
-
-
روی سطح ِ تمام احتمالات یک بوسه، منطقی از هندسهی شلیک وجود دارد که تنام را تا انتهای دهان ِ تو میبرد و چشم های تو سرب میریزد. باید جایی درونی تر از گلو در من میخفتی تا موج ِ سکوت ِ مرگ، فهم خواب ِ یک سر باشد روی شن، وقتی که موج آرام در او رخنه میکند. حالا اینجا در سطحِ قطعیت ِ یک بوسه دیوانه تر از گلوله متلاشی میکنی ماهیچهی قلبام را. قلبام می سوزد، من هنوز ساکتام. تو از روی من رد میشوی، از روی اجساد ِ سوخته رد میشوی، زیر نور آفتاب بر روی دریا میایستی، و این تنها یک برش از قطعیتِ دریایی با ساحلی تمام سیمانیست که در خواب ِ تو نمیرود. در خواب ساکتترم. کم میخوابم، و از خواب بیدار میشوم و فریاد میکشم. دریا در همهی خواب ها رفته و برده بدن ِ سترونشان را به درون ِ آبی. زخم ِ زندهی من، خیرگی ِ قرنیهام، بدن ِ بوسهپذیر بیتنام، زندهست. روی سطح ِ کلمهایی در سکوت میایستم، رگ ِ تو از تمام منطق های حنجره دیوانه تر است. تمام احتمالات یک نطفهی باد را حب میکنی و در دریا میاندازی. سرخ تر میشود دریا در شکل ِ اصابت به سیمان. روی جدارهی سیمان گرته میزنی از پوستهی حافظهی جهان. حالا می توانی تمام ِ احتمالات حضورت در آینهی چشم ِ غم ِ حقیر یک انسان را بیابی که میگریست بر رفتن ِ آب از ساحل، چرا که از زیباییاش دور تر می افتاد.
تو روی سطح ِ رگ ِ من ایستادهایی، بر من سکوت میکنی، زیر تو مینشینم، پوستهی حافظهام حالا سفید ِ سفید است. سکوت را نمی شناسم، کلمهایی برای بودن ندارم و خونام در جدارهی کالبد ِ احتمالی تو میتراشد از باد، باران را. روی من میافتی. در زیر سایهی تو تمام ِ طیف های رطوبت ِ ریشه را کشاندهام به مختصات ِ حرکت ِ هر شاخه. دیوانه تر از بهار در دهانام تمام میشوم. حنجرهی حقیقیات میآید، واقعیت ِ صدای تو میشکاند من را، و می فهمم به قدری تنها هستم که وقتی حرف میزنم صدایم غریبه است، کسی دیگر از من حرف میزند و وقتی حرف می زند باران نمیآید. تو حرف میزنی، تو از دیدن ِ کودک میگویی، گریه میکنی، باران میآید، زیر سایهی درخت نشستهام و بدنام را طوری روی کلمههای بارانی تو عمود کردهام که آفتاب تبخیرشان نکند. در آب ِ تو به صورت ِ دیوانگی یک شعر خیره میشوم که با دماغ ِ گوشتی، موهای کمپشت و حنجرهی از یاد رفته میرود تا همخواب ِ سکوت شود. و در سکوت ِ کَس ِ دیگری هستم. سیمان نمیشکانْد مرا، بوسه بود که تکه از تنام میکاست و در امواج ِ ستاره میبرد با خودش در زهدان ِ سفید ِ سفید. رها تر از رنگ ایستادهام حالا. بدن دارم که نمیبینیاش در آینه و از دهان تو تا همیشه از دیدن ِ کودک میگویم. زیر تمام ِ احتمالات یک موج که مغز انسانی ما را در باد میبرد تا در آب بخواباند تا در آب بهار شود تا از حصار ِ تن کلمه بریزم، میبیندم انزوای آینه. قلب ِ شیشهایی را در آن کاشتهام، در موج کاشتهام قلب ِ شیشهاییام، و از جناغ و فقرات ِ فلزیام یک تپیدن ِ گلوله روی سطح ِ تمام احتمالات بوسه ، رنگ میپاشانَد.
من خواب دیدهام، خواب ِ رنگی، خواب ماهی ِ فلزی با قلب شیشهایی و بالهایی از درخت و گریستن بر تراش ِ پهلوی تمام ِ معشوقان ِ جهان که گوشت ِ تن مصرفی خود را نذر کلمه کردهاند. بر تو خم شدهام، بر تو خم میشوم و کلمات ِ زیبایی تو در این لحظه منجمد میشوند. بر من خم میشوی، بیتنی ِ سایه ناپذیرات از آبهای ادامهی بدنام، نوج میخواهد در شکلی از بوسه که احتمالات حرکت ِ باد را در منطق ِ یک پروانه میبرده: در پروانهایی تمام سفید در وقت ِ قتال ِ اردیبهشت تا رنگ را از بهار بمکد با عزلت ِ تناش.
آیا اینجا دیوانهترم ؟ آیا از ماهگرفتگی گوشهی چپ ِ لب، پوستهی سفید گندم و به یاد آوردن دو طیف از تن ِ عشقهایی که میسوزانند رنگ را در فرم بوسه دیوانه ترم، یا یک بدن ِ پُر سفید اینجاست که در من آرام میگریاند فوت ِ سایهایی را در خودم. اینجا قاصدک تر از هر انتحار بهار از جناغ ِ فلزی سینهام بوسههایی نرم تر دارم از باران در وقت ِ روندگی ِ ثابت یک پدیدهی عادی در آب که نمیرود:
در دقت به تمام ِ احتمالات آب، با خردهایی از حافظه که مغز ِ سیمانی ِ بدن که می خواهد تا بریزد در طیفهای سکوت را بستهتر از دهان ِ بیبوسه بگشاید.









