زیست طبیعی شعر

-

 

از میانه اعداد، کینه ی یک بوسه که ترا بسط می داد به جرقه های روشن یک ماه شخصی، شب را در تلاطم ِ اعداد جان های عاشق به تو نزدیک می کرد. این زیست طبیعی یک شاعر است که از تمام جان های جهان به سوی تو می آید. با بدنی انسانی. با بدنی انسانی تر از بوسه و  من بدن انسانی سکوت تو بودم: سکون یک آسمان در لحظه ی حرکت ِ هزاران بخش ِ الکترود در رگ ِ دیوانه ی جهان . 

من اینجا ایستاده ام. شعر را از ماه های منتظم به بیشتری ِ دیوانگان بارها بخشیدم، و حالا اینجا ایستاده ام: در انزوای یک شب. من در انزوای یک شب به تو نزدیک ترم از تمام ِ حضور جرم های ماه در پوسته‌ی صورت ِ تو، از صداقت ِ خشم ِ یک جنون نزدیک ترم به گوشته زدن تن های مسیح. 

من اینجا دیوانه‌ترم. 

در میان تن های تو دیوانه ترم عشق. در شکل ِ خشونت تو برای برخاستن ِ تن ِ خودت از میان ِ تمام تن ها. در ستون ِ فقرات بدن‌ام، درد عتیقی از انسان نعره می کشد که مست تر از حضور خود ام، به من نزدیک تر اتفاق می افتدد. 

اینجا تویی. اینجا در محور ِ تمام مستی ها تو دوباره تکرار می شوی چرا که من به جز به تو، و حافظ نزدیک تر از در بطن ِ کودکی ِ یک بوسه دو قرنیه ی سیاه را به تو نزدیک تر می بُرم. 

پرندگی می کنم از تن ِ جوهری یک زخم ِ منفصل از تن که هویت من را جایی دور از آینه در پشت پلک های تو می گرید. 

در فساد حشرات آمده بودیم. فساد ِ حشرات در ما، تن ِ خونی بهار را از عشق می‌شست ( و طبیعتا از هرچیز دیگر ِ انسانی ) تا شاعر با تن ِ مفرد تو، انزوای خودش را آینه ببرد و آینه به جز خالی، هر شکل فرم دار از خاک، خون و فلز و تمام عناصر کیهانی را بیالاید از محیط. شاعر در رویای خویشتن خفته، و در خواب نمی‌داند که هست چرا که در خواب مرده و در مردگی خوابش من عطر رویای گلی در حافظه‌ی فاسد شده‌ی حشره‌ام که اضلاع مرگ را نامنتظم تر از ماه در زیر پلک های خودم و خون ِ خالی از شکل ِ خون‌ام می آلایم. 

جرمی‌ست در زیر پلک های من. جرم ِ قرمز لطیفی که نور دارد و سایه‌ها، یک ِ صورت ِ ماه ِ ترا در شب می‌گسترند. 

اینجا می توانم دیوانه باشم. اینجا چیزی نیست که من از آن تر باشم. حالا من در جدار کلمات ِ نیمه‌سوخته‌ی یک شعر، سکوت ِ گل‌ام که تعارض ِ میان آن ها و بهار، محیط را آراسته تر از یک شعر ِ با کلمه و یک بوسه ی با تن، نگاه می‌دارد در معماری یک صورت ِ خالی که به تو نگاه می‌کند و می گوید تصویر متلاشی شدن تن‌هایت را زیر کلمات ِ من در آینه ببار و من که سکوت گل‌ام، بوسه‌ی هیچ‌گاه ِ تو در تن‌های دیگری‌ام تا به عفونت ِ یک جنون در فاصله‌ی میان اشکال انسان، معلقی بین ِ فرم و محتوا باشم. 

وقتی که رگ ِ شاعر را می‌زنم، این زیست طبیعی تر از بریدن ِ دست های من از محیط، اتفاق می افتدد.

بر لبه‌های هیچ جهان ایستاده‌ام

پشت به آینه

و ‌پروانه‌ی بلوری، خالی محیط را زیباتر از تمام ِ عفونت ها به دل ِ گل می‌برد. 

به دل اجزای گل که از کینه‌ی شمردن گلبرگ هاش، در تمام ِ سکونت های آسفالت دیوانه تر اتفاق می افتدد.

چرا که اینجا عاقل تر ام از باران و فهم ِ عددی محیط، در زبان ِ شعر رعشه می‌اندازد.

و اینجا عاقل‌ام. عاقل، بدون زیست ِ طبیعی شاعری که در کمپ و شهرک صنعتی و تیمارستان و خوابگاه و اتاق و آغوش تو و روی آب، مست است. 

رو در روی دریا ایستاده‌ام، و زهدان ِ موج تصویر عتیق من را در لحظه‌ی ریختن ازش، می گرید و به خواب می‌برد، متلاشی شدن رویام را. 

آن جا، در آینه و بدون ِ صورت ترا خواهم دید با قرنیه های خودم که در آینه توست. 

و بر سفیدی جوهر که تمام اجزای تمام محیط ها را حساب می کند، خواهم خفت.

آن جا در قرنیه های خودم، با چشم های تو، زیبایی مضمحل‌شده‌ی بهار را در دریا خواهم گریست و بارز تر می شوم از محیط، در حضور رنگدانه گلی زیر بلور پروانه.