
-
-
به دریا بازگشتن از میانههای سوختن ِ تن وقتی که در جدارهی روحام زبان ِ میلیارد ها خواب منطقا مجنوناند، تصویریست که در آینه میبینم. و در همین شیب ِ معنا، در همین تن ِ خاکی وقتی به تنهای زرد شده نگاه میبرم، زبان ِ جوانهها دستورالعمل واقعیتی خواهد شد که وزن ِ محیط را برای ما سبک تر میکند. سبک تر باید بود حالا در نظاره به تصویر ِ رجعت بدنی نیمه سوخته به دریا و اشارت ِ علف به شکافتن ِ قرنیه وقتی به آسمان نگاه میبرد و آن را سبز تر میدارد. سبز تر از طبیعت ِ زبانی چیدن چمن ها با پرههای فلز، تن های دیگرم در کند شدن فلز از چیدن ِ چمن ها من ِ دیگرم را در چشم های خودم خلاصه می کنند. این تن ِ فلزی فرسودهی من است که به مسابهی یک دستگاه، دستور العمل عشق را در بدن ِ او، اشکال کلمه و خواب تکرار می کند، بدن ِ فلزی فرسودهام که علف میچیند و میسوزد و از خواب ِ میلیارد ها جنون به لحظهی فرو رفتن ِ در پوست ِ تو اشارت دارد. و احتمالا کودک ِ من، عظیم ترین شعر من خواهد بود که در تنهای علفی با بدنی غیر فرسوده در کودکیاش من را در میانههای استوای گلی خواهد خواباند، من که سخت خستهام.
من از خوابیدن های بسیار با هر شیب ِ بی معنی، جنون و اشکال مختلف بدن فرسودهام، زمانی که تنام را در کارخانههای تولید اکسیژن و ذوب فولاد و دستگاههای تولید چدن حب میکردند. و در تمامی روزهایی که در تیمارستان، کمپ، مراکز توانبخشی و اتاق های درمان، تن ِ گیاهیام میچمید در قرنیههای اشکال ِ مختلف نگاه به لبخند، ساکتترم. استخوانام نرم تر میشود حالا از پوست ِ گل وقتی که در بوسههای میانهی سرما، تصعید ِ تنی داشتهام که در دهان ِ تو عقوبت خودش را میدید. حالا افتادهام. می بینی؟ حالا افتادهام. و افتادن ِ بیتن از تنهای فلزی گیاه، در آینه مجلا ترم دارد، وقتی که روی پوستِ گل ساکت ریختهام و به ابر نگاه می کنم و در ابر صورت ِ تمامی حافظههای مادر فاحشه را پیدا می کنم وقتی که تنهاش را فریاد زده. حالا در این جدارهی سکوت، من مرکز جهان هستم و انتخاب می کنم که فلز چه شکلی از رنگ های تنِ بی خواب ام را برای ابدی کردن ِ تن ِ خودش و تنهای دیگر به زمان ببخشاید. در خواب ِ چمن زیر ماهیچهام، با بدنیایی که در عقوبت ِ لبهای تو اتفاق میافتدد نامام را میبرم به کارخانهی گوشتی لبهای تو تا نام ِ مرا مثله کنی. و نامام مثله میشود، و نامام آلت میشود، و نامام کودک میشود و نامام گل میشود و تو تمامی نامها را فراموش می کنی تا به عنوان ِ بدن فلزی فرسوده در قلبام تازهتر ببری کودکیام را. در استوای کودکی ایستادهام. در قرنیههای خیرهی تو وقتی که در ضرب ِ یک مراقبت ِ جسمانی کلمه و روح و بوسه فشرده شده و شکستند، تمامی مثلهشدگی محیط رها تر اتفاق میافتاد. در بدن های تو ریختم، در تمامی ِ شکل های تو ریختم، قرنیهی مصرفیات را در دریا سوزاندم، با زبان فلز نعره کشیدم و از زبان ِ محیطیام ساکتترم حالا در مکاشفت ِ شبنم.
چرا که تو با بیبدنی باد بوسهایی به درون ِ خواب های سرخ من بردی تا طیف سبز تر آسمان، در انتظار طلوع تو فضایی خالی تر از آغوش ِ جسمی بی بدن داشته باشد و بر روی پوست ِ کمرم سه بار نام ترا در اشکال مختلف برخورد نور نوشتم و اینجا جایی بود که خورشید آبی تر از تمام ِ خالی ها در میانهی تنی که میسوخت به مادر زمینیاش اشاره کرد و آن را به شعر بخشایید. این تصعید بیبدنی در برخورد با شکلهای مختلف آب و خواب و جنون، تن ِ مدامام را عتیق تر زنده میدارد: گویی که هنوز کودکیام در زمانهای مختلف تنهای ابر، به خشکی ِ گلی خیره شده و ساکتاست، تا خشکیدن ِ گل و سکون ِ شبنم، شعر محیط را به هم نزند، و این عقوبت ِ بازگشتن به دریا با بیتنیست که از جدارهی تناش، باران میریزد، وقتی دست به مه میبردی و باران میکاستی از تنات.









