انسانی‌اش از دست های که به جز جوهر، رد ماشه، سرما و تنهایی چیزی بر دیواره هایشان حک نشده، کودکی معصوم تری را در تو کاشته بودم و در کشمکش های ضمایر مست برای انتخاب به شهادت در جلوی گلوله، تو می‌توانستی برای قطعیت ِ مرگ تمام صورت‌های بی‌نقاب ِ من در زیبایی، انتخابی به جز صداقت نداشته باشی. من آخرین نقطه از سطح ِ اتکای جهانی بودم که وزن ِ جنون‌اش را در باران‌های احتمالی یک بوسه رها تر می‌داشت از کلمه. حالا فک ات را خرد می‌کنم، حدقه‌هایت را در می‌آورم، تکالیف انسانی تشریح ِ یک جسم سه بعدی را برای درک شدن در کلمه انجام می‌دهم و این رفتار طبیعی ِ یک شاعر در مواجهه با آغوش است. مالیخولیای یک گل که از اصابت ِ تن زمان به گوشته‌ی بهار جلوگیری می‌کند، تن ِ باکره‌ی ترا با فهم ِ درونی خودش صدا می‌کند. در احشا تو هضم می‌شود و می‌گوید این ها همه یک خواب بود، و از خواب بیدار می‌شود تا درون ِ گوشته‌ی یک آفتابگردان به تاس ِ آفتاب نگاه ببرد. تو برمی‌گردی توی سینه‌ام و در انعکاس مَرمی فلز تصویر خودت را می‌بینی. زیباتری حالا: با شرح ِ کالبدت در شعر که برای درک ِ کلمه اتفاق می‌افتاد. حالا چگونه می خواهی بوی تن‌ام را از فلز تمیز دهی؟ چگونه در پشت ِ پلک های من بر تصویر دریا می‌باری. دریا چگونه می‌خواهد نرم‌شدگی سینه‌های من را از زخمه‌ی بوسه‌های تو که نقب می‌زد به سطح ِ پوسته‌ی مصرفی‌ام، نرم تر بدارد. حالا که قلب ِ کوچک ِ تصویر، می‌تواند صورتی عمیق تر از یک زخم داشته باشد در سوختگی ِ تن. گلوله در سینه‌ام می‌سوزد و تو از فرط ِ تنهایی به آینه هروز با چشم‌هایت شلیک می‌کنی. تو به تمام لحظه‌های محیط در به خواب رفتن ِ پلک‌ات بر گریستن ِ دریای احتمالی از مرگ گریه می‌کنی و نسبت به بدن ِ اشباع شده‌ی من که از عمق ِ آب به قطعیت ِ پوسته‌ی اشک ِ تو می‌رسد، دستی از ابد می‌بری که دیوانگی ِ بودن ِ یک موج، در لحظه‌های خفگی ِ زن و تصویر من را در آینه دائمی کنی، بی تفاوت اما می‌گذری از تن ِ من، حنجره‌ی زن، انعکاس فلز و بهار تا به زاویه‌ایی از فک که در تشریح ِ حرکت ِ حومه‌ی یک بوسه‌ی شلیک‌شونده به درون ِ خطی که ذهن ِ بصری ما توانایی پردازش آن را ندارد، بگریزی. نمی‌بینی آیینگی را. 

من ِ تنها در درون ِ قرنیه‌ی خیره به آینه به تصویر او فریاد می‌کشم و در زیر ِ بغض دفن می‌شوم. باد اینجا شاعر تر از هر زمانی می‌تواند گریز از مرکز ِ قلب ِ من را پیش‌بینی کند از تن ِ فلز. به تن ِ من بیایید. من تمام ِ فرم های انسانی پیوند با جهان را قطع کرده‌ام در بند ِ ناف این انسان، و روزی چند بار به خودم شلیک کرده‌ام تا از قلب‌ام کاسته شوم. چگونه می‌خواهی به یاد بیاوری من را با گلوله‌هایی که در سر دارم، از جنگ‌هایی که نرفته‌ایی. این پرخاش ِ خطی‌ست که از گریز از مرکز ِ چشم ِ تو به جهان نگاه می‌برد تا سیاهی ِ زیر چشمان ترا، نام من را و نشستن ِ گلوله در پیشانی ِ قلب معشوق را در سطح ِ کلمه بنشاند. چگونه در این غم تنها تر بودن‌ام، پیوند ِ کلی من با جهانی بود که شکلی از من را می‌برد در ساختن ِ فضایی که از آغوش می‌ریخت و من در همین آوار، دفن شده‌ام. این پرخاش به درون ِ خطی‌ست که از نقطه می‌گریزد. و در همین نقطه می‌توانم تمام شوم، اما حقیقت ِ تن ِ تو، یعنی نقب دارد به زیر پوسته‌ی گریستن ِ احتمالی‌ات غمی که رویای سوختن ِ آن در تن ِ من اتفاق می‌افتادد. به تن ِ من بزن. به درون ِ تن ِ من بزن اسب با جای دست بروی گردن تا خفگی تو، فضا را در سطحی از سبکی ِ هوا جاری تر داشته باشد که به آغاز حروف بازگردی. حالا شیهه بکش، حالا اسب ِ سفید می‌تواند شیهه بکشد وقتی از قطر جنگ به بیرون هندسه می‌زند در مادیانی دیگر. اینجا هم اصابت نمی‌کند گلوله در سینه‌ی تو و از من می‌گذرد. من از معماری در آغوش کشیدن اجزای گل با آوند خرد شده‌ی انسانی‌اش از دست های که به جز جوهر، رد ماشه، سرما و تنهایی چیزی بر دیواره هایشان حک نشده، کودکی معصوم تری را در تو کاشته بودم و در کشمکش های ضمایر مست برای انتخاب به شهادت در جلوی گلوله، تو می‌توانستی برای قطعیت ِ مرگ تمام صورت‌های بی‌نقاب ِ من در زیبایی، انتخابی به جز صداقت نداشته باشی. من آخرین نقطه از سطح ِ اتکای جهانی بودم که وزن ِ جنون‌اش را در باران‌های احتمالی یک بوسه رها تر می‌داشت از کلمه. حالا فک ات را خرد می‌کنم، حدقه‌هایت را در می‌آورم، تکالیف انسانی تشریح ِ یک جسم سه بعدی را برای درک شدن در کلمه انجام می‌دهم و این رفتار طبیعی ِ یک شاعر در مواجهه با آغوش است. مالیخولیای یک گل که از اصابت ِ تن زمان به گوشته‌ی بهار جلوگیری می‌کند، تن ِ باکره‌ی ترا با فهم ِ درونی خودش صدا می‌کند. در احشا تو هضم می‌شود و می‌گوید این ها همه یک خواب بود، و از خواب بیدار می‌شود تا درون ِ گوشته‌ی یک آفتابگردان به تاس ِ آفتاب نگاه ببرد. تو برمی‌گردی توی سینه‌ام و در انعکاس مَرمی فلز تصویر خودت را می‌بینی. زیباتری حالا: با شرح ِ کالبدت در شعر که برای درک ِ کلمه اتفاق می‌افتاد. حالا چگونه می خواهی بوی تن‌ام را از فلز تمیز دهی؟ چگونه در پشت ِ پلک های من بر تصویر دریا می‌باری. دریا چگونه می‌خواهد نرم‌شدگی سینه‌های من را از زخمه‌ی بوسه‌های تو که نقب می‌زد به سطح ِ پوسته‌ی مصرفی‌ام، نرم تر بدارد. حالا که قلب ِ کوچک ِ تصویر، می‌تواند صورتی عمیق تر از یک زخم داشته باشد در سوختگی ِ تن. گلوله در سینه‌ام می‌سوزد و تو از فرط ِ تنهایی به آینه هروز با چشم‌هایت شلیک می‌کنی. تو به تمام لحظه‌های محیط در به خواب رفتن ِ پلک‌ات بر گریستن ِ دریای احتمالی از مرگ گریه می‌کنی و نسبت به بدن ِ اشباع شده‌ی من که از عمق ِ آب به قطعیت ِ پوسته‌ی اشک ِ تو می‌رسد، دستی از ابد می‌بری که دیوانگی ِ بودن ِ یک موج، در لحظه‌های خفگی ِ زن و تصویر من را در آینه دائمی کنی، بی تفاوت. پس چشم تا کجا می‌توانست ببیند. کجا می‌تواند قید مصرفی‌ایی از مکان باشد که شکستگی‌های آینه را در تحدب ِ تصویر عتیق ِ زیبایی تو به درون ببرد. تو اما اسب تری از سکوت ِ سوارت در باد. به رمه می‌زنی و جهان اینجا تمام می‌شود در گریز ِ قرنیه از مرکز ِ تصویر. پس کجا قیدِ مصرفی جهانی بود که از چشم های تو می‌گریخت. من از کجا می تواند ببیند ترا در شکل ِ غیاب‌های تصویر جهان. در شکل درونی شده‌ی تحدب ِ تصویر اشک روی برف که کلمه‌ی ترا به ابتدای حنجره‌ام می‌آورد، من زیبایی ترا مصرف نمی‌کنم، من اسب را مصرف نمی‌کنم، من مسیر را مصرف نمی‌کنم و در تصعید ِ مه در رگ‌ام، بدنی ساکت‌تر از قرنیه‌ی خالی دارم. حالا می توانی از کجا بگویی، با قرنیه‌ی خالی‌ات وقتی تنها امکان ِ دیدن ِ قرنیه‌ی تو، خالی ِ رمه‌ایی بود که باران را در رگ‌اش ادامه می‌داد، حالا رنگ می‌تواند فرق کند، چرا که از جسم بارز تر می‌افتدد در بیداری. من در خواب گریسته‌ام و هر صبح چشمانِ بیرون ریخته‌ی من از چهره‌ی خالی به صورتی نگاه می‌کنند که زنده تر از میل به مرکز خودش را در استوای زخم‌بودگی می‌شوید. اما شب در خواب ِ من گریسته‌ و از درون ِ حدقه‌ی بسته‌ی من حافظه‌ی ماه را کشانیده روی صورت‌ام. من در خواب گریسته‌ام، با پلک های کاملا بسته. تو بر روی من خم شده بودی و در جاهای خالی حدقه، فک و لب، صورت ِ من را می‌کاویدی. حالا به ابتدای من می‌رسی. می‌بینی چگونه برهنه‌ام، بند ِناف ام دور مچ ام پیچیده، و ذرات ِ محیط رسوب می‌کنند در جای خالی چشم‌ام و من هر صبح با گریستن، شکلی از غم را می‌فرسایم تا در تن ِ تو، هواهای دوبارگی ِ بودن ِ باران در رگ را بیابم. اما تو رفته‌ایی درونی تر از کره‌ی چشم در درون ِ تصویری که در آینه بر حجم ِ بودن‌اش در خواب می‌گریست. این خواب چه قدر می‌تواند آبی باشد، چه قدر می توانی آبی تر باشی. در خواب رنگ چه مفهومی دارد، وقتی که چشم بسته است تا کجا را می تواند ببیند در شکستگی‌های اندام ِ یک بدن که نقطه‌ایی در کُنه ِ چپ ِ سینه آن را می‌شکاند و به تو می‌ریزانَد. من از درون فاسد می‌شوم در زهدان ِ ابر و حافظه‌ی تمام ِ گیاهان بر می ‌گریند. من از درون فاسد می‌شوم در تصویرم از باران و می‌روم که بخوابم. و می‌روم تا رو در روی خورشید بخوابانم تن‌ام را. خورشید سرد است، و من در همین فساد ِ ابر دائمی می‌شوم. گل ها بر تشنگی خودشان با رنگ خواهند گریست و رنگ در سطح ِ خاک خواهد ماند و خاک، رنگی جز حافظه‌ی متلاشی زمان را در درون ِ حنجره‌اش مثله نخواهد کرد. باد خواهد وزید، باد خواهد وزید و مرکز ِ نیلوفرانگی ِ تمام گل‌های جهان، صداقت ِ محیط را پخش خواهند کرد در جنون ِ کره. حالا می‌تواند حجیم شود چشم از آماس تصویر در خودش، حالا می‌تواند از گوشته‌اش چیزی به جز تن‌اش را در جهان اضافه کند، حالا تن ِ همیشگی یک کره می‌تواند تا زمان ِ تبخیر خورشید، هر صبح رو در روی آینه، به چشمی نگاه کند که حافظه‌ی یک اسب را با خود می‌برد تا در آب بیندازد، و این بارز تر است. این نعش بارز تر از باران دارد خودش را در درون ِ لحظه‌ی تنفس‌کردن زن و صدای من به دریا می‌رساند تا دریا در بازگشتن ِ به خود، جسمی سترون داشته باشد رو به روش، که پوسته‌ی مصرفی تمام اشک‌های جهان را در قرنیه‌اش آوند ِ جهان کرده و روشن تر است. میل به مرکز ِ حدقه، تنفس ِ زن، پایان سفر آب ها در تنی بی‌حاصل، تنی که زیباست فقط و بدنی ندارد، تا آب چیزی باشد، مثل ِ صدای محیطی که از دست‌های تو حافظه‌ی من را به روی آب می‌آورد تا به یاد بیاورم فراموشی‌ام در میل ِ تمام ِ آب‌های مسافر به تن/زن/انسان/

 

دریا در خط ِ ثقل ِ آسمان، نقطه‌ایی دارد که از جهان می‌ریزد رویاش را در ابر. آنجا ایستاده‌ام من، در ابتدای شعر ام. و کجا می‌تواند اینجا باشد: پشت ِ خالی، پشت ِ آبی، پشت ِ تصویر، تن/انسان/ 

 

می‌کشاند مرا غم ِعادی مرگ، فکر به از دست دادن چیزها، کودکی‌های با تو، بوسه‌ی بی‌تو، شلیک به محیط، زخم ِ درونی دهلیز، رد انگشت ِ سبابه بروی برف و احتمالی در مفهوم ِ انسان/ 

 

محیط، گُل رونده، احتمال شلیک، جنون، بارز بودن، عادی بودن مرگ، احتمال شلیک به گل، جنون ِ عادی، محیط ِ بارز / :

 

و می‌خواهد جهان در لبه‌ایی از ثقل ِ آسمان بریزد در زهدان ابر شخصی‌ام که در گلوی مادیان شیهه می‌کشد برای گیاه، صادق و طبیعی، مرگ پذیر، بی فساد، لذت ِ سوختن ِ ریه از مصرف ِ هوا تا سر حد مرگ، خودگونگی در آینه، ثقل ِ قرنیه با چهره در لبه‌ایی از اشک که می‌ریزد در زهدان ِ فلز، صادق، طبیعی و انسانی.

 

و چشم، می‌بیند : 

خط -