نقطه.

-

در لحظه‌ی رسیدن ِ به ابر، باران ِ شکستگی ِ من گسست بود از تصویرم در آب. سلام به آب های مسافر. سلام به شکل ِ دائمی خلا در ریه. می‌دانم که این پایان ِ تمام آسمان خواهد بود، پس آبی تر از شکل لب‌های تو، کدام بوسه‌ی آبی برای گریستن ِ خواهد آمد. برای گریستن ِ یک بوسه بروی سینه‌ی منی که حالا از تصویرم در آینه می‌ترسم. می‌خواستم به تو بگویم. می‌خواستم به تو از پایان بهار بگویم، اما برگی مسافر تر از خواب‌ام که بی اعتنا به زمان می‌رود. در مه، در کدام شکلِ عقیم از آب می‌افتم من. من که می‌افتم و بازنمی‌گردم و حالا تصویری‌ درونی‌تر از غم در قرنیه‌هام دارم که خودش را در خودش غرق می‌کند. من همیشه اعتراف کرده‌ام و هیچ‌گاه از یاد نبرده‌ام که برداشت ِ جهان چگونه می تواند باشد از تصویر کلی من. اما تو بهار ِ درونی من بودی که بی اعتنا تر از باد و زمان به برگی مسافر می‌رفت، و همین تصویر ِ ابدی از شکستن ِ تصویر جهان در وقت ِ ریختن ِ برگِ تنها می‌توانست اعجاز چشم های تو باشد. چشم های تو عادی‌ست، مرگ عادی‌ست و غرق شدن آبی غمگین در آب طبیعی‌ست. من نمی‌توانم عادی باشم. هیچ‌گاه نتوانسته‌ام تمام ِ زخمی را که عالم حسی به برداشت ِ تصویر ِ کلی جهان می‌زند عادی بیانگارم. حالا می‌توانستم خودم باشم. حالا فضایی از یک مکعب سفید در درون ِ قلب‌ام تعبیه کردم که در آنجا بتوانم خودم باشم، اما درون مکعب خالی‌ست و فکر من از خلا دائمی ریه می پرسد که در فکر یک مکعب ِ فلزی ِ سفید چگونه می توانست نور رخنه کند. چگونه این کلمه‌های انسانی، می‌توانند در سطح ِ سفید فلزی یک مکعب رخنه کنند و از نور تعبیه‌ی کلمه بگیرند. من چگونه به تو نگاه می‌کردم. چگونه در انتهای مصرف ِ تو، من از جاودانگی ِ مفهوم ِ انسان در گستره‌ی زیست ِ شخصی یک گل تنها ترم؟ چگونه با کودکی ِ من این کار را کردی؟ چگونه تصویر من را از زیر قلب ِ تمام فلزی‌ام بیرون کشیدی؟ من! من که از تمرین ِ یک بوسه به شدت ِ تنهاترم. در اوایل ِ بی‌شکلی ِ تن ِ من، وقت ِ ریختن ِ گوشت از تن‌ام، وقتی که با دیوانگان و جنون و بوسه و الکل و برف، از تن‌ام کاسته می‌شد، ابر ِ تو چگونه تن ِ من را ورم داد، و از لب‌ام ریخت بیرون کلمه، بوسه و هر چیز مصرفی دیگر. چگونه با من این کار را کردی. وقتی که در ورید ام رگ ِ تمام جهان می‌ریخت من به تو پناه می آوردم و تو رهایی حجم ِ تنی که به یک بادبادک بسته شد بودی که رویای جهان را در مخیله‌ی کودک مچاله می‌کند، در آسمان. جهان از دست‌های من رفت و مرگ همین قدر ساده از بالا نگاه می‌کرد به من. حالا باید رنج ِ همیشگی‌بودن را می‌بردم با خودم در اتاق‌ام و با آسمان قسمت می‌کردم. اتاق ِ من پنجره‌ی کوچکی داشت که از آن رویای نیمه‌ی دیگرت را در آسمان می‌دیدم. پنجره‌ی سطحی، آسمان ِ سطحی و زخم ِ من که نمک  ِ باران می‌بردش به درون. به درون می‌روم حالا از تمام ِ مخیله‌های تو در اندیشه‌ی مرگ‌ام. جنون ِ مضمحل شده‌ایی از سطح ِ کلمه که تن در آن می‌تواند تنها اتفاق بیفتدد. پوست ِ تو، سطح ِ چشم ِ تو، موی تو، لب ِ تو، رویاهای بی‌شکل ِ پدرم، درد مادر بودگی ِ مادرم، فرو بردن ِ غم، آویختن انسان به هر شکل از بودگی تا با باد نرود. من لبخند می‌زنم، یک لبخند ِ سطحی. تو می‌دانستی که من چگونه سطحی می‌خندم، که من غالبا نمی‌خندم چرا که چیزی به عمق ِ درونی قلبی از من نمی‌زد که می‌تپید. حالا در درون ِ سطح ِ بادبادک، شکنندگی ِ سطح آسمان، مازندران ِ من، مازندران ِ غمین من، سبز تر از سکوت ِ اشتراکی ما در خیرگی قرنیه‌هامان خواهد گریست. من چگونه تمام جهان را در سینه‌ام جای می‌دهم. حافظه چگونه می‌تواند تمام ِ هندسه‌ی خلق یک محیط را بیرون بریزد از خودش وقتی که من از تو تنها تر می شوم در نزدیکی به مفهوم ِ انسان. انسان ِ سپیدشکسته‌ی منزوی که تکرار می‌کند: مازندران. از این محیط ِکروی می‌توانم بی‌زار باشم. از چشم‌های تو که مرا گریسته‌اند و تصویر من از باران ِ چشم ِ تو به زخمی درونی‌تر از قلبی اصابت می‌کند که نمی‌‌تپد. من تمام رویاهای بودن ِ یک مغز که از شدتِ سادگی پیچیده بود را برای تو کودکانه گشودم. بر تو بارها خم شدم، و چیزی جز غم ِ بودن ِ تو بر تو، ندید ترا و تو در تصویر خودت از خودت فرار کردی، به خاطر زیبایی سهمناک ِ فارسی. یک انسان چگونه می‌تواند تاریخ ِ تمام جهان را در تمرکز بر روی خون و قرنیه‌ی یک آهوی وحشی در سینه‌اش حبس کند. من ِ رونده اهلی دست‌های تو بوده‌ام و تاریخ ِ انسانی خود را وقف سهمناکی ِ زیبایی شخصی‌ایی کرده‌ام که تنها تر بسوزم. حالا تنها تر می‌سوزم و همه‌چیز می‌توانست تمام شده باشد. دایره می‌خواست تا بسوزد. دایره از تمام ِ جهاتِ مخیله اش می‌خواست تا بسوزد، اما همیشه چیزی هست که در تحدب ِ قرنیه‌هامان شکلی شخصی تر از اشک دارد که ماهیت ِ آب را به ما می‌بخشاید و سایه‌ی بودن ِ ما، طیفی تیره تر از آبی را به دریا می‌بخشاید. این تنها قطعیت ِ جهان است. رنگ تنها قطعیت ِ جهان است. و نور بر فساد ِ اجساد ِ ما خواهد خندید. محیط حالا آرام تر است. تمام ِ اشکال ِ مصرفی جهان را تمام ِ موجودات مصرف کرده‌اند، و حالا کلمه‌ها روی تن ِ های آنان، عمود شده‌اند، تا تنِ شعر خود را در بطالتی از آهن و خون بیالایند. 

سلام. من به انتهای خود رسیده‌ام. من بارها چنین نامه‌ایی را برای خودکشی خود آماده کرده‌ام. سلام. من به انتهای خود رسیده‌ام، سلام من به انتهای خود رسیده‌ام، سلام من به انتهای خود رسیده‌ام. و کسی جواب ِ سلام من را نداد و من در شکل ِ صدای انگشت‌های خودم درونی تر از مصرفی بودن یک انسان، واقعا یک گل شدم در فصل ِ بهار، چرا که منطقا باید این کار را می‌کردم. وحشی تر از بوی خاک، حالا اینجا تنهام در شکل ِ شکستن ِ پهلوی دریا در خواب‌ام. خواب‌های رنگی می‌بینم. خوابیدن‌ام قطعی‌ست. بیداری من یک امر احتمالی‌ست. سلام، من به انتهای خود رسیده‌ام. و از خواب بیدار می‌شوم. در ادامه‌ی زیبایی وحش ِ گل می‌فهمم که تنها ترم. می‌فهمم که می توانم تنها تر آبی باشم. می خواستم در شانه‌های شما گریه کنم. دیوانه‌ترم. جهان جرم ِ جنون من را نفهمید. من یک گل‌ام، و جهان ِ انسانی نمی‌تواند جرم ِ ریشه‌ی یک اقاقی را تحمل کند. پس جهان می‌شکند. ماه از ضلع ِ دیگر ِ شب دیوانه‌تر است. به مدت هشت ماه، روزی سه بار با تو خوابیده‌ام، و برای اولین بار با تو خوابیده‌ام و تو با هزاران نفر خوابیدی، و هر شب ساعت ِ ده و ده دقیقه‌ی شب ترا ادامه‌ دادم از توحش ِ گل به ابتدای خاک‌های انسانی، و روزی سه‌بار با تو خوابیدم. می‌خواستم در شانه‌های شما گریه کنم. روی تخت‌ام را خون گرفته. سلام، او در اینجا از تن اش خودش را ریخته روی تخت ِ من. تن ِ من سفید تر بوده از پشت ِ لب های او. من می‌خواستم در شانه‌های شما گریه کنم. او بروی تخت ِ من خون ریخته و از حال رفته. من چرا انقدر خون‌سرد هستم. من تنها شش ساله‌ام و این هشتمین بار است که روی تخت ام خون می‌ریزد. من چرا باید در شانه‌های شما گریه کنم. روزی سه‌بار با تو خوابیدم، تو با هزاران نفر خوابیدی. من در هر ثانیه تن‌ام را به قدر ِ یک پیاز، ریز ِ ریز ِ ریز کرده‌ام و در چشم‌های خونی تفت داده‌ام. خندیدم. می‌توانست احمقانه‌تر باشد این سوال که می خواهم در چشم‌های شما گریه کنم یا شما یک اتفاق بودید؟ شما یک اتفاق بودید، شما با تمام ِ بدن‌هایتان، با تمام ِ شکستن ِ پهلوی دریایی‌تان یک اتفاق بودید در خواب‌های رنگی؟ چگونه می‌توانستم در درون ِ شما طیفی تیره‌تر از آبی را به آب برسانم تا دیگر تشنگی ِ تصویر  تمام بدن‌های به خواب رفته را تصویر نکند. به خواب رفتن، تا ادامه‌ی پهلو، تا شکل ِ شکنج ِ تن، تا سفیدی، تا زاویه‌ایی هم‌گرا تر از نور که در درون ِ زهدان ِ شما، تاریکی‌ایی را مجلا تر از مرگ، روشن بدارد. همه‌چیز می‌توانست تمام شده باشد.

دایره می‌خواست بسوزد؟ 

آیا دایره تقدیری به جز سوختگی خودش را در تخت ِ خواب زیر یک خورشیدواره‌ی شخصی که از آهوها بازمی‌گشت می‌خواست؟ من ترا ادامه‌ می‌دهم. من ترا مثل ِ تاریخ ِ تمام دیوانگان، الف و مشکی ادامه می‌دهم. در مرجان می‌سوزم، دور دستانم را بند ناف ِ دریایی پیچیده‌ام که از آخرین گوشت‌های اضافه‌ی تن‌ات شکل می‌گرفته و سفید است. انسان ِ سپید‌شکسته‌ی منزوی که از عرض ِ شانه‌هایش یک مه شخصی در عظمت ِ آسمان می‌رفت. این تمدن ِ انسانی‌ست. غضروف فرهنگ، مفصلی در کاسه‌ی چشم ِ ترا به سمتی استخوانی‌تر از بدن ِ سطحی می‌برد. بدن ِ من روی سطح است. سطح ِ سطح. بدن ِ شکننده‌ی ما، که در اصابت ِ با تنفس آتش می‌گرفت. این ابتدای پروانگی‌ست. این انتهای ستاره است. آرزو کن. در هنگام ِ سوختن یک ستاره در وقت ِ دوری از خورشید من تمرین ِ بوی ترا در بهارهای انتهای سینه‌ام بسته‌ام. بهار حالا می پژمُرَد. به از یاد ِ فعل ِ پژمردن فکر می‌کنم، به شخصی بودن آرزوی دیدن ِ شکلی از آسمان با تو که سوختن ِ ستاره‌ایی را در آن می‌بینی. چگونه سوختن ِ ستاره‌ی جوان را ندیدی. من برای تو جوان و تازه بودم. تازه از تو زاده شده بودم و حالا دمای محیطی ِ درون مکعب سفید، که در درون ِ آن، حافظه‌ای از پوست از یاد برده می‌شود نشسته. دور پارچه‌های سفید چیزی نیست. چیزی که می‌خواست باشد. چیزی که می خواست در سطح ِ دوبعدی کیهان جهان، جرم ِ یک گوی کروی را بیندازد، تا جهان به درون ِ چشم‌های تو برگردد. حالا تو با حافظه های همیشه ات می توانی شکلی از برگی باشی که انعکاس ِ زمان را در برف می‌بارانَد. حالا تو همین گوی هستی که وزن ِ تمام پارچه‌ی سفید را در درون ِ خودش می‌برد. چیزی که می خواست باشد. چیزی که می خواست تا حافظه‌ی تمام سفر آب را تبخیر کند، اما دمای محیط عادی‌ست. درون ِ سر من سرد است و می‌توانی از طیف کودکی ِ کف سرم، تاریخچه‌ی خاورمیانه را بخوانی. من در زمانه‌ی جنون ِ یک شلیک، رها تر بودم از شقایق و خون‌ام می‌رفت تا جایی از جنگ، سرخ تر از آفتاب روی تمام ِ آب عمود باشد که شکل ِ آبی آب‌های ترا بگرید. لب ِ آبی دو بعدی عادی‌ست. اتفاق افتادن ِ بدن در کلمه عادی‌ست. رد شدن، گذر کردن، نگاه کردن به سطح ِ تصویر بروی آب عادی‌ست، کندن، رهایی، پرپرشدگی، عادی‌ست، اصابت، متلاشی شدن، بوسه، عادی‌ست. مرگ عادی‌ست. بوسیده شدن در کوچه‌ایی با جای گلوله عادی‌ست. نشنیدن( وقتی حنجره عمقی از حافظه‌ی آب ندارد تا نام ِ مرا بگرید ) عادی‌ست، چرا که من می‌روم تا با غربت ِ بارز بودن مروارید در شکل‌های سفید مجنون تر شوم. شکنندگی ِ این سطح ِ دو بعدی که از حد حضور، کسی را ندارد، عادی‌ست و متن می‌شکند، و مفهوم می‌شکند و در سطح ِ شکستن ِ تمام جهان حضور ِ عادی تو اتفاق می‌افتاد. معجزه‌ی تو اتفاق می‌افتاد وقتی که من ترا می‌دیدم. خدای من. خدای من. پیغمبری که خواب ندارد، تنهایی جهان سهم من است<۱>، یک اتفاق ساده در هجده سالگی‌ام نبود که در آن خون می‌ریختم. چیزی عمیق تر از ضربه‌ایی بود که می‌توانست روحِ انسانی من را متلاشی کند. حالا شلیک ِ نهایی به فک و سر انجام می‌شود. تو حافظه‌ی بدن‌ات را با مادرانگی برای آفتاب به پستویی از شکل ِ عشق بردی که تن ِ زخمی من در آن می‌گریست. در آب تو شسته می‌شدم، بی بدن ِ آب تو بودم که نمی‌نگریستم به بدنی‌ام با تمام احتمالات حضورم. و این عادی بود. در این آب تنها تر بودی و حالا می‌توانستی اتفاق بیفتی. حالا تر ِ انسانی هم می‌توانی اتفاق بیفتی. در مطب های دو در یک می‌توانی کاویدن ِ قلب دیگران را در بدن ِ من ببینی، وقتی که از انزال عشق به قلب ِ تو سترون شده بودم، در تو نگاه می‌داشتم خودت را. و می‌رفتم. مثل برگی که از تمام زمان ها می‌رود، و رفتم. در اتاق‌ام آویختم، از رویاها دست کشیدم، تن‌ام را، حافظه‌ی سترون‌ام را، پخش شدگی چشم‌ام در همه‌جای تصویر را رها کردم. و تو، نقطه‌ایی سیاه در شب شدی، که غربت ِ درونی ِ خودش را در خودش می‌گرید، با اشک های سفید. این تمام ِ حضور من در آینه می‌توانست باشد که از روی سفیدی سینه‌ی تو برداشته می‌شد. برداشته می‌شد از روی سفیدی سینه‌ی تو شکلی از ماه ِ ناقص که دایره‌ی روی حنجره‌ام را با حافظه‌ی برکه‌ایی شخصی که نام ِ ماه ِ ترا بر روی آن نوشته بود بسط می‌داد. این تنهایی‌ست. تنها تر از وقتی که در اتاق با صدای بهار از خواب بیدار می‌شوی و به آهو ها و زهدان ِ خونی زن ِ آبستن فکر می‌کنی. حالا می‌توانم در شفای تو عینی تر باشم، حالا در شفای تو عینی ترم.

می دانم که جرم ِ یک ستاره چگونه می‌تواند شخصی تر از هر اشک ِ سفید در وقت ِ سوختن ِ بهار، مجنون تر اتفاق بیفتدد؟ 

من که در لحظه‌ی رسیدن ِ به ابر، باران ِ شکستگیْ گسست بود از تصویرم در آب. و این گزاره انسانی‌ست. خوابیدن در قبر انسانی‌ست. دفن کردن دو راس نهال ِ گردو در تیمارستان و فکر کردن به زیبایی اشتراکی صورت ِ ما در آن درخت، انسانی‌ست. و حالا من چه قدر از درخت ها دورم. 

من. من که برگی بی اعتنا بی‌زمان‌ام و معجزه‌ی بهار ام در خواب‌های زمین های خشک، از روی زمین برمی‌دارم و در محوی یک مه شخصی، بارها از دهان‌ام کاسته می‌شوم در اتاق. سفید تر می‌شوم حالا، سفید تر از زلالی ِ زمان سطحی که در شکنندگی یه آسمان، رها ترم. در شکنندگی تمام طیف های رنگ که احتمال بروز هر شکلی را از خود در تاریخی ِ نقطه‌ی سیاه می‌گیرند از خود. حالا سفید تر از پارچه‌ی سطحی کیهان، جرم ِ یک قطره از اشک که باریده نمی‌شود، وزن ِ تمام محیط را در مداری از غم، شخصی تر خواهد کرد. 

حالا زمین دوباره خواهد چرخید، حالا سن ِ من در کاسه‌ی زانوی تو، تحدب ِ یک پروانه‌ی سفید را خواهد داشت که بدن ِ سترون‌اش از خون خواهد پرید، حالا مکعب ِ سفید را خواهد شکافت بال ِ پروانه، حالا من به انتهای خودم رسیده‌ام و دیگر کسی در سطح کیهان نیست که صدای پروانه را بشنود. حالا در سطح ِ رنگ ِ روی بال پروانه‌ی سفید که از انتهای مدار چشم ِ تو به بیرون می‌ریزد، من خفتگی همیشگی نسبت به مفهوم ِ انسان خواهم داشت در خلا ریه‌ام، که از بهارهای انسانی رها تر می‌افتدد، 

 

نقطه.