طبیعت زیستی شاعر

-

زیست ماه می تواند از آبی ترین طیف شکل ِ خواب در تن ِ ویرانه‌ی یک بوسه، چشم ِ ترا بیرون بکشاند و بر آن شب ِ رگی را گسترش دهد که از ادامه‌ی محیط ریخته روی نور، تا خشکی ِ لب های من سترون شود. اینجا، بدون بدن، من در درون ِ حصاری از هیچ زانوهایم را از شانه‌های جهان رها کرده‌ام و به سینه‌ی تو نگاه می‌برم که چیزی نشان نمی‌دهد. همین یکی از پرسه‌های خستگی زیست شاعر که جهان را در یکی از مستی‌هاش سرکشیده، در شفیره‌ی پروانه‌ایی می‌دارم که مرا به زیست ِ بی‌رنگی بر شانه‌های جهان محکوم کرده. عبثی ِ صورتی بی‌بوسه‌ست این که نشانیده من را بر سلاله‌ی سایه‌ی برگی که زودتر از تولد ِ پاییز به شامه‌ی زمان می‌خورد و از او می‌ریزد. همین خلا من‌ام که در شکل ِ نگاه بردن به سینه‌های تو، حافظه‌ایی از بهتر را در روشنای کورکننده‌ی یک رسته یاسمن به یاد آوردم و در دقت ِ روی گلبرگ، جای خالی ِ خون‌ام را بو کشیدم، وقتی از سینه‌های تو، جهان را باران می‌گرفت. مچالگی یک جعبه پوست ِ پلاسیده‌ی بدن در انبار ِ مصرفی خداوند متعادل، دقتی در یکی از بدن ها به من داد، تا دلتنگی آغوش مادری فاحشه را به موازات ِ بی‌نامی پدرم در آینه پیش ببرم. از صورت‌ام و سینه‌های تو دور ایستاده‌ام- رو در روی آینه‌. زیر فشار ِ خالی پلکی که از آبی فراری تَر می کرد، در مژه‌های تو اضمحلال ِ تصویر خودم را بوسیدم و این اول ِ عینی‌ایی بود با من که رگ‌ام را شکافت. آیا این حرکت می‌توانست ورید ِ یک شاعر را در شامه‌ی آسفالت و خون بشکند؟ آیا در پس ِ ریختن ِ نفس از خنده‌های تصنعی انسان روی آینه که دقت ِ من را در حرکت ِ خون‌ام می‌شکاند، تو بارز می‌شدی؟ من محوشدگی نوری در صورت ِ یک لبخند بودم که در اشکال ِ خداوندی فراموش شده بود و حالا اینجا میان ِ درخت های سترون‌ام تنهام. و این زیست حقیقی شاعر است که در پشت ِ بانک ِ سپه تخریب شده‌ی جنب بانک بهمن، تنهاست و سایه‌ایی از او روی زمین سنگینی نمی‌کند، تن‌اش بر روی سنگی سنگینی می کند و روی نور ال‌سی‌دی سنگینی نمی‌کند شعرش، چرا که با چند حرکت ِ انگشت، اشکال ِ مصرفی دوری خدا از انسان را در لحظه‌ی آفرینش پاک می‌کند، و این طبیعی‌ست. 

این طبیعت است.

-

ناتمام.