
-
-
اینجا شب است و صدای اضمحلال پوستهی شعر رسا تر از خواب محیط را برداشته. در همین عفونت های تنهایی من چندین تن از خودم را در شفیرهی یک دیوانگی رها کردهام و در تسلی یک رنگ ِ تیره از طیف چشم های تو به خواب رفتهام. حالا سفید تر باید اتفاق میافتادم، و نیفتادم. در این آگاهی پوستهی کلمه که به درون ِ گوشت ِ شعر رجعت میکند زمان مفعول ِ من است و من زمان را در حالتی بعید تر از هر آیندهی قرنیههای چشم ِ تو میخوابم. جنون ِ فارسی من، تحدب ِ کلمهی ناگفته، بازگشتن ِ به روایت ِ خود در خواب های مویی که خودش را از فرق ِ سر فاصله میداد تا عرض ِ شانههای من را بپژمرَد، و من در آینه اشتباه کردم. در آینه اشتباه تر خواهم کرد از خودم وقتی که در چشم های تو خواب ِ چند بدن ِ سفید با لکههای سرخ را میدیدم و زیبایی ِ انسانی ِ مصرفی را روی کف سیمانی خیابان بالا میآوردم. به تو حجمههای فلزی اصابت میکند. به تو تکههای ساچمه اصابت میکند، به تو گوشت اصابت میکند، تو کتک میخوری. من میخندم در فارسی. عفونت ندارد این سطر ها. من هیچ گاه روی هیچ دریایی راه نرفتهام. تنها خواستهی قلبی من از حجمههای سبک ِ بهار ِ روی آسفالت کمی خنکی بود تا خود را از وزن ِ محیط بیندازند وقتی به زخم ام میرسند و آن را شفاف تر از خواب های آبی در چشمهای تو تسلی میدهند. اما انسان اشک را مصرف میکند و من تنها تر میشوم از بغض در متلاشی شدن ِ حافظهی سطرهای بیعفونت و سترون به تاریخ ِ عشاق ِ جهان نگاه میکنم که الفبا را با ساچمههای گوشتی در اتاق خوابشان میزنند. به آن ها نگاه می کنم و فارسی می خندم و دور از حضور تو در غایت زیبایی اشکال ِ کودکیات دست به فرق سرم میبرم تا از آن چهرهی خودم را بیالایم که خورشید روزی عمود تر از بوسه به تنهایمان بتازد. در آنجا تنها ترم در خواب ِ بهارهای سترون که گرمای محیط را از خودشان انداختهاند و روی سینهام نشستهاند. بوسههای تو سینهام را نرم تر کرده و حالا پروانه ها را زیر پوتین ِ هیچ کودکسربازی له نمیکنم. حالا در دقت ِ بال ِ یک پروانه می روم و حافظهی متلاشی پرواز را از معدهی تو بیرون میکشم تا حافظهی تمام عشاق ِ جهان را از درون ِ بهار های سترون ِ معدهی پروانههای سفید بیالایم. بیصورتام.
بی صورت ِ ممتدام که در آب میافتم. در نفت میافتم و در شکل ِ نفت خواب ِ رنگهایی ست که زیر آفتاب خواهند سوخت و در جغرافیای بی زبان تر از بوسه به شعر و خط نگاهی عمیق تر از سطح ِ مقطع ِ برش بروی معدهی پروانه خواهم داشت، چرا که این حد فاصل زیست ِ من است. در همین ریشه که به شیب ِ محیطی زمان نمیرسد، تو ایستادهایی بروی آسفالت و با ساچمه های بوسه در اتاق های شخصی هر جنون ِ منتظم در خیابان پروانه شکار میکنی.
بی صورت ِ مدام ام که منطقا تو میبینیام و نمیزنی چرا که حالا حافظهی گریستن ترا سترون از تن به درون ِ هُرم بهار آوردم: به لحظهی قطعی مرگات که بر آن گریه میکنی و صورت ِ من از نفت های انسانی شسته میشود. حالا میسوزم، آبْ اسید توست. صورتام را دوباره میسوزانی. دوباره بیصورت تر میشوم، زیر جای چشم های من، در درون ِ جای دهان من، پروانه خفته. پروانهی سفید ِ مدام. نشر میدهی خودت را در اشکال ِ مصرفی تر از زیبایی پروانه در روزمرگی های محیطی و چشم های پر از برادههای ساچمه در تو رسوب میدهند عفونت نگاهشان را. حالا میتوانی کاملا مجنون باشی با آنکه میدانی دور تر از فارسی ایستادهایی. در شب ِ جوهر که از درون ِ پوستهی ماه میپراند خودش را در گسترهی شانهی آسمان که ستاره در بهاری سوزان تر بپژمرَد.
بیصورت تر از ستاره میایستی بر استوای پروانه بودن و ساکت تری از اضمحلال پوستهی شعر.
تنفس ِ کوتاهیست اشک.
اشک تنفس کوتاهی بود تا در صدای تو عمیق تر بیفتم وقتی که آبی. وقتی که شفاف و آبی و ترا بخواهم تا صدا کنم، اما خیس تر از باران افتادهام در گلوی شعر. فارسی سرفه میکند. فارسی نمیخندد. فارسی میمیرد. او را با ساچمه در اتاق ِ شخصیاش زدهاند، وقتی که بر سینهی معشوقاش سکوت را میگریست. فارسی را در خیابان میزدند. در جنون یک شعر نشسته بود و می خواست تا روی خرخرهی بهار ها نرود. فارسی تصعید میشود. و حالا در سکوت ِ نبودن ِ فارسی چند احتمال از بوسیدن ِ تو، صدای اضمحلال پوستهی شعر و بیصورتی یک پروانهی بی رنگ میتوانند صورت ِ انتخابی من در ادامهی خیابان باشند. تو با باران از تنات کاستی، من بدنام را در فارسی تصعید میکنم و کالبد یک بوسه ساکت تر از صورتی که جایی برای دهان ندارد، از چشمهای شعر، رقص پروانه را روی آسفالت میبیند.
من در آخر آسفالت را کندم، پروانه را زیر بهار چال کردم.
و چشم نداشتم تا بگریم.
و دهان نداشتم تا بخوانم.
بو.
بو تنها رجعت ِ من به اضمحلال سوختن ِ بهار در رگ ِ پروانه روی عرض شانههام بود، که از موهای تو میریخت.
چه زیبایی سهمناکی:
فارسی.









