
-
دایره می خواست بسوزد. در شب، مادامی که در جزیرهی سفیدی خوابی هستی که میرود، ضلع ِ ماه نیمهی دیگر تن ِ توست در جزیرهی آسمان. دایره میخواست تا بسوزد. از قرنیههای تو گریختن، خونهایی که ستاره هستند، من به تبادر ِ شکل ابتدایی نبشتن در فهم ِ خیرگی ِ ماه به استوای سیاهی نزدیک تر خواهم بود،
خوابم. ( خاب / خآب / خوابم / خوابام . )
در خواب میبینم، دالان ِ شب، اتلاق ِ نور به تن ِ ماه. از بوسههای تو دور تر افتاده ام، سخت نفس میکشم. محیط به قدری ساکت است که با صدای نفس ِ خودم از خواب بیدار میشوم، به صدای نفس هام گوش می دهم.
بیدارم.
دایره در بیداری میخواهد تا بسوزد، وقتی جوان تر بودم فکر می کردم که ماه تنها در یک اسطرلاب، مشق ِ محیطی ما را تا عرفان ِ شب میبرد. وقت ِ شکستنهام، وقت تصعید ِ تصویرم، ایستادگی بر روی پوستهی شبنم، زادنهای اعجاز ِ دیدن ِ صورت ِ کسی دقیقا شبیه من ِ پیر تر از خودم که در جدارهی تن ِ شبنم خفته ام، ماه به خودش در من خیره بود، و غم اش را باور نمی کرد. من از استوای شب میگذشتم. کودک تر میشدم. تصویرم سنِ مرا در آینه باور نمیکرد. در قبرستان نشستم، سیگار کشیدم، گریستم. کودک گفت اگر برای مرده ها آهنگ شاد پخش کنید آن ها خوشحال میشوند، شنیدم، خندیدم، گریستم، سیگار کشیدم، به ابرهای سفیدخونی نگاه کردم. بکارت ِ هیچ تن ِ تمام سفیدی خون نداشت، هیچ ابری نمیبارید، شاید من از استوای عرفان ِ شب گذشته بودم. چه قدر میتواند اتفاق بیفتدد قلمه زدن ِ یک بدن به بدن ِ دیگر. از قرنیههای میشی ِتو میخواستم تا بپرسم، اما پرسیدن ِ قطعیت ِ رنگ از یک منشور نور احمقانه بود. احمق نبودم، کنجکاو بودم و برای همین تنها نگاه میداشتم خودم را در مدار ِ چشم ِ تو. به چشم ِ میلیون ها نفر نگاه کرده ام، میلیارد ها توک ِ پستان در زیر دندان ِ شیری ام تلف شدهاند، بدنام را به زبان خواستم تا قلمه بزنم، از چشم های تو ریختم، در خواب ِ چشم ِ تو درونی تر شدم تا صبح ِ سه شنبه ات را با کمی غم از چیزی که نمی دانی به یاد بیاوری. همین قدر بودم. در همین اندازه زنده بودم و در قرنیه ایی که روی سطح سنگ از پوستهی آب نگاه داشته در درون ِ خودش سیاهی من را، تمام ِ حافظهی مصرفی من که به شعر نگاه می کرد، از استخوان های تو تنهایی را پرسید. من دو بار در این قبر ایستاده بودم. در رامی ِ یک خواب، پوسته ی سفید رنگ ، خواب در پوست، تن ِ مادر ؛ فراموشی انتخابی سطحی از بدن که به درون نمی رود اما درونی ست. ایستادن روی سطح سنگ قبر زیر سایه ی مادر و نوشتن بر روی سطح سیاه با خط ِ سفید. در درون ِ تن ِ آهنی چیزی که تنها آهن است ( و من دوست داشتم تا کمی بیشتر باشد ) فاصله ایی میان من و آهن افتاده. من ِ تمام گوشتی میرود به سمت ِ ضلع ِ شرقی ماه که خلعتی دارد ورای حریر ِ تن ِ تو، که شب سیاه تر از عنبیه ی انسانی میتابد. عصر سه شنبه است. من بیدارم، و در دلام آبی ترم.
مردهام.
حالا آبیتر میتوانم باشم، میتوانم اقاقی باشم، میتوانم در دهان ِ تو چشم های خودم را ببندم، شب ها در اتاقام آبی تر گریه کنم، و نور تو به اتاقام بریزد. نور تو باید در اتاقام میریخت. من به قرنیههای تو خیره شده بودم، بارها و بارها در هر پرسشی من از قرنیههای تو خیره شده بودم به چیزی درون ِ گوشت که میسوخت. قرنیههای من را میسوزاندی. حالا میتوانم بفهمم چرا نور تو *باید* به اتاقام می ریخت؟ حالا چگونه به چشمهای تو نگاه کنم. چه قدر از بدنام فاصله گرفتهام، در فضایی میان ِ پوستهی آهن و لبخند ِ غریبه، روی آسفالت افتادهام. طبیعت ِ شعر میتواند انقدر دیوانه باشد؟ انقدر دور تر از تصویر خودش در عنبیه های سوختهی در آینه بیفتدد از خودش. تعلق میتوانست شکلی از انسان باشد، در رنگ ِ آبی خفتهام ؟ آیا به مفهوم ِ انسان بودن تعلق دارم ؟ این یک برش از اتفاق پروانه در ضلع ِ ماه است؟ قرنیههای تو کجاست که از آن ها بپرسم. هنوز برخورد ِ انسانی با چیز ها دارم، وقت ِ عمود شدن ِ سایهام بروی کلمههای تو. دیوانهترم از وقت ِ خورشید در بیداریهام، و خورشید گریه میکند برای خوابیدن ِ من. چه جرمی میتوانم داشته باشم وقتی از دهانام کاسته میشود شکل ِ زوال ِ تو در زمان. من سه هفتهی بعد به تو خواهم گفت که دوستت دارم، و تو خواهی مرد. تو در تاریخ بیست و هفتم مهر ماه خواهی مرد، و من برای تو با چشم
های نداشتهام بسیار خواهم گریست بر بدن های بی شماری که هیچ گاه نتوانستهاند من را از خواب هام بکاهند. این میتوانست ِ پیوند شخصی قلمه زدن ِ یک گیاه باشد به درون پوستهی گوشت و آهن، اما تو در خواب برای من گریه میکنی.
خوابیدهایی.
در اضمحلال پوستهی زیبایی تو، در شکل ِ گیاهوارگی ِ من گریستهایی بر رویاهای ما. من صادقا از تو میپرسم، آیا زمانی که توک ِ پستان ِ فلزی ترا مکیدم، تو گریستی بر شهادتات؟ من از زیستنام در تاریخ ِ بیست و ششام مهر ماه کم میکردم و نمی دانستم. اصراری به بودن نداشتم احتمالا که با چشم ِ بسته به لبخند ِ تو نگاه میکردم. سفید تر میشدی، تن ِ مرا میپوشیدی، از تمام ِ جهات میخواستم به دایرهی ماه ِ تو نزدیک شوم، روی سینهات یک دایرهی نیمه زده بودی که تصعید ِ فرم ِ ماه را در ذهن ِ قرنیهی من تعبیه میکرد. پوست ِ تو آبیتر میافتاد. شب ها به اتاق ِ من میریختی. شبها مست بودم و صبح ها در حیاط ِ تیمارستان سیگار میکشیدم، عصر ها گریه میکردم و میخوابیدم در هر بدن ِ احتمالی. گوشت ِ یخزدهی مرغ، بیحافظگی تمام ِ صبحانههای منجر به همخوابی با طیف ِ لجنی سبز. ( در وقت ِ نوشتن این خط، شکل نوشتن ِ کلمهی حافظه را یاد برده بودم و خواستم تا ببینم آن ها از کجای بدن من ریختهاند تو./ حافظه، حافزه، حافضه، حافذه ) خوابیدن در ساعت ۱۲:۱۰ دقیقهی هر شب و بیدار شدن در ۳:۴۴ دقیقهی صبح و دو نخ سیگار کشیدن، و ریختن ِ بیرون از حصار زخم در هر شکل حافظه و مرگِ رویا. حالا ایستادهام بر ساعت، ساعت ۱۱:۰۴ دقیقهی صبح ِ جمعه است. از بوی تنام بدم میآید، بوی کافور و صدر میآید. محیط سرد است، تن ِ تمام سفید من در درون ِ پوست ِ یک تن ِ تمام سیاه، بوی ترا به یاد نمیآورد، از به یاد آوردن شکل ِ کلمهی حافظه مضمحل تر شده. من میتواند بمیرد.
در صبح ِ روز جمعه، ساعت ۱۱:۰۶ دقیقهی صبح ِ ۱۹ اردیبهشت.









