
-
دیوانه بودن مادری که بر صلیب فریاد می زند این ماه از مهتاب نیست، و می داند که من فرزند او نیستم، جا می اندازد سهو ِ کودکانهی من را در فهم ِ عظمت پیچیدگی کوبیدن میخ بر ساعد یک تن. مریم ها پر پر می شوند. ساعد همچنان ساعد می ماند. و این روایتِ زیست من است که در شناختن ِ تپش گلی غریبه تر از حضور فردی در میانهی خودم، از مستی به رنگ گریختم. این ها همه من هستم در شکافتن ِ تنهایی خودم و نمی دانستم که غم عینی بشر آن قدر بر انسان جرم می گذارد تا نفهمد که ساعد دیگر ساعد نیست.
مکاتب عینی مستی.
یافتن همیشگی بشر ِ در رنج من ام که در فتحه ایی خون ام را یافتم: وقت اصابت بوسه به پیشانی ام. و خسته تر از انسان بودن، بی اعتنا تر از بودن ِ شما، من از نهایت درد بیست و چهار هزار و نهصد انسان سخن می گویم که بسیار عادی تر از افتادن برگ و انسان و ماه و زیست عینی من می افتدند. این ویدیو در رابطه با دستگاه وندینگ پاپ کورن دریتا است. در این ریلز ما به غم های بشری پاسخی عمیق تر از دفع موش در آسایشگاه پادگان داده ایم و انسان را عمقی تر از خوردن مربای آلبالو در صبحانه تصویر کرده اییم. این ریلز قرار است شما را به فضایی عمقی تر از شعر گفتن در هشت دقیقه می برد تا در آبی تر های خالی، یک بوسهی خفته در دستمال ِ پارچه ایی تن ِ سربازی را می یافتید که بر ساعد اش حکاکی شده بود نبض یک گل، اما جهان ِ انسانی او را مچاله کرد و به جوب انداخت، مثل ِ کمپ ِ ترک اعتیاد کلبهی رهایی امید فردای آمل که انسان ها را از جوبی به جوب ِ دیگر می اندازد و در جیب ِ تمام بیماران آن جا، دستمال پارچه ایی آبی و باغ های خشکیدهایی از گل که زیر نفوذ ِ سوزن، هوای بیرونی آن ها را مسموم کرده است، خفته اند. نام ِ آن ها عیسی نیست، اما تمامی ِ آن ها مریم را دوست داشته اند. این سه دقیقهی پایانی در نبشتن ِ راهیست که از مچالگی دریا در رود به بیرون میریزد و در خالی تری از آبی، نام خودش را بر بندی که زیر تن ِ تو، مفهوم ِ زنانگی تورا در سیالیت ِ من در درون ِ تو نگاه می داشت رها می کرد. حالا یک نام ِ رها در دقت به دروغ های مستی ِ یک تن بی صورت که از دریا خودش را صید می کند تا برای چهره داشتناش نیز گریه کند باز می گردد به روی تنی با استخوان های ساعد خرد شده در زیر فشار یک تن که عمقی از تر هوا در رگ ِ گل نفوذ می کند. من در سلالهی یک گل میگریم. من سلالهی گلیام که از بهار داشتن تناش ریخت تمامی ِ شکوفه های انسانی را در جوبی که معصومیت ِ آبی تر صورت ترا میبرد به درون چاه. من در آن چاه، وقت ِ ارضا نام ِ تمامی دیوانگان را در سرم تکرار کردم، از آن ها متنفر شدم، نام ِ دینام را، ایدهی شکافتن ِ قلاب گیرندهی یک بازدید برای فروش را، بار تمامی فلز ها را در شانهام تکرار کردم که از وقت ِ قطعی صورتی که در روی تن ِ تو میگریست بیصورتیاش را، فراتر رفته باشم. ما قرار نیست اینجا به پایان برسیم. من در تنهای جوهری، چشم های یک ساحره، دست های پینه بستهی یک قاتل، زوال ِ رنگ در دستان ِ بشر، پر کردن آسفالت با پاپ کورن و ذوق ِ یک رها شده از فردا در کلبه وقت ِ صحبت از شیشه قرار بوده رها تر باشم و این دقیقه ی اول میلاد ِ صورتی بود که در مصرف آب های تنام خودش را در نبض ِ گلبرگ های تن تو تصعید کرد. حالا دقیقهی دوم است و باران میآید. من تمامی ِ دیوانگان را بوسیدهام و در منطق ِ بوسهی تو دیوانه تر از هندسهی یک تن شدم که خودش را در دقیقهی سوم به محیط تحمیل میکرد.
در زیر سایهی تو، فتحه ات، کسرهات، قطرهی سکونات، باران ِ دیوانهات رها ترم و در ثانیهی ابتدای دقیقهی چهارم، مادر به من از هندسهی اتاق ام می گوید. مادر می خواست امروز بگرید. مادرم در خاک کردن گلهایی که دوست داشت گریست. من بیشتر از روانشناس بودن شاعرم، و بیشتر از شاعر بودن روانشناسم، و بیشتر از روانشناس بودن مسئول ِ ترک اعتیاد کمپام و بیشتر مسئول ترک ِ اعتیاد کمپ، مسئول تولید کردن محتوا برای بیست چهار هزار و نصهد صورت ام که نجات میخواهند از منی که روی ساعد ام نام ام را با جوهر نوشتم و تا به حال گل ِ مریم ندیدم.
مکاتب ِ مستی. گریستن ِ مادر، مریم، پژمردن ِ لب زیر خاکستر ِ سیگار پس از بوسههای نهایی به جهان، این ها طریقت ِ جنون ِ کسی است که هروز پیش از بیدار شدن، سقوط خودش را به جهان با یک مشت خاکستر روی لب های بی بوسه نگاه می کند. این ها گریستن ِ در آینهی بی تصویر، وقت ِ درک سینهی مجروح ِ انسانیست که بوسه را محقر میسازد. امروز دیوانه تر از لحظهی مرگ ِ خورشید در دقیقهی دهام میلاد ام. امروز دیوانه تر از نور بر روی نام ِ یک گل نشستهام. و این گل ِ تنها و کروی( که بخشی از آن را در مچاله شدگی شعر تنفس کرده بودم ) از دایرهی تن ِ تو به بیرون ریزاند تا در همین ده دقیقه بمیرم، بزرگ از تلخ های آبی، برای شوری بر روی زخمِ مرگ ِ ابدی ِ یک صلیب که در شن، بر از یاد بردن نام ِ خودش در آب، غم اش را مثل خواب های اشتراکیمان به دریا میدهد تا دقت در فلس ماهی، کروی تر از مکتب ِ مستی های یک پرنده باشد، که زیر نور آفتاب، سایهایی تنهاست، تا آسمان ِ خالی تر از صورت ِ تو، خودش را بگرید در آب های بی رنگ.
این مکتب مستی در دقیقهی سوم است و می داند تلخ تر از خالی در لیوان، تصویر من است که نمی بوسد ترا.
این ها گواه ِ مستی به مدام ِ توست در من، که صورتی مشخص داری، بدون شماره پرونده و از بیست چهار هزار و نهصد نفر منزوی تر در شکستن ِ کرهی سینه ات ایستادهایی روی گل و قطعیت ِ مرگ را در همین لحظه اعلام میداری.









